یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٤

سلامی که يعنی ...

سلام ...

دلم آنقدر تنگ بود اين روزها ... تنگ بود برای ديدن روزهايی که تازه شروع شده بود نوشتن از سر دلتنگی چشمهای کسی ...

بگذريم ... حس عاشقانه گفتن نيست اين روزها که دارم آماده می شوم برای قصه ای از جنس خودم انگاری ... از شما چه پنهان که قول داده ام تکراری نباشم؛ خودم ... حرفهايم ... نوشته هايم ... ولی ... ولی ... ولی چه کار کنم که هر چه راه می روم باز هم تو انگار همان ستاره ای می شوی که می گذارند بالای بلندترين درخت کاج که مسيح بيايد و برف ببارد و سال ـ زندگی ـ نو شود، تازه شود.

آخر شما كه می دانيد چقدر دوستتان دارم و داشته ام و ... آينده هم انگاری خالی از شما نمی شود ... نه منی كه متكلم وحده تمام اين مدت بوده ام توی سكوت های پر پيچ و خمم، نه شما كه تنها مخاطب مفرد مذكر ـ غايب يا حاضرش بماند برای خودم ـ اين ها بوده ايد هميشه ... هميشه ای كه نمی شناختمتان ...

اين روزها كتاب هم زياد می خوانم ... رفته ام و كوهی ساخته ام از كتاب روی ميزی كه زمانی كوهی از كاغذ رويش جمع شده بود ... كاغذ هايی از شما نوشته ... حتی نشسته ام به دوره كردن كتابهای چند بار خوانده ... يادتان هست كه فكر می كرديد كتاب زياد خوانده ام كه خيال مجنون شدن افتاده در سرم به هوای ليلايی كه نيست ... راستش هنوز نفهميده ام كه كجای كتاب ها را نفهميده بودم ... شما می دانيد ؟!

: ـ  ... پرنده خارزار را داشتم دوره مي كردم از نو ... گمان نكنم خوانده باشيد ... جايي هست كه همان بار اول كه خواندمش كنارش چند خط نوشته ام و هر بار اين خط ها زيادتر شده ... بندي هست كه عجيب دوستش دارم: گفت :« هیچ وقت کسی نمی تونه درد تو رو احساس کنه . فی » ... یک سوی دهان فی به حالت تبسم بالا رفت .« آره. این مایه دلگرمیه، مگه نه؟!! ممکنه کسی بهش غبطه نخوره، اما درد من مال خودمه!! »

گاهي فكر مي كنم انگار وصيت كسي از اجدادم بوده كه عمل نكرده اند كه اين جور شده ام اين روزها ...کاش تکه های مرا اینجا نمی گذاشتید جا بماند ! من اینطور نیمه کاره توی ذوق می زنم، دلم برای چشمهايتان تنگ می شود هنوز ...

يا علي