شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٤

 

هنوز نرسیده ام به اینکه می شود عشق را نوشت وگرنه می گفتم عاشقانه!
حسود شده ایم بانو! از بس که غریبه مان کرده اند
خیال نداشتم برایتان بنویسم-برای یک مخاطب شش دنگ!-مخاطبی که دل و روحش را وقف این دلکده کرد
حضورمان شده یک قالی که هر روز بیشتر از قبل پا می خورد-پشت پا می خورد!-
بانوی فرشهای اصیل کاشان که توی هزار رج این گل بوته ها محو شده اید ؛چشم هاتان غوغاترین فرش کاشانی است که خدا بافته برای چشم های خیره ی من -کاری ندارم به نقش جهان ابروهایتان که رستگار می کند هزار گمراه بیدل را-اما چه دستهای هنرمندی دارد خدا!
نپرسیده ام که این نور باران نگاهتان را ستاره رج زده یا شهاب؟ اصلا چند سال نوری مانده تا وصلمان؟

دوست دارم توی اين گندم زار گونه هاتان غلت بخورم تا برسم به لاله زار لبهاتان و بعد هوای عاشقی سرشارم کند ........

بانو بهانه کرده ام بی دليل بنشينم و برايتان از نوشته های اين روزهايم بخوانم و اين دزديدن گاه به گاه نگاهتان عاشق ترم کند:

«اتاقم نه هیچ جای دیگر همین گوشه بدون اینکه پنجره ای از مینیاتور خدا بخواهد تو را در خاطرم زنده کند.
نه اینکه نباشی ها! نه دارم بهانه می کنم نوشتنت را ؛ بهانه ی برداشتن این قلم -که لرزش های گاه بی گاه این دست را آرام می کند-و بعد طوفانی از حجم بودنت که که تمام شیدایی را  به سردی چشمهام بر میگرداند.
سخت است برای مخاطبی بنویسی و بخواهی که نفهمد و مدام خودت -دلت-را لا به لای این نوشته ها جا بگذاری.........»

فقط برای شما- راست گفت عزيزی که جنستان شماست!- می شود گفت، فقط برای شما می شود سفره ی دلتنگی ها را گسترد، اين که انگار نوشتن اين روزهايم مثل عاشقيم به چنگ زدن توی هوا می ماند.... اينکه به شماره افتاده ام.....

ببخش بانو که همسفره ی اين روزهاتان جز دلتنگی و آه چيز ديگری در بساط ندارد. دلم برای بهشت ترين نقطه ی انديشه تنگ می شود عجيب. موضوع بغرنجی است!!!!!!!

مينو