شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٤

 

۱.اينجا از بهشت به روز نمی شود! اينها زمينی ترين نوشته های دختری زمينی است که عبور فرشته ای بهشتيش کرد.....

۲.می خواستم از يکتا به خاطر همدليش و قسمت کردن آنچه شايسته اش نبودم تشکر کنم که نشد، نمی شود-به زبان خودمانی بلد نيستم- ..... دلم که برايش تنگ شده بود و توی فکرش بودم اينها را نوشتم:

ابروهات ترکیب عجیبی است از معماری و موسیقی
اسلیمی و نت

 

۳.اینها نوشته های دختری است که وقتی شما را پیدا کرد خودش را گم کرد

ـآبهای جنوب ـ 

دارم می نویسم که به قول شما نوشته باشم-......نمی دانم ،گاهی انگار اين نقطه چين ها و خط فاصله ها امانتدار تر از دلم هستند، می خواستم اينجا حرف شما باشد ،بماند.....- اما اینکه چرا شما می آیید و آشفته می کنید سطر به سطر این نوشته را نمی دانم
من این روزها کمتر به دل خودم می روم. این روزها هر چیزی شما را تداعی می کند توی این چشمهایی که نگاهش را بی دلیل می دزدد از افقهایی که طلوعش را به انتظار نشسته اند.
دلم که برایتان تنگ می شود جایم روی همین صخره ای است که جلوتر از این آبهای آرام خودش را سپرده به سیلی موجهایی که در اوج می آیند و خودشان را پرت می کنند در آغوش آرام این سنگهای صبور. و من چه خوب حال این صخره ها را می فهمم.
 اینجا عجیب حال وهوای ساحل شرجی چشمان شما را دارد با همان آفتاب تند حضورتان که سر به زیر می کند اشتیاق دختری را که غرق تماشایتان می خواست بشود.هنوز هم می خواهد....  وشما چه می دانید حال غریقتان را.
و شما چه می دانید یعنی چه که تمام خط ساحل را به یاد کسی-شما-تنها راه رفته باشی و نفهمیده باشی که  کی به انتها رسیده ای. اصلا شما می دانید که روزی دخترکی  را از خودش گرفتید و بعد سپردیدش به امان خدا؟  و حالا همه -جز شما- نگرانش هستند و من حتی نگاه نگران خدا را هم دیده ام!
 این نوشته ها -دل دل کردنها؛ دست و پا زدنها....-هم دیگر چنگی به دل نمی زند وقتی که شما دارید حضورتان را لحظه به لحظه دریغ می کنید ..... وقتی که دارید پشت پا می زنید به احساسات دختری که گستاخانه دوستتان داشت... دارد. می شود بگذارید فقط کمی از خاطرتان پیشش بماند؟ می شود من را از خودتان خالی نکنید؟
خسته ام به اندازه ی تمام فاصله هایی که ماند بین من و شمایی که دارید خیلی متین و مهربان خودتان را دور می کنید
 باز هم همین. اینجای نوشته که به دوریتان می رسد باز بند می آیم. هجای لکنت: ت م ا م

مينو