یکشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٤

پريشان کرد و ... رفت

« ‌... كميل! دلها به مانند ظرف ها هستند، همانا بهترين آنها نگاهدارترين آنهاست ... »

 

« ن » مي گفت: ” يكتا! تويِ اين 12 سال هيچ وقت اين طور نبودي. اين طور كه اصلاً نشناسمت. داري مي خندي اما ... من مي شناسمت يكتا! تو نيستي. ...

...

از كلاس آمدم بيرون. اين مدت سخت شده آمدنِ دانشگاه و تحملِ اين كلاسهايي كه ... تا حالا نمي دانم چطور تحملشان مي كردم. داشتم مي گفتم ... از كلاس آمدم بيرون زيرِ سنگينيِ نگاهِ كساني كه ... بگذريم. خُب حق دارند. مي خواهند بدانند اين هم دوره اي يا هم كلاسيشان چه مرگش شده اين روزها كه ... خُب! اين هم مهم نيست ... هيچ جا نبود كه براي رفتن.هيچ جا تويِ آن دانشكده نبود كه از حضورِ تو خالي مانده باشد ... هيچ جا كه راحت باشم و راحت ... رفتم تويِ سلف. « پ » بود و « م » كه نشسته بودند به ميكرو خواندن كه چه راحت پريد! ... ديدمشان و ... و خدا را شكر آن حس تنفر بر انگيز ترحم نبود تويِ چشمهايِ آشنايِ اينجا ... ماندم.

هفته پيش راحت سه روز نرفتم دانشكده. برايِ من كه تابستان ها را هم حتي تويِ دانشكده سر مي كردم اين خودش يك ركورد محسوب مي شد ... همه جا رفتم. رفتم پيش « ن » تويِ شركت و يك دلِ سير از گذشته خاطره دوره كرديم. رفتم بيمارستان. رفتم پيشِ بچه ها. رفتم پيش بچه ها كه « فرنوش » از يادش بره اينكه گفته بود: ” يكتا جون ديگه دوستم نداره سارا؟!! “ ... رفتم كه خودم يادم بياد چقدر محتاجِ رفتنِ به آن جا ام و داشت يادم مي رفت ...

...

دارم گيج مي زنم... عجيب حال مزخرفي دارم اين روزها ... يك اصرار بيخود به خوب نشان دادن و يك درونِ در حالِ انفجار. روزِ عصرِ شعر آن قدر دويدم و دويدم كه يك لحظه احساس كردم دارم دورِ دنيا مي گردم ـ باور كن درستش همين بود: دنيا دورِ سرم نمي چرخيد، من داشتم دورِ دنيا مي چرخيدم ... ـ ... طفلك زينب، طفلك مرضيه. مهمان بودند مثلاً كه آن همه نگرانشان كردم.

...

داشتم تويِ پاركينگ راه مي رفتم امروز كه ... : جوجه ياكريم ها از تويِ تخم در آمده اند راحل. درست روبه رويِ جايِ پاركِ ماشينم روي ديوار لانه اي كوچك با دو تا جوجه ... دو تا يا كريم ... اين هو هو هم براي زجر دادنم كافي است... برايِ خاطره بازي تويِ ذهنم كه يادم بيايد بالكنِ كوچكِ اتاقِ چه كسي نجواي يا كريم ها را مهمان بود ... من مقصر بودم ... من مقصر بودم به خاطرِ تمامِ سادگي ام در دل بستن ... « اگر نتونم تمامِ عمرم  هيچ وقت كسي رو دوست داشته باشم تو مقصري ...»                                    

اما چه كسي مي فهمد اين را كه چقدر ......چه جوري  ..... مي شود منتظر كسي نشست كه هيچ كس اميدي به برگشتش ندارد ... چه كسي اين رو مي فهمد كه انتظار يعني چي وقتي همه مي دانند كه انتظار بي فايده است ... كه يعني چي تو لحظه لحظه زندگي دنبال چيزي گشتن كه ديگه پيدا نمي شود. يعني چي كه هر جاده اي و خياباني برايت  اميد برگشت كسي باشد و كسي برنگردد ... انتظار ... انتظار ...  ـ وَ مِن هُم مَن يَنْتَظِر ـ ... و از ايشان است آن كه به انتظار نشست ...

لعنت به خاطره هايِ خوب ...

باور كن من هنوز به حُرمتِ دوست داشتن ايمان دارم. به عظمت عاشق بودن، كه اين واژه ـ عشق ـ عجيب اين روزها دستمايه حرف هاي همه شده آن قدر كه ... آن قدر كه ...

من شك ندارم كه: آن قدر كه حتي لياقتش را نداشتم، آن قدر كه حتي در حد توانايي ام نبود دوست داشتم.

...

يادم هست زماني گفتي: ” يك روز همه چيز عادي مي شه ... همه، همه چيز رو فراموش مي كنند. همه زخمها خوب مي شن يكتا! نترس ... “ ... اين ها را تو گفتي ... همه را تو تصور كردي ... خيال بافتي ... اما ...

اما يادت نبود كه بعضي زخمها جايشان هر قدر هم محو تويِ صورتت باقي مي ماند ـ براي هميشه ـ اين ها را با هيچ گريمي نمي شود پاك كرد. درست شبيه آن جايِ بخيه تويِ ابروهاي خودت. ـ يادت هست؟! ـ

تويِ هر لحظه دوست داشتنِ كسي كه نيست ... كسي كه رفته ... تويِ اين زندگي ... تويِ لحظاتي كه سنگيني شان را هيچ كس جز خودت حس نمي كند ... تويِ لحظاتي كه همه مي خندند و تو هر چقدر كه بخواهي باز هم نميتواني كه بخندي ... تويِ تماميِ لحظه هايِ زندگيت ... من دلم براي چشمهات تنگ شده ... باور كن.

يا علي