یکشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٤

بیش از این ها می توان خاموش ماند ...

 

 

برایِ ماهِ قبیله ... برایِ چشمهایِ نجیبِ ماهِ قبیله ... ( بعدِ این تا همیشه غریبه ام لابد، نشد که ... لابد خودم نگذاشتم ... من را نبخش! ... )

...

 

شبِ بدی بود ... می شود گفت بد را هنوز برایِ این شب معنی نکرده کسی ... خُب حرفهایِ ناگفته را ... باید ...؟!!! ... نه! شاید هیچ هم نمی باید گفت ... شاید اگر قرار بود گفته بشوند اسمشان را نمی گذاشتند حرفهایِ ناگفته ... می فهمی که ... خیلی اتفاق ها مالِ دیر بیدار شدن است ... مالِ دیر فهمیدن ... مالِ دیر رسیدن و عجیب هی دارم تویِ سرم دوره می کنم: " که این دخترک آخر چرا همیشه اینقدر دیر می رسد؟!! ... " ... باورم نمی شود اینقدر زود تعبیر شود برایِ خودم، غزلی که داشت برایِ تو نوشته می شد ... برایِ روزهایِ حسادت ... دلتنگی ... :" و دیر آمده بودم؛ نشد که من آن زن ... " هی یادم می رفت تویِ چشمهات نگاه کنم و همین شد که می ماندم قهوه اش تلخ بود یا نه ... :" بود یا نه؟!!" ... :" بریز تویِ پیاله نگاهِ تلخت را ... دو نی لبک، دو تلاطم، دو قهوه یِ روشن ... " ... قبول! این ها همه اش مالِ دیر رسیدن است ... مالِ دیر رسیدن ... مالِ این است که وقتی راه را باز می کنی برایِ رفتن، لابد دیگر نمی شود جویبار رفته از راه را دوباره برگرداند ... جرات نمی کنی ... :" سرت را بنداز پایین، راهت را برو ... یا لااقل سر راهِ کسی نایست ... کنار برو ... " ... _ چقدر با خودم حرف می زنم _ ... خیلی وقت است که خدا با من حرف نمی زند ... نه اینکه ... نه! این کتاب همیشه تویِ این اتاق باز است ولی ... خیلی وقت است خدا با من حرف نمی زند ... شاید این هم مالِ همین است ... مالِ همین که خدا با من حرف نمی زند ... فقط نمی فهمم چرا این روزها این همه اتفاق افتاد که نگذارد حرف بزنم ...: " حسود شده ای دختر ... " و عجیب دامن می زد هر چیزی به این حسِ ناخوانده ...

گاهی فکر می کنم من که _ نعوذ بالله _ یعقوب نیستم ... چه دلی داشته پیرمرد ... بی بهانه و بی دلیل ... چه دلی داشته پیرمرد ... اوّل صبح حافظم را باز کردم ... بی فاتحه ... بی سلام ... :" چو قسمتِ ازلی بی حضور ما کردند ... " تلخ خنده بود هر چیزی که نشسته بود رویِ این صورت ... " گر اندکی ... " ... اندکی؟!!! ... تویِ سرم می چرخد ... لابد اندکی ... لابد من نمی فهمم ... لابد مثلِ همیشه ای که نفهمیده بودم این بار هم ...

بعدِ رفتنت رفتم پشتِ بام ... _ کاش یک جورهایی می شد این چند ساعت سکوتی را که ریختم تویِ این چند نقطه ها را بخوانی ... _ بر که می گشتم مادرم ترسیده بود ... لباس پوشیدم به هوایِ دانشکده آمدم بیرون ... و اين غروب ها انگار عالم و آدم را كرده اند در چهار ديواريِ سينه ام و عالم و آدم مي خواهند بيرون بريزند از آن ...

...

تو چرا؟!!! ... ترانه یِ این جا را برداشتم ... اصلاً حالم از هر چه وصفِ حال به هم می خورد ... دوباره انگار زمانِ دیوانگی است ... چقدر هر روز بگویم که:" فردا حتماً بهتر می شود ... "؟!! چقدر؟! ... با خودم فکر می کردم:" می رم که بزرگ شم ... صبر می کنم تا بزرگ شم ... اون قدر که لااقل رویِ نوکِ انگشتهایِ پا به بلندیِ شانه یِ بودنش برسم ... می رم که شجاع شم ... اون قدر که شجاعتِ ایستادنِ در کنارش رو داشته باشم ... " ... با خودم فکر می کردم:" تویِ این سفر ... می رم که اندازه 23 سال بزرگ شم و برگردم ... " ... آرام باش ... آرام ... من درد را خوب می فهمم ... نترس ... بعضی زخمها هیچ وقت از بین نمی روند ... دُرُست شبیه این جایِ زخمِ شبیه بریدگیِ رویِ استخوانِ مچم ...

...

گفت آنجا تمامِ کمیل ها را به یادِ این دخترکی می خواند _ که هیچ وقت کمیل را نفهمید _ ... من نمی فهمم ... نمی فهمم وقتی زیرِ لب کسی درونِ من دارد زمزمه می کند:

یا سَیِّدی وَ مَولای
اقسم صادقاً
لَئِن تَرَکتَنی ناطقاً
لأضجن اِلَیکَ بَینَ اَهلها ضَجیجَ الأمِلین
و لأصرخنَ اِلَیکَ صراخ المُستَصرِخین
و لابکینَ عَلَیکَ بِکاءَ الفاقِدین
و لانادینکَ اَینَ کُنتَ یا وَلی اَلمُؤمنین یا غایه آمال العارِفین یا غیاثَ المُستَغیثین یا حَبیبَ قُلوب الصّادِقین و یا اِلهَ العالَمین ...

 من نمی فهمم این ها یعنی چه وقتی هی تویِ خودم دنبالِ این صدا می گردم ...

چرا اینقدر ضعیف بودم که نمی دانستم؟!!! ...

 ...

تمامِ لحظه هايی که صدایی ملايم حرف میزد ... اشکها بی اختيار می ريختند ... و من درد می کشيدم... من بايد ...

... چند وقت شده بود ... چقدر گذشته بود ... چقدر بود که من حرف نزده بودم ...که ما حرف نزده بوديم ...

چقدر بود که از دست داده بودمت؟! ... فراموش می شوم ...


... اَللّهُمَّ اِنّی اَسئَلُکَ سُؤال خاضِع مُتذلل خاشِع
اِن تَسامحنی و تَرحَمنی
وَ تَجعَلَنی بِقِسمِکَ راضیاً قانعاً وَ فی جَمیع اَلاحوال مُتواضعاً ...

...

 حالا منم و : پنجره ای که رو به ماه باز می شود، اتاقی که از بس تاریک است کسی به داخلش نمی آید،

چراغی که هیچ وقت روشن نمی شود و عکسی که ... گنبد طلایی که ...

...

 

قال اِنَّما اَشکوا بَثی و حُزنی اِلی الله و اَعلَمُ مِن الله ما لاتَعلَمون ...

 

یکتا

 

یا علی