چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٤

و من قسم نمي خورم ... كه ...

بسم الله الرَحمنِ الرَحيم


و السٌماءِ ذاتِ الحُبُك
قسم به آسمان كه در آن راههاي بسيار است (الذاريات7)
...

...

 

سلام ...

جايي يادم هست كه گمان كرده بودم اين:” كتب علي نفسه رحمه “ يعني نامِ خودش را رحمت گذاشته ... امروز داشتم مي خواندم، رسيدم به جايي كه مي گفت:” كُتب عليكم الصيام“ ...

ـ :” اشتباه گرفته اي دختر! عجيب آتشم زد اين سه كلمه امروز كه انگار از همان جنس كه روزه را واجب كرد بر مردمان، رحمت را واجب كرد بر خودش ... حالا حساب كن اين رحمت تا كجاست ... تا كجا؟!!!

...

عهد كرده بودم ساكت باشم. حرفي نزنم كه بعدها خودم را به چهارميخِ سوال و جواب بكشانم كه:” چرا؟! ... چرا اعتماد كردي باز؟! “ ... و من باز هم اعتماد كردم. اعتماد كردم بي هيچ پيش فرضي از اين كه جايي اين حرفها ... دوباره بر مي گردد تويِ اين گوشي كه بشنوم از تو. يادم مي ماند اين بار. باور كني يا نه هنوز سوزِ داغيِ قاشقِ خود خواسته را رويِ دستم حس مي كنم و دعا مي كنم اثرش با هيچ اتفاقي پاك نشود. حرفي نمي زنم. هيچ.اصراري بر هيچ چيز نيست. هيچ چيز.

...

ديروز عصرِ شعري بود. عصرِ شعري در همان دانشكده كذاييِ چهارسال مردنِ و زنده شدن. دوستاني آمدند و دوستاني نه. جايِ تو اما عجيب خالي بود. خودت هم خوب مي داني كه چقدر دلم مي خواست باشي و نبودي. ولي ... خوب نبود. نه اينكه ديدن دوستان خوب نباشد، نه! ولي سخت گذشت. سخت بود چشمهاي سرخِ از گريستن مرداني را ديدن كه باورشان را زير سوال برده بودند. سخت بود. شايد بلد نبودند چه بايد گفت. شايد ولي ... سخت بود كه بايستد رو به رويِ مردمكهايِ گريزانم و قطره قطره جاري شود بغضِ نبودنِ پدري در هياتِ نامِ شهيد كه پسر كبوتر مي داندش. سخت بود. آرام تكيه كردم به شانه هايِ خدا و آرام ... آرام ... ديروز دانشكده ما باراني بود ... باراني ...

...

و داري نازل مي شوي تويِ واژه هام. دارم غزلي مي شوم از تو. از تويي كه ماهِ اين قبيله اي. قبيله اي كه همه در من است. ـ ببين يك قبيله در من عاشق توست. ـ كاش مي دانستي! كاش كسي بود كه باور كند اين دخترك تويِ تمامِ لحظه هاش جز تنفسِ پلك زدن هات نيازي ندارد ... :” من نيازم ... ، نه؛ من نمازم تو رو هر روز ديدنه ... “ ـ مي داني چند روز است به اين شعر فكر مي كنم؟! به اينكه نماز بوده در اصل نه نياز ...

داري غزل مي شوي و هر لحظه مي باري رويِ پراكندگيِ اين كاغذها و عجيب لحن اين بيت ها با گذشته فرق دارد ... فرق دارد ... رسيده به يك دلتنگيِ از سر ناچاري پذيرفته شده. به ناچار پذيرفته ام كه نيستي و از سرِ منطقِ اين پذيرش دارم تويِ تمامِ لحظه هام مي ميرم آقا! ... بگذار ديگران خيال كنند كه :” دارم زندگي مي كنم. برايِ زندگي ام نقشه مي كشم. برايِ آينده. به آدمهايِ اطرافم فكر مي كنم. عاشق مي شوم. و ... “ بگذار ديگران فكر كنند ... فكر كنند اين دخترك دوباره برگشته به زندگي عادي ... آنقدر عادي كه لابد نشسته منتظرِ اولين سوار سپيد پوش قصه ها كه بشيند تركِ اسب كهرش و ... لابد مقصد مي شود سرزمين قصه ها... نه آقا، نه! اين دخترك منتظر هيچ كسي نيست. كسي هم باورش نمي شود. آدمها همه شده اند انگاري مسئول نجاتِ زندگيِ كسي كه فكر مي كنند: ” تو داري زندگيِ خودت رو تباه مي كني ...

تويِ خلوتِ خودم مي نشينم و گوش مي كنم گلايه هايِ تمامِ كساني كه دوستم دارند و دوستشان دارم و بعد ـ آخر زياد تلاش كرده ام ـ بغضم را مي خورم و هي تكرار مي كنم : ” حق با توست... “ ...” من بحثي ندارم... “ ... ” شما درست مي گين ... “ ... ولي باور مي كني بيشتر از اين طاقت ندارم؟! ... كسي راست مي گفت: ” چرا تو بايد برايِ همه كارها و همه حرفهات به همه جواب پس بدي؟!!! چرا اين اجازه رو مي دي؟!!! “ و من مي ماندم هميشه كه :” واقعاً چرا يكتا؟!! “ ... هر چند هنوز هم نتيجه اي نگرفتم ولي چرا اين قدر همه ما انحصار طلب ايم؟! حتي لحظه هايِ تنهايي و بغض هايِ ديگران را هم مي خواهيم تصاحب كنيم! ... همه چيز تحتِ اختيارِ ما بايد باشد نه هيچ چيز ديگر ...

...

حرف دارم باز هم برايِ نوشتن. مهم نيست اينجا را همه مي خوانند يا چند نفر. اين اهميت دارد كه روزهاي غريبي دارد مي گذرد و نياز دارم به نوشتن. كه ننويسم از آن كه عزيزِ حقوقدانم گفت هم بدتر مي شوم. بر طبقِ نظرِ اين خواهركِ نازنين در حال حاضر شخصي در شرايط من حق تصرف در اموالش را ندارد. اگر حساب كنيم كه خودم هم جزيي از اموالم محسوب مي شوم ديگر وضعيت عالي مي شود.

همين .

يا علي