چهارشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٦

 

۱.نوک انگشتاش درد گرفته بود از بس با این قلم دستیا کار کرده بود. حس می کرد پیرمرد هم زیر دستش خسته شده .

پیرمرد گفت : دخترم اگه چیزی از خدا می خوای، بگو به من . من اگه دعا کنم خدا حتما بهت می ده. هیچ وقت نشده چیزی رو خواسته باشم و نداده باشه

گفتم: یه چیزی از خدا میخواستم ، بهم نداده، حتما صلاحمه.

گفت: شیرت پاکه

گفتم : چه طور؟

گفت: وقتی می دونی خدا چیزی رو که میخوای نداده صلاحته ، یعنی هیچ وقت برات مشکلی پیش نمی آد.

کار که تموم شد خداحافظی کرد که بره، هنوز چند تا قدم نرفته بود که برگشت و گفت : روزی رو می بینم که با همسرت خیلی خوشبختی... 

اون اما هیچی به پیرمرد نگفته بود که چی از خدا خواسته که بهش نداده!

****

۲.من با خدا نمی جنگم . اگر تو را به من نداد حکمتی دارد لابد که نمی دانمش. اما اینکه می دانم من و تو مال هم نیستیم و باز هم دعا می کنم که خدا تو را به من بدهد،برای این است که اگر تو نمی دانی لا اقل خدا یادش بماند که تو را خیلی دوست دارم.  

****

اين نورها همه براي تو مينو ...

****

اینجا که برسد، حرفی برای گفتن نمی ماند ... نگاه می کنم ( فکر نمی کردم انقدر از نزدیک مهمانم کند)