جمعه ٢٥ شهریور ۱۳۸٤

شب هایِ هجر را گذرانديم و زنده ايم ...

 

1_

برایِ ... ( که نیست که بخواند ... چند سال گذشته؟!! ... چند ساااال ... )

 

کم کم عادت می کنم ...

یعنی می دانی؛ اصلاً بحثِ خواستن و نخواستن نیست انگار ... یک جوری کنده شده ام از این همه گره ای که این همه مدّت انداخته ایم تویِ زندگیِ یکدیگر و حالا انگار خسته باشم از به دندان گرفتنِ گره هایی که با دست شاید راحت تر باز می شدند، نشسته ام از دور به تماشایِ این حلقه هایِ لرزانی که تویِ چشمهایمان می چرخند و هیچ کداممان هم به رویِ دیگری نمی آوریم آن همه حرف، غزل، راه و حرفهایِ بی هنگام و با هنگام را ... می ایستم به لبخند های از سر تا ته دروغ که خودمان می دانیم عجیب بغضی پشتِ این همه تلاش پنهان است که:" مبادا ... " و تویی که مثلِ همیشه ساده تری و صادق تری و کودکانه تر که باز هم یادت می رود:" مرد که گریه نمی کند، عزیز من! ... " ...

خوب ... حرفهایمان را زدیم ... بغض هایمان را کردیم ... اشکهایت را زیر لبخندهایت پنهان کردی ... اشکهایم را تویِ نگاههایِ گریزانِ از نگاهت پنهان کردم ... تمام شد ... حالا تو رفته ای و من هم که آغوش بابا دارد انتظارم را می کشد ... چه خوب که هست و گرمای آغوش مردانه اش که بی خجالت سر بگذارم به بغضی نشکسته که این مدت راه نفسم را هم بریده بود ... گریه می کنم ولی برای چه؟!

بگذار صادقانه تر بنویسم ... گریه می کنم نه برای خودم و نه حتی برای تو ... باور کن ... برایِ ... برایِ ... _ راستش مطمئن نیستم که باور کنی، ولی _ برایِ آن همه احساسی که این میان یتیم ماند! یتیم ماند و من هر چه فکر می کنم گمانم نمی رسد که کنار بچه هایم بشود جایی برایشان پیدا کرد ...  

...

( گاهی عجیب می آیی، می نشینی توی خاطرم و بعد هر کار می کنم کنار نمی رود این پرده ای که می کشی مقابل چشمهایِ همیشه رمنده و همه چیز می شود همانی که تویی! همانی که تو می خواهی! می خواستی! راستی به خدا سپرده ام آنجا که هستی مراقبت باشد ... )

 

گاهی حس می کنم نشسته ای _ درست همان طور رویِ آن نیمکتِ سبز که می نشستی _ و بی هوا می پرسی:" یکتا! خودت حالت خوبه؟! ... " ... و همین می شود که مامان سر می کشد داخل اتاقم که طفلک می ماند دارم با خودم حرف می زنم یا کس دیگری که:" خودم؟!! ...  خوبم ... خوب و ... " طفلک هنوز هم عادت نکرده ... این ها را که می گویم خیال نکن هنوز دارم زندگی ام را می کنم آن طوری که دوسال پیش شد و تا چند وقت پیش هم خودم می دانستم همان طور دارد ادامه پیدا می کند ها! ولی؛ نمی شود بگویم که رفته ای و تمام! نه! ... نشسته ای درست سرِ جایِ خودت ... جایی که باید باشی ... همین.

 

2_

این روزها اطرافم خلوت تر از آنی است که تصورش را هم بکنی! از تمامِ دنیایی که درونش قرار داشتم کشیده ام کنار و گذاشته اندم کنار و چه خوب! و تنها چند نفر _ کمتر از این شمارشِ انگشتهایِ یک دست _ مانده اند برای دخترکی که زمانی ... سبک شده این روزها همه چیز ... زیاد قصّه نوشتم ... زیادتر شنیدم ... ولی فکر نمی کردم زمانی چیزی بشنوم که بعدِ این همه حرف اینقدر شعله ورم کند که فقط از دور بایستم به تماشا ... انقدر که شاید حتّی بترسم از جوابِ سلامهایی که بعدش قرار است چه باشد ... من را ببخش به خاطرِ این که نمی بخشمت به خاطرِ تیره کردن تصویر همه مقابلِ چشم هایم ...

ولی ... لا یکلّف الله نفساً الّا وسعها ... ظرفیتِ بیشتر از این را ندارم ...

 تازه دارم می فهمم ارزشِ دور ماندن از آدمهایِ اطراف یا همان حفظِ فاصله ها یعنی چه ... تازه دارم می فهمم قرار نیست تمامِ صمیمیت ها به دخالت هم ختم بشوند ... تازه دارم می فهمم به من مربوط نیست فلان عزیز چه تصمیمی برایِ زندگیش گرفته _ حالا هر چقدر هم که می خواهم درون خودم نگرانش باشم، نباید دخالت کنم! _ و به دیگران هم مربوط نیست که بنشینند و پیش بینی کنند که :" فلانی ... " ... _ مربوط نيست دل بسوزانند برايِ من و زندگيم را دوره کنند ... چرا نمی گذاریم دوستیمان دوستی بماند؟! کداممان آگهیِ درخواست بزرگتر داده ایم برایِ زندگی هامان؟! ... دلسوزی ها و دلنگرانی ها همان بهتر که در چهاردیوارِ مطمئنِ قلبمان بماند به جایِ آنکه صمیمیت هایمان را تیره کند ... می شود بگذاریم همه مان زندگی خودمان را بکنیم؟! به خدا آنقدرها هم نباید به گمانم سخت باشد ...

 

 

3_

إنّ الّذينَ يُنادونَکَ مـِن ورآءِ الحُجُرات أکثَرُهم لايعقِلونَ ... (حجرات/۴)

 

 

4_

سفر که می روم دوباره، دلم عجیب تنگ می شود برایِ اینجا ... این آخرِ تابستان امسال هم دوباره دارد به سفر می گذرد. تازه برگشته ام و دوباره سفری کوتاه تر پیش رو وَ منی که گویی شده ام مسافرِ تمامِ راهها دلم برایت تنگ می شود ... دلم هم نمی خواهد دلتنگیش را پنهان کند ... یعنی حوصله ندارد رنگ بریزد روی خودش که مثلاً نفهمی و تو را به خدا که باور کن و شک نکن به این دلِ تنگ ... مگر می شود که نفهمی این دلتنگی ها حتماً دو طرفه است ... درست رنگِ همراه بودنت در سرزمینی که گفتم:" همراهمی " و قبول کن که بودی ...

 

برایت نوشتم:

" به ...

به پاسِ بزرگی،

          ساده منشی

                   و

                        دریافتِ انسانی اش از تمامِ آنچه دیگر مردمان زندگی و دوستی می دانند ... "

 

استادم خندید ... فکر می کرد حالا لابد باید سُرخ شوم از خندیدنش به این تقدیم ساده ... نفهمید ... لبخند زدم به خندیدنش ... همین.

 

یکتا

یا علی