چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٤

برای دلِ خودم که آرام ...

باور می کنی این قدر آرام باشم که برایش از تصمیم گرفتنِ در موردِ زندگیم بگویم و او هی گیج شود که لابد تویِ ذهنش با خودش بگوید:" این دختر همان آشفته بازارِ چند وقتِ پیش است؟!! " ... و من اعتراف می کنم که همان آشفته بازارِ چند گاهِ پیش ام که حالا رسیده ام به این آرام سکوت کردن ... به این گذشتنِ آرام از صفحه صفحه زندگیِ دیگرانی که به نبودنشان هم نیازی ندارم ... نه اینکه این حرف قرار باشد عظمتِ حضورِ انسان ها را تویِ زندگیم خدشه دار کندها؛ نه! فقط این روزها احساس می کنم جوری در حالِ گذرم که انگار اصلاً نباید کسی این اطراف قدم بزند مگر اینکه جزئی از خودم باشد و " تو " یی که نه تنها جزئی از وجودم که خودِ خودم هستی این ها را به خودت نگیر ... می فهمی که این روزها چقدر دلت _ امانتیی که ... _ را می فرستم پیِ همان قوطیِ معروف، که بگیرد بنشیند همان جایی که هست و بهانه دیدنت را هی نگیرد ... آخر خوب می شناسی ام که ... می شناسی که این آسمان راحت ابری   می شود به بهانه زل زدن تویِ شیشه پنجره ماشین و نگاه دزدیدن هایِ گاه و بیگاه ...

دارم برایت غزل می شوم ... دارم برایت غزل می بافم ... اِنقدر می بافم که بپیچی دور تا دورِ گردنت که تمامِ زمستانِ زندگی، برایت شبهایِ گرمِ تابستانیِ تیرماهِ کویر باشد ... این ها را هم می فهمی ... می دانم ...

 

" اصلاً شبیه شماها نمی شود باشد

نمی شود که به اندازهء تو بد باشد

دو چشم ... نه، دو رنگین کمان که می خواهد

همان که مثل بقیّه << نمی رود >>!! باشد

... "

...

ساکت و آرام ... دلبسته ام به نجوای هر روزه ام که: رضا برضاک ... حالا هر قدر هم می خواهد از سرم زیاد باشد این جمله

 

يکتا

يا علی