دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٤

و بيده الخير ...

 

به آقايِ ماه ... شايد به بهانه خودش ... شايد به بهانه ابتدايِ ماهِ ماهِ مردان ...

***

اين روزها غروب که می شود انگار تازه ابتدايِ سحر است برايِ اين دخترک ... چند وقت می شود که روزهايم از شب شروع می شوند نمی دانم! ... ساعتهايِ روشنايی همه در دويدن می گذرد وُ دويدن و تازه وقتی سکوت کم کم به سر تا پايِ آدمها چيره می شود، روزِ من هم آغاز می شود ... يا شايد ساعتهايی برايِ خودم ... به خواستِ خودم ... می نشينم ... نگاه می کنم تويِ چشمهايِ کسی ـ کسانی ـ که از پشت اين شيشه ها هم خوب می شود ديدشان ... آنقدر خوب که به ديدنِ خودت هم تويِ آينه قديِ خانه مادربزرگ هم تا اين حد باور نداری ...

اين روزها ... مولوی می خوانم ... دوباره ... لبريزم می کند از تمامِ چيزهايی که نمی دانم. درست همان طور که تو لبريزم می کنی از حسِ اعتمادی که ناخواسته جَرَيان يافته تويِ لحظه هام ... ـ آنقدر زياد که باور کنم که دروغ نيست اگر زمانی بگويی به قولت عمل کرده ای و برايت دست به ساز شوم ... ـ راستی تا يادم نرفته برايت بگويم که سازم دارد حالا عجيب مهرَبان نگاهم می کند ... بی بُغضِ تمامِ اين دو سال که نبوسيده آويخته بودمش به گردنِ ميخی که انگار هيچ دوستش نداشت ... داشتم می گفتم ... مولوی می خوانم و عجيب ...

:"ما همچون کاسه ایم بر سر آب. رفتن کاسه بر سر آب به حکم کاسه نیست، به حکم آب است. گفت این عام است الّا بعضی می دانند که بر سر آبند و بعضی نمی دانند. "*  ... و عجيب حس می کنم از آنهايی ام که هيچ نمی دانم ... گمانم هنوز دارم حساب می کنم چند اتم با چند اتم ... بخند امّا گيج زدن هم حدّی دارد که هنوز نرسيده ام به يافتن اين حد ... دعا کن يک روزی بزرگ شود!

گاهی می ترسم ... سخت و بی دليل ... آنقدر دلهره می ريزد تويِ وجودم که ... خُب گاهی می ترسم ... از همه چيزهايی که می بينم و نمی بينند ... از تمامِ دلهره هايی که گاه فکر می کنم تويِ هيچ دلی مشابه شان را پيدا نمی کنم اينقدر که برايِ آدمهايِ اطرافم کودکانه می آيد اين حرفها ... اين می شود که سکوت می کنم و مدام زُل می زنم به صفحه ای که ... چشمهايم را می زند ...

شبها که نمی بينی و باران می چکد از چشمهايِ‌ کسی ... خدا را شکر می کنم که نمی بينی که بيشتر نگران باشی ... نگران اين خواهر ... دخترک ... می دانی اين روزها که دارد سعی می کند محکم باشد ... دلش نگيرد ... زانوهايش را بغل نکند که بنشيند گوشه پشت بام و کبوترهای پشت بامِ دو تا خانه آن طرف تر را هی نگاه کند و آنها هم هی نگاهش کنند و آخر معلوم نشود که اين از سر شرم نگاه دزديه از چشمهای سُرخِ‌کبوترها يا آنها چشمهايشان طاقت نياورد بغضِ‌مانده در ته چشمهايِ‌ اين دخترک را ... درست همين روزها ... گاهی فکر ميکند به اين که چقدر همه چيز ساده تويِ ذهنِ‌ آدمها حل می شود و شکل می گيرد و منطق می پذيرد و او از همه آنها هيچ نمی فهمد ... دارد فکر می کند به انبوه آدمهايی که نمی دانند " قاف عشق را در بلندی کدام قاف گم کرده اند " که اين طور دور می زنند تويِ روزمرگی هايِ افتاده در تنِ تکرارِ ‌زندگی ...

شبها که نمی خوابم ... اين را لااقل ت اين مدت کوتاهِ ـ نه برايِ من ـ شاهدی ... شبها که نمی خوابم و دستِ‌کم اين است که هی خواب نمی بينم که تويِ‌ رويايی دارم دست و پا می زنم که او هست و من دارم می روم و منی نيست و هی کسی تويِ گوشم داد می زند که:" من ماندم، تو رفتی امّا!!! " ... هی رويا ببينم و هی با خودم کلنجار بروم که هی چرا دوباره دارم همه چيز را دور می زنم تويِ خودم؟!! ...

اين نوشته نمی دانم چرا دارد اين طور می شود ... هی دارم چرخ می خورم ... هی دارم زبان عوض می کنم ... اصلاً انگار دارم از قصد اين طور می نويسم که می دانم می فهمی ... لابد که می فهمی که اين طور می نشينی به گوش کردنی که گاهی خجالت می کشم از اين همه وقتی که ... گذاشته ای ...

گاهی فکر می کنم دارد می زند تويِ گوشم ... چيزی يا کسی نمی دانم ... نمی دانم ... ولی چيزی که هست: " قصه اي كه آنچنان مرا عوض كرده كه هرگز از آن خلاصي نخواهم يافت حتّي با نوشتن شعر. قصه غريبي بود. من تا ريز ترين قطعه هايِ ممكن در هم شكسته شدم. و چه بسيار شبها كه گذشت و خورشيدي بر نيامد. "

...

می خواستم اين بار ... اين نوشته ... برايِ تو ... نمی دانم ... انگار عادت کرده ام به از خود نوشتن ... ولی خدا کند که بدانی که اين روزها و شبهايِ واژگون چقدر مديونِ‌ توست. روحِ‌ جاريِ تمامِ اين واژه ها ـ تک به تک ـ به بزرگيِ ماهی که تازه برايم از پشت ابر بيرون آمده ...

يکتا

يا علی

پی نوشت. يادت هست برايت گفتم نشسته ام به خواندنش و پرسيدی با کدام قسمتها بيشتر ...؟!! ... امروز ديدم که :

فاتقوا الله مااستطعتم و اسمعوا و اطيعوا و انفقوا خيرا لانفسکم و من يوق شح نفسه فاولئک هم المفلحون..... (تغابن ) ...

دعايم کن به دريافتِ اين معنا ...