چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢

 

من این جا نفس می کشیدم ... 

شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸

ماه بلند بالای من!

...

قبیله بلندیش به بزرگشه سردار ...

اسب سفید رگه دارت راهی کوه هم که باشه یه روز بر می گرده ...

چاروق ِت رو به پا کردی، کوه و دشت به خیر ...

شال گلدارم پناه شونه هات سردار ...

...

یکتا

...

شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸

چشم گذاشته ام ... این بار هم من گُرگ می شوم ...

...

قرارمان شد:

او موهای مشکی ات را بدهد به سرانگشت های من؛

من سیاهی موهایم را بدهم به او ...

...

خُلف وعده نمی کند ...

...

جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸

ماهِ مانا ...

...

نوشت:" ماه بالای سر آبادی است ... "

نوشتم:" سه نقطه نمی خواهد این جمله. ماه بالای سر من است و این برای تمام زندگی ام کافیست.

سه نقطه را بگذار برای جایی که انتظاری بیش از آن چه گفته ای در دلت باشد. "

...

یکتا

...

دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸

 

به حُرمت روزهایی که هیچ برایش نمانده الا عاشقیّتی که از سَرمان هم زیاد است ...

...

تمام بادکنک های رنگی دنیا را جمع می کنم؛

لب هایت را می دُزدم از این دخترکی که در من است،

...

: آسمان شهرم طرح روشنی از نفس های تو می شود؛

یکی از همین روزها ...

...

یکتا

سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸

جان دقایقم بگو ...

...

ایمانم را به چشم هایت،

قلبم را به دست هایت؛

نگاهم را به بیکرانگی هستی ...

تو تمامی عاشقانه ها را بی رنگ کرده ای که کوتاه نویس شده ام.

...

یکتا

چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸

نمایشگاه با طعم باران ...

...

ابرهای بی تردید ...  

کتاب های تَر ...

سقف های بلند پُر روزن ...

........................

...

دلتنگ چشم های بهار پاییزت که می شوم، نگاه می کنم توی چشم هات ... دلم نَرم می شود توی تمام این زندگی ای که همیشه تلخ می گیرد ...

...

یکتا

...

شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸

 

...

عشق های یک سویه ...

خیابان های یک طرفه ...

بن بست های شهر من ...

...

 یکتا

 

شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸

زندگی تحمل بودن را گاهی ندارد ...

...

گوشی ام روی میز داشت به خودش می پیچید. نگاه کردم، نوشته بود:"farda ruze molaghate. Miai?". بی نگاه به دکمه ها می نویسم:" Y ". چشم هایم را می بندم.

...

...

"تو اصلاً حواست به هیچ چیزی نیست طاهره. می فهمی؟ هیچ چیز". زل می زنم توی نگاهت:" حواسم کجا باید باشه که نیست؟". نمی شنوی! می دانم که نمی شنوی. مدت ها گذشته از وقتی که چشم هایت حرف هایم را می شنید. مدت هاست که تو _ نه خودت که نگاهت _ ناشنوای حرف های منی.

"من دارم دیوانه می شوم، خیالت هم نیست. نگاه کن به من. با تو اَم. به خاطر خدا یک لحظه نگاهم کن." داد می زنی و می شنوم و آرزو می کنم کاش هیچ وقت صدایت را نمی شنیدم؛ هیچ وقت مرتضی. به آب نمای خاموش پارک نگاه می کنم. انگار این کار عصبی ترت می کند. بلند می شوی و طول نیمکت را با آن قدم های مضطربت می روی و برمی گردی. صدای قدم هایت روی سنگفرش ها آزارم می دهد مرتضی. تو این را هم نمی فهمی. جوابی برایت ندارم. این را خودت هم خوب می دانی. می دانی کاری از دست کسی بر نمی آید. از وقتی که از بیمارستان آمده ام دیگر نه من آن دخترک شیفتهء تو ام و نه تو آن کسی که هر لحظه آرزویش را داشتم. از وقتی که بعد از عمل به هوش آمدم و تو نبودی. می دانی که دیگر دوستت ندارم.

...

...

«تنش های مجاز در سامانهء پل های فلزی ... »؛ چشم هایم را می بندم و با خودم تکرار می کنم. زنگ در را می زنند. سامره نیست که در را باز کند. از آیفون نگاه می کنم که نمی شناسمش. "بفرمایید؟" ... صدا می گوید:"ممکن هست چند لحظه بیاید دم در؟!". زن جوان ظاهرش نشان می دهد که نباید مزاحم باشد. سلام می کنم و می پرسم:"بفرمایید؟". زن آرام زیر لب می گوید:" من مکرّم هستم. خواهر سینا مکرّم ". نام مکرّم را خوب می شناسم، امّا نه به سینا. می پرسم:"امرتون؟! ببخشید امّا به خاطر نمی آورمتان!". نگاهم می کند:"سینا مدتی است که بستری شده. خواسته بود شما را پیدا کنم. می خواهد که حتماً ببیندتان قبل از اینکه مشکلاتش بیشتر بشوند."

لبخند می زنم:" امّا من فکر می کنم آدرس را اشتباه آمده اید. من ایشان را نمی شناسم."

"می شناسید"؛ زن می گوید و ادامه می دهد:"سینا یا مرتضی مکرّم؛ می شناسید؟". کنارهء در را می گیرم و می نشینم. صدا ادامه می دهد:" شرایط برادرم خوب نیست. تنها کلیه اش مدت ها پیش عفونت کرد. داروها جواب ندادند. چند وقتی هست که بستری شده. پیوند زدند یک بار امّا بدنش نپذیرفت. گاهی به حال بیهوشی می ره و گاهی هوشیاره. دکترش فکر نمی کند این وضعیت زیاد ادامه پیدا کند." بغض صدای زن را در خودش حل می کند و من را در خیال.

بر می گردم به 8 سال قبل. به روز پارک. صدایش توی سرم می پیچد که:" تو اصلاً حواست به هیچ چیزی نیست طاهره. می فهمی؟ هیچ چیز" ...

...

...

 

یکتا

دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧

بَعدُ الرِّضا لا سَخَط ...

...

« ... زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا عشق نمکین می پاشد. من پیچ می خورم. تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم! من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم زیرا به یاد می آورم که سنگ نیستم ... چوب نیستم ... خشت و خاک نیستم. که انسانم... »

...

چقدر این چند جمله را دوست دارم ...

...

* چیزی در خور نداشتم که بیایم بنویسم برای زینبِ خوب، که خوشحالم به خاطر خیالش که از بابت پایان نامه اش آسوده شد ...

دعا می کنم خدا خیالمان را، دلمان را آسوده نکند از عشق ... آمین.

...

 

جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧

 

می نویسم برای حامد دلتنگ این روزها

برای مهربانی اش

برای اینکه خوب می بیند حتی اگر دلتنگ باشد؛ تنها باشد؛ یا به قول خودش عاصی

ساده اش این است دوست خوبم که قلب مهربانی داری

با چشمان تو زندگی هر چقدر هم که در تنهایی و خلوت بگذرد تماشایی است... من این را چشیده ام

بچرخان ساغرت را ساقی... بچرخان

 

مینو

دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧

 

...

موی رها بر شانه ...

دستهایت کجاست که هوهوی باد شود؟ ...

...

 

*یکتا

یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧

چشم دوخته ام به آسمان ابری دو دٍلٍ این روزها ... شب ها ...

 

 

سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧

 

آب شد آب ز شرمندگی لب هایت

آنچه معنا شده با خشکی کامت عشق است

سلام بر ماه قبیله

مینو

شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

 

بیا ساده حرف بزنیم. بیا رها کنیم خودمان را از ازدحام واژه ها.... این شعرها راه به جایی نمی برند...

نقطه سر خط . اعتراف:

باخته ام

پاک باخته ام

مینو

...

حرفی نبود ... خیال بود ... ستون مهره هایم که تیر می کشد یاد تو می افتم ... یاد آن شب هایی که خوابی و نمی بینی چطور دارم از این همه فاصله نگاهت می کنم.

تمام شدم، نباختم.

ماه من؛ جنون شب چهارده دارم امشب. جنونی مدام ... تو ابر را بکش بر روی چشمهات.

با احترام. همین.

تمام.

یکتا

...

 

چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

گفت: هر جا به نعمتی پی بردی و بر تو آشکار شد؛ شکرش را به جای بیاور ...

...

 

فَکُلِی وَ اشرَبِی وَ قَرِّی عَیناً فَإِمَّا تَرِینَّ مِنَ البَشَرِ أَحَداً فَقُولِی إِنِّی نَذَرتُ لِلرَّحمَنِ صَوماً فَلَن أُکَلِّمَ الیومَ إِنسِیاً ... مریم 26

 

...

قرآنم را باز کردم. این آیه آمد. مرا بس است به حکمت خدایی اش از همین که بگوید ...

...

صدای پیرمرد می پیچد توی اتاقم که از او می گوید و هنوز نرسیده عاشورا، عاشوراست ... حاج محمد اسماعیل دولابی ... همین.

...

از تو اینجا نمی توانم ... نمی نویسم. از تو شاید هیچ جایی  که کسی بتواند بخواند و بشناسدت، ننویسم. من تو را درون خودم می نویسم ... این برای شکر کردنم از خدای بزرگم که نشانم داد زندگی را از پشت دیوار شیشه ای که ساخته بودم دور بودنم ... نشانم داد که چه راحت می تواند بشکندم در مقابل کسی که ... و چه خوب که من را شکست ... و چه خوب که من را ساخت ... « من را کسی نساخت، من را خدا ساخت ... » ...

اگر خواستی، لابد می دانی که بیشتر از آنکه بدانی می خواهم ...

نرگس هایت سلامت می رسانند ...

...

 

یکتا

یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧

کاش ... حواسم نبود ...

تمام شهر برایت حسن یوسف شد ... بیا برگرد ...

 

کسی می گفت:" آدم را اگر شبهای قدر نبخشند، دیگه تا روز عرفه نمی بخشندش ... "

...

یکتا

 

پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧

شاید هنوزم دیر نیست ...

 

این روزها چیزهایی همراه همیشگی ام شده اند ...

بی دلیل یا با دلیل اش بماند ...

بی هیچ ترتیبی:

- نوشته های قدیمی ام در هر خانه ای که داشته ام ...

- کتاب شعر فاطمه ام ...

- ضبطم که دائم دارد چند تا دعا، سوره، نوشته و موسیقی و ... را به طور متوالی پخش می کند ...

- تصویری از کسی که ...

- قرآنم ...: مریم، یوسف، طه ...

- دفتر نوشته هایم ...

- این شعر سلمان هراتی عزیز:

اگر ای عشق پایان تو دور است

دلم غرق تمنای حضور است

برای قد کشیدن در هوایت

دلم مثل صنوبرها صبور است

- بهشت زهرایی که دور است این روزها ...

- اویی که هست امّا گمانم نمی داند چقدر ... اویی که تویی ...

- خانه خلوتی که جایی بی هوای نگرانی آدم ها ساخته ام برای نوشتن ...

- نرگس های توی گلدان نارنجی ای که هدیه الهام بود برای تولدم ...

- مسیج های دور و دیر و گهگاه ...

- آسایشگاه ...

- کوچه درختی بالای خانه امان و صدای رودخانه ...

- صدایی که آنقدر از شنیدنش گذشته که فکر کنم شاید خواب بود ... 

- کبوترهای پشت پنجره ...

- بغض_گریه هام ...

- ماه و یاد حرف های بار اوّل ماه ... امیدی که رفت ... ماه کامل ... دیوانه ها ... من.

و تو ... تویی که توی تمام این ها بودی و هستی و شاید تمامشان ...

...

یکتا

 

پی نوشت

١. این بار ماه که کامل شد؛ خوب نگاهش کن ... اگر دخترکی را پای درخت ماه ندیدی، مطمئن باش که از دخترک دیگر هیچ نمانده ... یحیی من ... بگذار اینگونه خطابت کنم ...

٢. کاش دلیلی داشتم که بشود بیانش کرد وقتی می پرسی:"چرا ... ؟" ... کاش می شد گفت چرا ... امّا تو که نمی دانی ... من اندازه تمام دلایلم حرف توی چشمهایم دارم که این روزها از همه می دزدمشان ...

٣.

دعایم کن زینب ...

این روزها به دعای هیچ آدمی اندازه دعای تو و او نیاز ندارم ... 

...

..

.

 

پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧

 

کلاغ-پر را دوست دارم

تعلیم ساده ی پریدن را

وقتی که انگشت اشاره ام لحظه شماری می کند برای پریدن

و حس وسوسه انگیز پرواز را که میان لبهایم می چرخد برای گفتن "پر"

همه چیز، پر دارد:

سینه سرخ

کبوتر

باز

عشق

دکمه

.

.

حتی توی کبوتر باز! 

- که هیچ چیز برایت پر ندارد حتی کبوترت-

و

حتی تر من دکمه باز!

-که گستردگی بالهایم در هیچ آسمان کوچکی نمی گنجد-

...

ببخشید عزیز اما؛

آسمان تو برای بلند پروازی های من کم است.. خیلی کم

 

پ.ن : مرغ از قفس پرید!

 

مینو

 

 

 

یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧

این حقیقت داره ...

 

روزگار غریبی است ...

آدم ها انگار وقتی بشنوند که دوستشان نداری خوشحال تر از وقتی می شوند که اعتراف به دوست داشتنشان می کنی.

...

من دلم بهانه می گیرد ... این روزهایی که بایست می بودی و نبودی ...

این دیوانه ام می کند ... یعنی تمام زمستان را می شود زندگی کرد فقط به عشق اینکه هست. به شوق ظرافت و سادگی و عشقی که توی همین حجم کوچک بودنش دارد. دلم می خواست باشی. نخواستی شاید. نمی دانم.

...

پی نوشت.

لااقل تو خوشحال باش ... می شود؟ ...  هرچند که می دانی من دوستت دارم.

 

یکتا

...