جمعه ٧ امرداد ۱۳۸٤

 

الو استقاموا علی الطريقه لاسقينهم ماء غدقا

و اگر بر راه پايداری کردند به آنان آبی سرشار می نوشانيم ( جن - ۱۶)

 

برایت بنویسم که ...

خب؛ دستم به نوشتن نمی رفت و نمی رود این روزهایی که دست و دلم به هیچ کاری نمی رود ... برایت بگویم که کاش هیچ کسی نفهمد چه دارد می گذرد بین من و تویی که داری ذره ذره تمامِ احساساتِ از میان رفته ام را برمی گردانی  _  به سختی برگرداندن آب به سرچشمه ... _ ... برایت بگویم که :

می دانی این روزها دارند می گذرند ... گاهی سخت ... گاهی آسان ... گاهی آنقدر سخت که همه چیز را ببندی و بگذاری کنار و نخواهی حتی به یادت بیاورند که هنوز داری نفس می کشی و گاهی آنقدر آسان که به همه چیز شک می کنی ... به تمامِ باورهایِ داشته و نداشته ات شک می کنی که:" دارد به کجا می رود این شعور مبتلا به نداشتنم؟!! " ... شک می کنم و این شک اصلاً هم راهی به رستگاری نیست ... باور کن ... باور کن هر چه بیشتر فکر می کنم بیشتر فرو می روم ... راحت حرف می زنم و راحت پنهان می کنم ... راحت بغض می کنم و همان موقع چهره ام راحت می خندد و بدی اش این است که هیچ کس این همه تلاشت را هم باور نمی کند و راحت دستت رو می شود از پشتِ این همه لبخندهایِ دروغین ... اینجایِ کار بیشتر درد می گیرد تمامِ وجودم ... وقتی دارم خودم را تویِ دردسرهایِ این پروژه یِ لعنتی گم می کنم که همه _ هر کدام از دوستانم که می شنوند _ مانده اند توی حماقتم که چرا سر و ته ماجرا را تویِ دو سه ماه هم نمی آورم و رفته ام سراغِ استادی که یک سال را هم کم می داند برای یک پروژه کارشناسی ... وقتی تمامِ روز و شبم را ریخته ام تویِ این واژه هایِ بیگانه که گاهی هیچ نمی فهمم اَزشان _ حتی با اِستناد به تمامِ کتاب هایِ لغتِ معمولی و تخصصی _ ... وقتی ساکت و سرد می نشینم به شنیدنِ سه ساعت حرف زدن هایِ استادِ راهنما؛ آنقدر که خودش حوصله اش سر می رود ولی من هنوز آرام نگاهش می کنم ... وقتی ... وقتی ... تازه یادم می افتد:" حالم از هر چه دوست داشتن است به هم می خورد ... از هر چه بازی که می شود سرِ هر دخترکی پیاده کرد و بعد ساکت و آرام کنار کشید ... می شود کنار کشید و خوشبخت شد ... می شود هیچ سراغی نگیری از دیگری و همه چیز را بسپاری به گذشتِ زمان که لابد همه چیز را به باد فراموشی می سپارد ... _ لابد فکر می کند زمان حلّالِ خوبی است ... حالم به هم می خورد از هر چه تقدیری که دستش را گذاشته رویِ چشم ها و سرِ آدمها ... و لعنتی دستش را بلند هم نمی کند که لااقل یک لحظه ببینی داری تویِ کدام چاه می افتی ... حالم به هم می خورد از هر چه مُردنِ دیگران ... آدم ها ... از هر چیزی به نامِ مُردنِ دیگران که تمامِ سرنوشتِ آدمهای دور و برشان را می دهد به بادِ قضا و قدرِ آدمهایی که قرار است بعدها بیایند و لحظه ای بمانند و بعد ... : قسمت نبود! ... " یادم می آید ...

خودت خوب می دانی و خودم خوب می دانم _ شاید نه به اندازه تو _ که چقدر اذیت شدم و چقدر اذیت شدی و ... و چقدر راحت افتادیم به هم، تویِ این ناکجا آبادی که همه انگار دست گذاشته اند رویِ تنهایی هایِ آدمها که به بازی بگیرند لحظه هایِ همدیگر را و ... قصه ها همه تکراری شده اند ... خودت خوب   می دانی که تا ته همه یِ انواعِ این قصه ها رفته ایم ... _ رفته ای ... رفته ام ... _ ...

اصلاً می دانی؟!!!

: دريغ جانِ فرو رفتگانِ اين دريا
 که رفت در سرِ سودایِ صيدِ مرواريد ...

...

می دانی دختر؟! کلافه ام از نوشتن ... از گفتن و نوشتن ... گمانم تمامِ قصّه همین ها بود ... همین و تمام و نه بیشتر ...

می دانی اصلاً نمی خواهم شبیه کودکی باشم که نرگس و مریم ها را _ با آن همه عطر بهشتی _ می چسباند به شیشه یِ ماشین ها و به کمترین قیمتِ راننده هایِ عجول می دهد که بروند تویِ گلدانهایِ تراش خورده یِ خانه هایی که هیچ چیز از آن ها نمی دانند ... خانه هایی که نه از آجرهایِ سُرخِ بهمنی سهمی دارند نه از سایه یِ ساده یِ شیروانی هایِ سفالیِ کوچه باغ هایِ در حالِ خشک شدنِ به لطفِ چند ده لیتر نفت و بنزینِ بساز و بفروش ها ... نه ... اصلاً نمی خواهم ... می دانم خودم خوب می دانم که این طور ماندن برایم ساده تمام  نمی شود ... همین حالایش هم کم متهم نشده ام به « غرور و خود برتربینی و تکیه زدن به تخت و نگاه کردن به دیگران از ارتفاعی بالاتر ... » ... حتّی شاید بهایش سنگین تر از دستهایِ خالی من، تو و ... باشد ... گمانم دارم حجّت را تمام می کنم با این دل ... با این دستها ... با این چشمها ... با خودم ... نه! نمی خواهم ... نمی خواهم ... خوب می دانم که تو بزرگتر از آن چیزی هستی که یادت برود چه چیزی را بخشیدی ...

... می دانی ... از این مبارزه ای که با خودم پیش گرفته ام لذّت می برم ... خسته ام می کند ... نفسم را می گیرد ولی لذّت می برم ... نبردِ تن به تنِ من با خودم ... این قدم هایِ سُستِ متمایل به چپ و راست ... مست می زنم این روزها ... از این روحِ مدام در حالِ نوسان ... اصلاً انگار خودم دوست دارم سرگردان باشم  ... دیوانگی ام را دوست دارم هر چند چندان مجالی نیست هیچ جا برایِ خود بودن ... برای این که خودت باشی ...

نمی خواستم بنویسم امّا؛ می دانم نگرانی ... نمی دانم این ها اوضاع را بهتر کردند یا نه ... همین ها که برایت نوشتم ...

یکتا

یا علی