شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٤

 

تو که باشی من با تمام شهر هم قبيله ام....من و اين شهر هم قبله ايم

...............

.......

ايام را به ماهی يک شب هلال باشد    وان ماه دلستان را هر ابرويی هلالی

۱.ماهم تمام می آيد....

۲.می آيی.... و نفخت فيه من روحی ، دوباره مرده ای زنده می شود اينجا، آقا -شما-مسيح...؟

۳.می آيم.... و تمام ويرانی ام را به تلاطم امواج سهمگين بودنت می سپارم!
سبک می شوم و آرام می گذرم-مبادا غباری به محمل نشیند- تا شاید سهم قاب چشمانم از شانه های صبورت بیشتر باشد.

۴.می شود از چهارچوب نگاهت قفسی بسازی برای مرغ عشق خسته ای که دلش نه آب می خواهد ،نه دانه ی بی سبب؟!گاه اين بی شرميم را دوست دارم که نگاه آشفته ام را رها می کند تا در آغوش نگاهت بيارامد و دستانی که بی مهابا به سمت دستهات می دوند.

۵.با من حرف می زنی و من به دریا می زنم پی تقسیم ستاره هایی که از صدات چیده ام و تو نمی دانی که اینجا-در عمق این آبهای محکوم به تاریکی-چه طور روشنی دارد جان می گیرد.
 

۶.می خندی و من بال می گیرم ....ملک می شوم؛به سقف آسمان می روم و برفرازت وان یکاد می خوانم

۷.من تب دارم ...باغ تنم دارد در آتش وصلمان می سوزد و در قمصر گونه هام -مشرف به نگاهت- هزار هزار گل محمدی جان می گیرد
آستین بالا کن ,فصل گلاب گیری نزدیک است!!!
....
من که پرده خوانی نمی دانم -اما- اين پرده ی چشمانت را بيشتر دوست دارم-پرده ی هفتم-......و چه سخت است نوشتن از بودنی که تو را از خودت بگیرد...

یاد تو می رفت و ما عاشق و بیدل بدیم      پرده بر انداختی کار باتمام رفت

 

مينو