سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٤

 

سلام.

 یکتا سپرده بود که این خانه را با اولین متنی که توی word می بینم به روز کنم و این آخرین نوشته توی حافظه word کامپیوترش بود. شما ببخشید. خودش می آد و می نویسه. دلم براش تنگ شده. کاش زودتر برگرده.

نسیم.

 

***

 

سلام  ... و اما غزل ...

خواندی و اینکه یادم بود برایت بگویم یا نه را نمی دانم ... نمی دانم و لابد نگفتم که ... : لیلی سیب شد ... نارنج را دادند به مجنون ... شیرین انار شد ... فرهاد شد شیر و رفت و  نهر شیر دوید و ... دوید و ... رفت ... و سیب که همیشه سرخ ... سرخ و نه حتی از آن سیب هایِ سبزِ ترش_شیرین که تویِ یک دست هم جا نمی شوند و اصلاً خودِ آدم دلش می خواهد دو دستی بغلش کند ... نه اینکه هوس کند که گاز ... نه! ... که نگاهش کنی و ... ببری نزدیک و بو بکشی و بویِ سیب ... بوی همه خوبی هایِ زمین بپیچد توی مشامت ... و سیب می شود حوا ... حواست هست که گفتم لیلی سیب شد و سیب شد حوا ... تناظری که ساده می شود تویِ چشمهایِ تمامِ دخترکانِ ساده این زمینِ از بهشت آمده، دنبال کرد که: حوا نواده یِ لیلی است ... حالا چه کسی می خواهد ثابت کند که لیلی مال چند صد قرن بعد از هبوطِ حوا و آدم به روی زمین است، من نمی دانم ... اصلاً مهم هم نیست ... بازیِ شیطان و مار این میان بی دلیل و بی معنی می شود آقا وقتی خیال کنی که داری نگاهشان می کنی و لاجرم می بینی که: خب! کجا می خواستند بروند عاشقانه تر از زمین؟! ... اصلاً راستش را بگویم این حرفها شاید اصلاً به غزل هم ربطی نداشته باشد ... خب جلوتر که می روی به فصلِ دخترکِ عاشقِ معاصر می رسیم ... سارا ... سارای ... ارس ... آوازِ ارس را از نزدیک شنیده باشی می فهمی چه می گوید وقتی کسی سارا نامی را از دور یا نزدیک صدا می کند که سارا؛ حرمتِ غریبِ غیرتی زنانه است در ورایِ کسوتِ عاشقانه ... سارا نامِ من ... تو ... او ... نامِ تمامِ دخترکانِ جنوبی کنارِ تنِ تشنه یِ کارون ... کرخه ...

 

...

 

و سارا ... که شد قسمتِ تمامِ ندانستن هایمان از قسمتِ دخترانِ سرزمینمان که هیچ وقت: ندارند! ... فرقی نمی کند چه چیز را ... ولی ندارند و این نداشتن را از همان ابتدایِ کودکی تویِ سرمان می ریزند که: سارا انار ندارد ... سارا نان ندارد ... سارا ... سارا ... ندارد ... ندارد ... و هیچ وقت هیچ کسی نیامد ببیند پس سهم داشتنِ این موجودی که لااقل اندازه یِ چهار حرف از دنیا جا گرفته چیست، چه بوده از اول و حالا کجاست؟!!! ... هیچ کسی ... هیچ وقت ... لالمانی گرفتیم حتی خود مایی که سارا بودیم توی دفترهایِ مشقِ کلاس هایِ ابتداییمان و هی خودمان را دوره می کردیم تویِ درس هایِ همیشه منصفانه(!!!)  ای که همیشه بابا و دارایَش همه چیز داشتند و همیشه سارایِ قصه ... هیچ ... و لابد توی ذهن کاغذی اش همیشه قرار بود خدایش را هم شکر کند که سایه کسی هست که در باران بیاید و برایش همراه داس، انار بیاورد که دخترک بویِ باران را از لباس هایِ نم زده یِ این سایه احساس کند و نه از نفوذِ نرمِ قطره ها زیر پوستِ همیشه نجیبش ...

گاهی فکر می کنم اگر عصرِ تهی از رویایِ عاشقانه ای نبود که نیوتن تکیه بزند بر تنه یِ درخت ... آن هم درختِ سیب ... فکرش را بکن ... نیوتن تکیه زد بر قامتِ حوا ... حوا که نه ... تکیه زد بر قامتِ زاینده یِ حوا ... و درخت یعنی: مادر ... حالا تو فکر کن اگر آن عصرِ خالی از ابرهایِ پُر داستانِ روزهایِ دیگر، نبود ... اگر می شد حواس  آن مردِ بی نوا را به جایِ ضربه یِ اُفتادنِ سیب، به بویِ نرم و کُرک هایِ تازه اش خوش کرد ... آن وقت ... قانونِ جاذبه که هیچ ... می شد به جایش هزار هزار قطره عصاره نَفَسِ حَوا ریخت ... حَوا یعنی سیب! ... یا علی