جمعه ۱٠ تیر ۱۳۸٤

تقديم شد

به مسعود کرمی ... ( بدون آنکه مخاطب باشد ... )

***

ـ به هر چه " تو " يی كه نمی ماند،

ـ به هر چه " خاتون "  كه دروغ شد،

ـ به هر چه " من "  كه يادش نمی رود!

...

حالا بلند شده ای ابراهيم ...

و منِ در هياتِ شيطان سالهاست در خواب و بيداري،

تو را می بينم كه وسوسه ام می كنی به چيدن سيبی كه پدرت هم نچيد

و افسانه شد كه بهانه ای باشد برای ماندن ...

ماندنِ در زمين ...

...

حالا بلند شده ای ابراهيم ...

من ساره ... من هاجر ...

من ...

و يادم هست هنوز كه كسی می گفت:

" پسرك سرش را ... " ...

_ " پسرك كه چه؟!! "

" پسرك سرش را از زير تعبير صادقانه هيچ رؤيايی نمی دزديد ... "

و من آن پسرك _ من اسماعيل _ ...

و تو ... تو ...

تو ابراهيم، كه ايستاده ای به رميِ منِ شيطانی كه مدام به خوابم می آيي!

و من هنوز ياد نگرفته ام چطور می شود به خوابِ كسی رفت و ديگر بلند نشد ...

...

من: ساره ...

او: هاجر ...

_ آی ابراهيم! هاجرت را بردار و برو ... چشم ديدنت را ندارم!

       ****

يكتا

يا علي