سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٤

چه خوب که کسی اين روزها دلش هوای دريا نکرده هنوز ...

۱_ با خودم حرف می زدم:" یادته می ترسیدی بعضی چیزها به سرت بیاد یکتا؟! ... یادته می ترسیدی یه چیزایی رو از دست بدی؟! ... همه این اتفاق ها افتاد، مگه نه؟!! ... همه اون هایی که از اتفاق افتادنشون می ترسیدی اتفاق افتاد و آب هم از آبِ دنیا تکون نخورد ... یادته فکر می کردی تمامِ زندگی به همون اتفاقها و آدمهاشون وابسته است و ... فکر می کردی زندگیت به عمقِ چاه رفته؟!! ... یه چاهِ عمیقِ بدونِ جا دست که نمی تونی هیچ جوری از توش بیرون بیاریش؟!! ... حالا چی؟!! گمانم حالا فکر می کنی خودت رو بهتر شناختی ... لااقل الان می دونی چی می سازدت و چی به هم می ریزدت ... یاد گرفتی ... می دونم سخت گذشت ولی قبول کن که گذشت ... یادت می آد؟!! ... یادته همیشه ترسیدنِ از هر چیزی آزارت  می داد؟! ... ولی این رو هیچ وقت فراموش نکن ... یاد گرفتنِ هر چیزی هزینه ای داره ... تو برای یاد گرفتن این ها دست کم سه سال عمرت رو دادی ... نمی گم اشتباه کردی ها؛ نه! حتی گمونم لازم بود ... که اگه این سه سال نمی گذشت این طور شاید بعد ها بیشتر از اینها باید     می گذاشتی پایِ یاد گرفتنِ این حرفها ... فراموش نکن همیشه چیزی رو نگهداری که تو اعماقِ درونت ازش بترسی ... اصلا این ترس زنده نگه می داردت ... اگه یه روز احساس کردی دیگه چیزی نیست که ازش واهمه داشته باشی، اون موقع بدون چیزی تویِ وجودت مرده ... یادت باشه بگردی دنبالش وگرنه ممکنه تمامِ حجمِ بودنت رو تعفنِ این مرده برداره ... این رو همیشه یادت نگه دار ... "

...

2_ امروز وقتی که دیدمت چیزی ته وجودم چنگ انداخت به تمامِ این مدتِ دوستیمان ... به این مدت که ناخودآگاه نزدیک ترین خویشاوندِ غیرِ همخونِ من شدی تویِ این ناکجا آباد ... یادِ تمامِ ساعتهایی که تویِ اتاقِ انجمن می نشستیم و کلاس ها را پشت سر هم غیبت می خوردیم و حرف می زدیم ... وقتی امروز به _ س _ گفتم دلم فقط برایِ او و _ ن _ و  محمد و تو تنگ می شه از این دانشکده و از این همه چهارسال، باور نکرد ولی به خدا که من راست گفتم ... از تویی که این همه مدت همه جا حاضر بودی ... حتی گاهی از حقِ برادری ات زدی به خاطرِ حقِ خویشاوندی با من ... گاهی به این که کمی دیر شناختمت افسوس   می خورم و گاهی خوشحالم که باز هر چقدر هم دیر ولی شناختمت ... یافتمت من ... دلم برایِ عینکت تنگ شده ... همان عینکی که به خاطرم پرت شد میانِ بزرگراه ... دلم برایِ ساختمانِ پشتی دانشکده که حالا دیگر نیست تنگ شده ... دلم برایِ جشن نامزدی _ س _ و _ م _ تنگ شده که چقدر قند آب می کردند آن ته ته های وجودم از برازندگیِ ذاتی ات ... از نجابت و بودنت ... حتی دلم برایِ تمرینِ خط کردن ها و بحث کردن هایت تنگ شده _ باور نمی کنی چقدر از درکِ برتر بودنت نسبت به دیگران به خودم می بالم همیشه _ ... هنوز هم گاهی _ م _ آقای میلیاردی خطابت می کند و من لبریزِ از شوق می شوم ... عزیز ترین پسرخاله دنیا _ برای منی که 19 سال محروم بودم از داشتنش _ گاهی پنهان کردنی ترین گنجِ زندگی ام می شود ... مامنی که همیشه هست ... که حتی بشود روزهایِ امتحان _ که همه در حالِ خودشان هستند _ رویِ میزهایِ شطرنجِ پارک، مقابلش نشست و درس هایِ نخوانده را تویِ چند ساعت یاد گرفت ... این ها را نوشتم نه به رسمِ تشکر ... نه ... این ها را نوشتم که یادم بماند گاهی وقت ها آنقدر تویِ گره هایی که با دستِ خودم می اندازم تویِ زندگی ام، غرق می شوم که یادم می رود آدمهایی هستند تویِ زندگیِ انسان که خیلی بیشتر از این گره ها ارزشِ فکر کردن دارند ... ارزشِ به یاد ماندن ... و تو یکی از همان آدمهایِ زندگی من هستی ... ببخش که گاهی آنقدر بد می شوم که یادم می رود غریبه ها هر چقدر هم عزیز باشند باز هم غریبه اند ... تو خویشاوندِ این روحِ خسته من     می مانی ... لطفاً! ...

....

3_ حرفی یادم رفت بگویم برایِ کسی:

" ... فقط می دانی؟! : کاش جایِ آن سیلی که تویِ صورتم زدی می ماند تمامِ این سالها که یادم نرود من چه کار کردم و تو از دستم چه کشیدی! ... "

...

4_ مست عاشقی دیگر در فغان نمی بینم

نغمه های شور انگیز زان رمیده هوشان کو؟!

...

5_ می دانی؟!! کسی انگار خودش را دارد با تو اشتباه می گیرد ... کسی که به جایِ تو جوابم را در یادداشت هایِ قبل توی کامنت ها نوشته بود ... هر چند شاید اگر تو بودی هم همین ها را می نوشتی ولی ... می شود کسی خودش را جایِ تو بگذارد مگر؟!! ... قبول کن که نمی شود و این ذهنیت هی دارد تویِ سرم می چرخد که: چه کسی دلش می خواهد جایِ تو باشد؟!!!! ... قبول کن عجیب است این ... اصلاً مگر می شود که به قولِ خودت ذهنیت کسی این باشد که دلش بخواهد مخاطبِ این جمله ها قرار بگیرد؟!!!! ... کمی باورش برایم مشکل است ... و البته این کمی خیلی با معیارِ " کم " دیگران فاصله دارد ... این کم یعنی خدا سال فاصله ... فقط بگذار یک چیزی را برایت بگویم که:" آن شب ها که زل     می زدی تویِ چشمهایِ این دیوانه _ همان شبهایِ ماهِ کامل _ باید فکرِ اینجا را هم می کردی ... هر شب که   نمی شود به ستاره چینیِ آسمانِ کویری رفت ... وقتی دلِ این دخترک برایت تنگ می شود یادش می افتد که ... همین!! ... مراقبشان باش لطفاً! عجیب نگرانِ کسی هستم این روزها، که شاید هیچ دوستم نداشته باشند ... نگرانِ مردی بزرگ از تبارِ کسانی که شاید دارند کم کم تاریخ می شوند تویِ خاطره هامان ... نگذار دغدغه روزها و ساعت هایشان باشم لطفاً! ... "

...

 

یکتا

یا علی