دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٤

به ... به ... بشمار تا ۹ ...

1_ امروز فكر مي كردم به فرشته ها ... به بچه ها ... داشتم فكر مي كردم حتماً چيزي هست كه ارزش اين همه كوچك بودن برايِ شنيدن را داشته باشد ... لابد چيزي بوده كه ارزش اين همه ظرافت را داشته ... كه بشود تمامِ آن هجومِ ناشي از باورِ چيزي را تحمل كرد ... گاهي حرفهايِ بچه ها را اگر گوش كنيم ... بچه ها انگار صدايِ فرشته ها را بهتر مي شنوند ... چرا اين ها را اينقدر دير مي فهمم؟!!

...

2_ يا حسرتي علي ما فرطت في جنب الله ... همین برایِ امروز ... انقدر تویِ مهربانی آدمهایِ خدا غرق شدم که هنوز چشمهایم خیسِ خیس است ... جایِ کسی عجیب خالی بود ... با خودم فکر   می کردم چقدر خودخواه شده ام!!! و بعد به خودم گفتم:" آدم خیلی باید متلاشی شده باشد که این طور نتواند خودش را جمع کند از تویِ چهاردیواریی که اسمش را گذاشته اند: " اتاق " !!" ... تو باید ببخشی ...

3_ امروز که رفتم خانه ... وقتی مثل همیشه از سرِ کنجکاوی _ یا شاید چون همیشه دوست دارم تویِ صندوقِ پستیمان چیزی باشد _ سرک کشیدم تویِ صندوق پستی و ... چیزی نبود ... پله ها را دویدم بالا و انگار نه انگار که کلیدهایم جا مانده توی اتاقم و باید منتظر بمانم که پدرِ عزیز از پشت سر بیایند و در را باز کنند _ کسی خانه نبود آخر _ ... تویِ اتاق، رویِ میز، بسته ای بود تویِ همان جعبه هایِ آشنایِ پست ... :

گیرنده: تهران _ خیابانِ ستارخان _ خیابانِ باقرخان _ .... خانم یکتا امین کاشانی ملاحظه کنند ...

یک خط نرم و ظریفِ بدون خط خوردگی با کمی شکستگی تویِ الف ها ...

فرستنده: _________________ ( هیچ ... فرستنده نداشت ... )

بسته را گذاشتم رویِ تخت و انگار بخواهی اتفاقِ تازه ای را کشف کنی نگاهش کردم ... آرام و بی صدا نشسته بود روی این سرخیِ بی نهایتِ بالشها و ... بازش کردم ... یک پاکت و یک جعبه هدیه ...

رویِ پاکت همان دست خط نوشته بود: " دلم نیومد امسال رو بدون حضورش شروع کنی ... این ها مالِ تو اند ... پیشِ من امانت بودند ... و ... تولدت مبارک یکتا! این رو از طرفِ ___ بهت گفتم و از طرفِ خودم ...  " ... جعبه اما: قاب خاتمِ مینیاتورِ شکارگاهی بود که ... و قابِ خاتم مس کاری گل و مرغی بود که ... و نمادِ قالب ریزی شده پرسپولیسی بود که ... سی دی هایِ سید بود که ... و ... و ... و دفتر زرد رنگی که تمامِ نوشته هایِ زمانِ عاشقی کردنِ دخترکِ 20 ساله ای را تویِ خودش داشت ... و ... و ...

مات شده ام ... عادی بودم ولی ... من عادت کرده ام به عادی بودن ...  ولی چرا ننوشته بود اسم و آدرسِ فرستنده را وقتی اینقدر می شناسمش؟!!! ... دلم می خواهد بپرسم:  " عسل! چرا نخواستی فرستنده باشی؟!! " ...

...

4_ همیشه از خودم می پرسم:" چرا هیچ چیزی به من مربوط نمی شه؟!! " ... یادم هست که مدتی ننوشتم ... مدتی تمام ساکت ماندم بی حرف ... مدتی تمامِ نقطه هایِ این صفحه ها را عاشقانه کردم ... از دیوار و پنجره واژه می ساختم و همه می شدند عاشقانه هایی از تو ... مدتی ولی ننوشتم ... نبودی و من نمی شد که بنویسم ... واژه از کجا می آوردم برایِ نوشتن وقتی نبود کسی که تویِ نگاهش نگاه نکرده غرق شده  باشی تویِ مدام ترینِ عاشقانه ها ... تنها نبوده ای که بفهمی وقتی با این ذره ذره وجودت تنهایی را تویِ تمامِ جمع ها و گروه ها حس می کنی، آن وقت دیگر نوشتن معنایی ندارد ... می گفت:" تو محکم تر از چیزی هستی که نشون می دی! " و من تویِ دلم خندیدم به این همه آرامش که لابد او بهتر از من می بیند ... ولی حالا خوشحالم ... خیلی خوشحال ...

...

( 5 به صاحبِ عجیب ترین چشمهایِ امروز ... )

5_ امروز فهمیدم هیچ قصه ای با رفتن تمام نمی شود ... این را تو هم می دانی مگر نه؟!! ... برایِ تو هم حتماً رفتنی بوده و لابد این را هنوز هم تویِ لایه لایه وجودت می فهمی ... فقط باید یادم بماند هنوز چشمهایی هست که برقِ آدم بودن را تویِ آنها می شود به تماشا گرفت ... باید خیلی مواظبِ این چشمها بود که از این تشعشع نیفتند ... هنوز خیلی ها هستند که باید این چشمها را ببینند ... اصلاً اگر من بودم این چشمها را هم جزء گونه هایِ در حالِ انقراض معرفی می کردم ... می دادم تمامشان را قاب بگیرند _ نه فکر کنی از این قاب های فلزی تابلو خراب کن ها، نه! از آن قاب هایِ لبریزِ از عشقِ کار دستِ تمامِ عاشق هایِ بازارِ نقشِ جهان ... _ می دادم تمامشان را قاب بگیرند و بگذارند سر درِ تمامِ مدرسه هایِ ابتدایی که لااقل بچه هایمان از اول عشق را اشتباهی نروند و اشتباهی نفهمند ... یعنی تویِ گوششان نکنند که می شود عشق را تویِ کوچه پس کوچه هایِ بن بستِ شهرشان پیدا کنند حتی اگر ندانند قرار است عاشق چه باشند ... می دادم بگذارند سر در تمامی مدرسه ها که جایِ آب و آیینه، کنارِ مصحف، بچه هایمان از همان روزِ نخست یاد بگیرند در حریم این کلمه سه حرفی تخطی از خیلی چیزها جایز نیست ... نه به حکم عقل که به حکم انسان! ... هنوز خیلی ها هستند که باید این چشمها را نشانشان داد و گذاشت تویِ مزرعه حیاتِ این نگاهها سیر راه بروند ... بدوند ... تا یاد بگیرند و این آموخته ها را سینه به سینه _ درست شبیه صدایِ سوزِ عاشیق های آذربایجان _ تویِ گوشِ آیندگانی که نمی بینند زمزمه کنند _ زَم زَم شنیده ای مگر نه؟!! _

...

6_ یادت هست یک روز برایت گفتم از ... گفتم برایت:" شده تا به حال تکه سنگی رو از ساحل با خودت آورده باشی که خاطره اون سفر همیشگی بشه تو ذهنت ... سالها نگهش داری کنارِ بقیه گنجینه هایِ خاطره هات و بعد ... یک روز درست از بالایِ پنجره اتاقت پرتابش کنی تویِ باغچه پُر از علف هایِ هرزِ همسایه و دیگه نتونی از بقیه تشخیصش بدی؟!! خاطره یواش یواش تویِ ذهنت پاک می شه ..."

...

7_ چرا این روزها اینقدر به بودنت احتیاج داشتم و هر بار ترسيدم از اينکه آوار شانه هات باشم؟!!! ببخش که این طور گفتم ولی ... این چند روزِ آخر، شانه هام درد می گرفت و ... کسی نبود ... خواستم که تو باشی ولی ... نه اين که نخواستی؛ نه! ولی شايد نمی شد ... شايد نبايد ... من باز هم باید معذرت بخواهم ... گاهی يادم می افتد هنوز حقی ندارم برایِ تکیه کردن ... ناراحت نباش ... این هم درسِ خوبی بود که یادم بماند برایِ بعدها ... شاید کسی نتواند ... شايد اصلاْ نشود ... این را باید می فهمیدم ... نترس.

...

 

8_ امشب بعد از مدتها ... :" الهی و ربی من لی غیرک اسئله کشف ضری و النظر فی امری ... "

...

9_ 23 سالگی هم تمام شد ... به قولِ آقای ناجی، دُچار ( وارد 24 سالگی ) شدم امروز!! ... جایِ کسی عجیب خالی بود امروز ... خودت خوب می دانی که چقدر دلم برایت تنگ شده ... همین.

 

یکتا

یا علی

 

پی نوشت: دلم می خواست این بار نه مثل همیشه بنویسم. فقط حسی بود که باید می نوشتم و ... شد همین ...