یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٤

به حرمت سنگين اين ثانيه ها ...

گره حاجت روايی همراهي، تويِ سنگينيِ دستهايِ مانده در کناره چاه هايِ مدينه ...

شنيده ام غريبه را هم رد نمی کنند؛ چه برسد به آنکه اهل خانه هم باشد کسی ... دل تنگ نشسته ام اينجا فقط برای آنکه بنويسم: خدا! ... بقيه اش را تو بهتر می دانی ... حالا هر که هر چه می خواهد فکر کند ... من و تو خوب می فهميم که اين "خدا " نوشتن و گفتن يعنی چه ...

يعنی چه شب بزنی به دل تاريکی ... تو که اهل خانه ای ... خودت بهتر می دانی لابد ... ايستاده ام کنار در ... همان جا که معمولاً کِز می کنند غريبه ها به اميدِ آمدنِ يک آشنا که شايد واسطه شود ... حالا تو خودت آشنايی ... آشنايِ من ... می شود من هم به واسطه خودت نذر کنم؟! ... نذر پيرمردِ سپيد مويی که نور همراهش بوده و هنوز هم ... هنوز هم ... تويِ روستا قديمی ها يادشان هست که ... می شود؟!

نذر می کنم ... نذر می کنم به حرمتِ اين ساعتهايِ صاحبِ همواره همه چاههايِ‌ زمين ... نذر می کنم به حرمت سپيد پوشِ غريبِ بقيع ... به ... به حرم بانويی که حرمتِ اهلِ بهشت اند ... برايِ کسی از اهاليِ همين خانه که ...

که چقدر دلنگرانم و دلتنگ ...

يا علی