جمعه ٢۸ امرداد ۱۳۸٤

و علی ... کعبه شکافت ...

 

زنگ که می زند ... :" سلام! خوبی؟! مخلصیم! ... " ... غزلی تازه _ چقدر تویِ دلت گاهی به این الهه غزلی که خیلی وقت است نیست لبخند می زنی از دور ... انگار که فقط برایت دست تکان می دهد و ... بگذریم ... _ غزلی تازه و لجبازی سرِ گذاشتنش در وبلاگ ... که:" اونجا غزل نمی زنم " و حالا که نمی زند من می نویسمش ... اینجا ... بخوانید لطفاً!

:

 

بیا به آینه ها باز مهربانی کن

و کوه ابروی خود را کمی کمانی کن

بخند ماهک نازم پلنگ تو خسته است

بزن. برقص. برقصانم و جوانی کن

هزار شهر غزل مهر چشمهای سیات

به روی تخت خودت باش و حکمرانی کن

سکوت تیره این لحظه هایمان بس نیست؟

دلم گرفته برایم سپیدخوانی کن

و یا سکوت. بغل کن مرا و تنگ ببوس

میان بیت لبم بازی زبانی کن

تنم کویر و شبیخون ز دست یاد تو باز

عروس بادیه امشب تو پاسبانی کن

و مدتی است دلم روز و شب مجاور توست

نگاه حضرتی انداز و میزبانی کن

دو ماه شد که دلم پا به ماه دیدن توست

به طفل روح بدم با خدا تبانی کن

...

 

گمانتان هنوز لازم است بنویسم: مسعود کرمی ... غزل یازدهم ... ؟!

...

 

به حرمتِ شبانه هایِ تنهایِ کسی که اندازه یک دوست ... یک همراه ... یک هم صحبت ... به حرمتِ آیلارِ هنوز نیامده ...

 

***

اینها قرار بود بهانه کنار کشیدن هایم باشد از تویی که ناخودآگاه تویِ هر جمعی که باشم _ حتی در این ازدحامِ هیچ نفره _ حرمتِ گرمِ حرفهات، بی دلیل جذبم می کند ... حرمتِ گرمِ دستهایی که بی گمان هیچ وقت نمی چِشَم زیر این پوستِ حالا ترک ترک شده از شدتِ سرمایی که دارد تویِ وجودم خودنمایی می کند ... :" سرد شده ای یکتا! حواست باشد! ... داری دچارِ انجمادی می شوی که ... خودت هم حواست نیست داری چه کار می کنی ... " ... با خودم حرف می زنم ...

راست می گفت ... همیشه راست می گفت ... حتی وقتی فکر می کردم دارد سعی می کند برای دور زدنم و ... هی حرف می زد ... بی مهابا ... هی می گفت و هی من تویِ حرفهاش دور می زدم ... اصلاً گاهی که می آمد و می نشست، آنقدر سکوتِ لحظه ها را می شکست که مطمئنم تو اگر بودی دست می گذاشتی رویِ چشمهایش که اینقدر حرف نزنند ... خُب! ... می آمد و نشسته و نَنشسته چشمهایش حرف می زدند ... حرف می زدند ... گاهی فکر می کنم شاید این همه نوشتن را او یادم داده که وقتی می نشینم پایِ این نوشتن ها دیگر یادم می رود یک جایی باید بس کنم یا اینکه اصلاً یادم می رود از اول قرار بوده که چه بنویسم ... _ مسعود می گفت:" حواست انگار چهل جا هست موقع نوشتن ... " ... نگفتم ولی همان موقع یادم بود که آخر این دخترک آنقدر می ترسد، آنقدر حرفهای نگفته دارد، آنقدر دوست دارد و ... که هر لحظه حواسش پیِ یک چیز می رود و می ترسد از یکی نگفته فرصت تمام شود و آن وقت همه اینها بشنوند حسرت بر دل آرزویی که ناگفته ماند ... راستی تو هم باور می کنی که آرزو ها هم می شود حسرت به دل بمانند؟!! ... این را مدتی است که هی توِیِ سرم می چرخانم و آخرش هم فقط خودم می مانم و این همه آرزویی که زمانی داشتم و حالا فقط ساکت کنارم یا روبه رویم صف می کشند که فقط بگویند:" ما هم زمانی بودیم ... " نه اینکه حالا اصلاً اثری از بودنشان باشد ها ... نه ... انگار بخواهند لجِ جاهایِ خالیِ خودشان را در بیاورند، جبهه می گیرند مقابلِ هم و آن وقت هاست که من می مانم و تنهایی که خدا خدا می کنم کسی به سرش نزند که بخواهد آن را بشکند ...

حالا ... این روزها ... این شبها که بی خوابی آنقدر زده به سرم که هی این آسمانِ ابریِ چند شب پیش را می نشستم به نظاره شهاب سنگهایی که لابد آن سویِ این ابرهایِ بی داستان داشتند سقوط می کردند به دامنِ این الهه لجبازِ کهکشان ... دخترکِ مستور مانده در پسِ حجابِ غبارهایِ آسمانی ... گلبانویِ حلقه سیاره هایِ دوره گرد ... می نشستم و دروغ نگویم یکی از همین شبها بود که کنارِ صدایِ محوِ عاشقانه یِ این کبوترهایِ دو خانه آن طرف تر _ درست دو خانه بیشتر به سمتِ غرب، شاید در تضادی عجیب با جهتِ بودنِ تو ... _ دیدمش ... باورت بشود یا نه هزار آرزو آمد تویِ ذهنم که حتی جاهایِ خالی مانده از قبل را هم پُر کردند ... خدایا! چقدر آدم هست تویِ دنیایِ کوچکم که چقدر دوستشان دارم و چقدر آرزویِ ندانسته دارم برایشان ...

سرتان سلامت این که یادم دادید می شود سکوت کرد و حرف زد ...

این که هی می آمد و چشمهایش هی حرف می زدند و آدم دلش هوس می کرد خودش را بزند به نشنیدن و نفهمیدن که هی دوباره جمله ها و واژهایش تویِ آن برقِ همیشگی _ که بالاخره روزی فهمدم از سرِ اشکهایی است که همیشه خدا نشسته اند کنجِ این چشمها و نه از سرِ شیطنت ... _ تکرار شوند و آخر سر حواست نباشد و این چشمها دستت را رو کنند برایِ خودت! نه برایِ او ... _ می دانم که می دانست ... می داند ... _ ... این که حالا همین می شود که گاه هیچ چیز آنقدر نمی تواند آرامت کند که به ناچار خودت را می اندازی تویِ زندگیی آدمها و حرف ها و گرفتاریهایی که روزی هیچ فکر نمی کردی گرفتارشان شوی ... اصلاً مگر مهم بود زمانی که:" فلان مطلب را هنوز تحویل ندادم ... فلان جا قرارِ کاری دارم ... بهمان چیز هنوز طراحی اش تمام نشده ... و ... و ... " نه!

اصلاً بخواهی یا نه اینها بهانه این روزهایِ این دخترک نیست ... بهانه هایش کودکانه تر از این حرفها شده اند ... نه دل می بندد به امید مدرکی که دیر یا زود قرار است لوله شود برود داخل کیف کاغذهایِ باطله _ از نوع اداری اش _ نه حتی چشم دوخته به اشتیاقِ مهندسانِ ارشدِ شرکت برایِ نگاه داشتنِ این خانمِ از دید آنها محترمِ آشنا به کارِ بی سر و صدا!!! و وادار کردنش به امضاء برگه استخدام ... تویِ چشمهایِ استادِ راهنما ذوق می بیند از نتیجه تحقیقی که قرار است کلّی اعتبار به همراه داشته باشد و آرام فقط لبخند می زند ... _ به قول آنهایی که نمی شناسندش:" متین و موقر!!! " ... و حالش به هم می خورد از این همه صفت نداشته که نمی فهمد دیگران از کجا می بینندشان ... گاهی عجیب هول برش می دارد نکند چند شخصیتِ نهفته و بیدار دارد که خودش نمی داند و دیگران می بینند ...

دلم تنگ می شود ...

یکتا

یا علی