یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٤

 

به احسان ( تقدیم نیست که حرف هایی است که نشد امروز رو در رو بگویم ... فرصت کافی نبود در قحطی ثانیه ها ... فقط همین!)

 

 _ چرنده!

= منم می دونم ...

...

اینها ... ببخش عزیز که تازه امروز بعدِ این همه سال نشستم به حرف زدن ... به زدنِ حرفهایی که حق داشتی با ندانستنشان حتّی محکم تر از آن چه که گفته شد، بگویی ... :" چرنده! " ... ولی نه آقا! نه! چرند نیست ... و حالا خودت هم خوب می دانی ... لابد می بخشی ام به خاطر به هم ریختنِ تمام چیدمانی که از این دخترک تویِ ذهنت داشتی ... حالا بزرگترم تویِ خاطرت _ به گفته خودت _ یا کوچکتر، نمی دانم ولی این را خوب می دانم که آدمها عجیب اندازه خودشان می بینندم ... بزرگ باشند، بزرگ و کوچک باشند، کوچک ... هیچ کس خودم را ندید ... به همراهِ آن روزت بگو ... :" خاطره نمی مانم تویِ ذهنِ کسی ... بالِ پروازم هنوز هست ... آنقدر که بپرم از سرِ سرنوشتِ آدمها ... " ... حکایتِ سردردِ امروز هم بماند برای خودمان که هیچ کس نمی فهمد که دلم می خواست محکم تر ... محکم تر ...

( چقدر کوچکم کرد ... چقدر خودش را کوچک کرد ... منی که از خودش بزرگتر می دید _ به اشتباه _ را چه ساده تا کرد تویِ باورش ... و من چقدر خوشحالم ... خوشحالم از تمامِ آنچه در این سفرها بهشان رسیدم ... خوشحالم که چه خوب میانِ هرمِ داغِ شبانهء جایی نه چندان دور تویِ انگشتهام گذاشت برایِ نوشتن در صفحهء کوچکِ این گوشی ... پشیمان نیستم از هر چه اتفاق افتاد ... خدا را شکر که همیشه جایِ دستهاش بر رویِ شانه هاش، بار فکرهایم را سبک تر می کند ... شکر ... )

 

این ها را خوب بخوان احسان؛ می نویسمشان که ساده تر دوره کنی گذشته ای را که دلم نمی خواهد هی دوره اش کنم ... _ دست من نیست انگاری؛ خودم هم رها کنم، دیگران لابد باید هر روز یادآوریم کنند ... عیبی ندارد ... بخوان:

1_ راست گفتی ...می گذرد ...می گذرد و به قول سهراب طعم بودن آدم را عوض می کند ... و این طور است که دامنه دارد ... هنوز هم که هنوز است....درعین گذر از آدم...در رنگ نگاهش...در طعم دهانش ... می ماند ... می ماند ... مگر می شود آن رنگ را فراموش کرد ؟!!!...

2_ مانده‌ام ... در غباري از ترديد، فضاي پر از مه سكوت، پر از حجاب غرور ... مانده‌ام در حيرت ” چرا “يي كه اگر مرا نابود نكند عجيب است ...

دخترک پنجه در آب و پا بر خاک دلش می لرزد که مبادا یک روز ... و هنوز ایستاده ست ... کنار ریش ریش قالی رودخانه ...

3_ چند روز پيش كسي گفت: ” تو هنوز هم به فكر آن عشق زميني ات هستي ؟! ... دختر ديوانه شده اي! ... برو زندگي ات را بكن ... انگار خيلي كتاب خوانده اي ... “ و عجيب بود كه دلم برخلاف گذشته اصلاً نگرفت ... اصلاً نرنجيدم ... حتي بغض هم نكردم ...

4_ مي خوام اعتراف كنم ترس كوچكي در تنم چنگ مي زد اوايل ولي حالا ديگر نه ... اطمينان عجيبي در تنم ريشه دوانده ... چه تو باشي چه نباشي، من مطمئنم به داشتنت ... به بودنت ...

به الف بود كه گفتم: مدتهاست حس مي كنم به حضور فيزيكي اش نيازي ندارم ... حالا من از وجودش تبلور پيدا كرده ام ... نيازي به بودنش نيست كه بعد از رفتن، نبودش را بيشتر حس كنم ... او هر لحظه با منِ ... در منِ ... من هر آن همين جا ـ درست همين جا؛ به مسير اشاره انگشتهام دقت كن ـ احساسش مي كنم ... مي بينمش ...

5_ صدات از اوج مي اومد توي گوشم محو محو تا خودت بيايي ... تا صدات از نهايت هيچ به بي نهايت حضور، متصل بشه ... درست مثل خودت ...

6_ و قشنگی قصه هم به همين است كه بدانی نيست ولی دوست داشته باشي!! ... باور كن! به خدا هيچ چيز اين قدر زيبا نمی شود هيچ كجا ... اين كه مطمئن از  نشدن شوق داشته باشی انگار می شود رؤيای وارونه! ...

7_ خاطره ها؟!!! ... اين روزها، همين روزهايی كه تصور ديدنتان خيالی بيشتر نيست ... آن قدر خيال كه دارد كم كم بخارگونه تمام فضای اطرافم را اشغال می كند ... از باورهای گذشته ام انگار دارم توبه می كنم ... ” خاطره ها “ اين روزها از همه چيز برايم عزيزتر شده اند... از همه چيز ...حتی از تصور ناممكن پيچيدن تصوير مبهم تان در چشمخانه نگاه اين دخترك! ... دلم برايتان ... نه! ... دلتنگی واژه حقيری است برای لحظه هايی كه تا ورودی ” بهشت “ زهرا بروی و برگردی ... بی ديدار ... بی جرات ” سلام “ ... دلتنگی واژه حقيری است برای امسالی كه ... برای سالی كه تمام می شود ... برای لحظه هايی كه كم كم در تن خاطره ها فقط زنده اند و در خيالِ من ... برای روزهايی كه اندك زمانی از زندگيشان گذشته ... حالا گاهی ... گاهی كه نه ... اغلب فكر می كنم كه اندك زمانی باقی است ... تا روزهايِ نبودن فاصله ای نيست ... روزهای نبودنم ... گاهی چقدر دلم می خواست به جای تمام عاشقانه هايی كه نخوانده ماند در تن سفيد كاغذهايم فقط بنويسم :    دلم برای شما تنگ می شود!!! “

8_ ـ :” من توی چشمهات گم شده بودم، يونس ... “                                                     بطری آب رو خالی كرد روی سنگ ... چادرش رو تكوند از خاك قبرستان و ...

9_ چنگ می زدم به افسار زمان با همان دستهای کودکی ام که نگهش دارم ولی ... زمان گذشت ... زمان گذشت و ساعت هزار بار نواخت ... هزار بار نواخت ... تو یادت رفت ... یادت رفت که آدم نسبت به اونایی که اهلی كرده مسئوليت داره ... مثل خيلی ها ... تو هم يادت رفت ؟!...

10_ هر روز صبح كه مي شود با چنان شوقي چشم باز مي كنم انگار همان لحظه قرار است تو ظاهر شوي ... بيايي ... ببينمت و تمام حضورت را در خلاء چشمهايم جمع كنم ... و غروب ... نزديك غروب ... ديگر خيلي وقت است كه اثري از آن شوق صبحگاهي نمانده ... هيچ ... ولي باور كن كه تو در روزمره هاي اكنونم هيچ وقت غيبت نمي خوري ... مدام شده اي فرسايشِ تمامِ تصاويرِ تلخ ... تلخ ... كم كم چيزي از آنها باقي نمي ماند انگار ... امامزاده مان را كه يادت هست ... شمع خريده ام نذر تاريكي شبهاي اين خانه ... ” شمع يك نشانه است ... “ ... كسي مي گفت انگاري ... ” شمع يك نشانه است از آنها كه دوستشان مي داري ... “ ... و اين عجيب نيست، كه من مدتهاست همه چيز را يكي نذر مي كنم ... حتي شمع امامزاده را ...

زياد مانده تا به تو برسم ... من از اين راه ... از اين جماعت هيچ نمي دانم ... از اين جماعت اطرافمان ... خسته ام ولي شوقِ تو به رفتن ... به بالاتر رفتن، مي كشاندم ... هر بار كه تو نقطه بالاتري را نشانم مي دهي ... كه گمان مي كني آنجا هستم ونمي بيني كه من حتي چند قدم از خودت پايين ترم ... همين شوقِ به بالاتر رفتن، مي كِشَدَم ...

خامي ام را خودم خوب مي دانم ... ولي ... چه زود با تو از يادم مي رود اين خامي و شروع مي كنم به نوشتن ... كوچكم من ... خيلي كوچك تر از آن كه مي بيني ... ساده ... ساده تر از اين سايه افتاده بر خاك از تيرگيِ قامتم ...

11_ دارم فكر مي كنم به اينكه بي شما ماندنم چقدر گناه بزرگي بود!!..چرا اين در هيچ كتابي نيامده بود؟!...و مگر نه اينكه از همان ابتدا در كتاب خودش جستجويتان مي كردم؟!...چقدر آيه به نامتان زدم...چقدر آيه!!...قرآنم را نديده ايد كه هربار به نامتان بازش كردم و آيه اي آمد، نامتان را بالاي صفحه نوشتم و باور كنيد كه تا چند وقت ديگر انگار بالاي تمام اين صفحات نامتان مي نشيند...

12_ دلم برات تنگ شده! می دونم که ديگه نيستی ولی می ترسم؛ می ترسم که ديگه نبينمت!

13_ "و اين روزها كه از پشت اين ديوار شيشه ای به پيكر خوابيده ات نگاه می كنم ... بلند می شويد ... می دانم ... دوباره آمده اند ... وقت ملاقات تمام است آقا! فردا هم بر می گردم ...."

14_ سلام! امروز می گفتند ديگر روزهای آخر است...نمی شود يک تخت را اشغال کرد... آن هم وقتی اين همه مريض هست که مطمئناً خوب می شوند... می گويند ديگر برنمی گردی... باورم نمی شود! نه؛ باورم نمی شود! نزديک هم که نمی توانم بيايم ... کاش می شد راضيشان کنم... بگذارند لااقل قلب تو سالها بتپد! قلبت گرم است هنوز!  دعا کن بگذارند قلبت بتپد! ... وقتی نمی گذارند از اين نزديک تر بيايم؛ وقتی بايد از همين جا به ديدنت اکتفا کنم ... از پشت همين شيشه ها... وقتی هر لحظه بايد اين خط تقريبا راست روی مانيتور را دنبال کنم.......وقتی هر لحظه نگاهم به دستگاه تنفس مصنوعی است؛ وقتی ... بگو چطور دل بکنم از اين چهارچوب شيشه ای؟!... چطور؟....

15_ حالا تو هی بخند به سادگیِ دخترکی که باورت کرد و  همین طور بی بهانه گذاشتی اش به امانِ خدایی که امانتش بودی ... فقط یادم باشد این دفعه فصلِ باران که رسید پیاده تمامِ آن مسیر را دوباره _ ولی این بار تنهایی _ بروم و برگردم و یادم باشد که برایت بنویسم: " ... راستی؛ من هنوز هم زیر باران چترم را باز نمی کنم ... "

16_ اجازه هست؟! ... مگر مي شود زندگي ـ تو بخوان خاطره ها ـ را با اشك شُست و بعد دُرُست از رويِ خطهايش تا كرد و گذاشت تويِ آن صندوقچه قديمي كه خودش كلي زندگي ـ خاطره ـ است و بعد نفسي از سرِ اطمينان كه: ” همه چيز تمام شد! “ ... اين را تو بگو ... تويي كه مي گويند و مي گويم رفته اي و بر نمي گردي و ... آخر مگر مي شود زندگي را با اشك شُست؟!!

مي خواستم قبل از آخرين بار ببينمت ... ببينمت و آن لبخندِ آرامِ از سرِ سادگي ات را زير لب زمزمه كنم ... مي خواستم ببينمت كه آخرين تصوير مانده در چشمهايم تصويرِ خنده ساده ات باشد كه ... كه نگذاشتند ... نگذاشتند ... و هميشه هي با خودم فكر كنم كه كاش بودي و ... و اگر بودي اين همه سايه احاطه ام نكرده بود كه من هي هر روز ساكت تر شوم و هر روز بيشتر تويِ حقيقتِ اين زندگيها گم شوم ... هر روز بيشتر و هر روز دورتر ... و هي با خودم فكر كنم كه اگر بودي ديگر چه كسي جرات بودن به خودش مي داد كه اين روزهايم اين طور جهنم شود ... حتي ... حتي ...

مي خواستم ببينمت و آن لبخند ساده را كه هر روز تويِ وجودم توان مي ريخت برايِ بودن و ادامه دادن و بودن ... بودن از سرِ خواستن، نه از سرِ اجباري كه بر گردنم گذاشته اند به صرفِ گناه بودن و شرمِ از خدايي كه ... ” كه همين نزديكي است ... “ ...  كودكي مي شناختم ساده ... ساده و سرخوش آن قدر كه با پر زدنِ ياكريم ها تويِ بالكنِ اتاقش دلش لبريز مي شد از حس دلتنگي برايِ تو و آن وقت دستش بود و شماره گيرِ اين گوشي كه فقط يادت بياندازد: ” الو! صدايِ بالِشون رو مي شنوي؟! ... گوش كن! ... “ ساده ... آنقدر ساده كه دل ببندد به معجزه آن همه سيم و سيگنال و روپوش سفيد ... دل ببندد به روزِ بعد ـ كه روز بعدي در كار نبود ـ ...

بگذار حقيقتي را برايت بگويم:حسرتِ بودنِ كسي را می خورم كه اگر بود شايد اين روزها هيچ وقت رنگِ بودن به خودشان نمي گرفتند ...هر چند ديگر دلم نمی خواهد ساده دست دراز کند به سمتِ كسي، چيزي كه مي تواند تكيه گاهت باشد ... به سمتِ اعتمادي كه در اوجِ شكست كنارت باشد ... و دارم فكر مي كنم به اين كه: ” نيست

و اگر ديوانه ام نداني مي خواهم بگويم برايت كه:

اني لاجد ريح يوسف لولا ان تفندون ... “... من دارم بويِ يوسف ـ بويِ يوسفم ـ را حس مي كنم و ... شايد روزي برسد كه در جواب آن همه كه گمراهم مي خواندي بگويم برايت :” ... من از خداوند چيزي مي دانم كه شما نمي دانيد ...

 

...........

این ها را هم ... فقط نوشتم که یادت بیاید چه خوانده ای این چند سال و چه فکر کرده ای ... همین ... می دانم که حالا خوب می دانی ...

از جانب من بگو ... :

قل لا تُسئَلون عَما اجرَمنا و لا نُسئَل عمّا تَعملون ( سبا – 25 )

 بگو نه شما به خاطر  جرم ما بازخواست خواهید شد و نه ما به خاطر آنچه شما کرده اید مورد سوال قرار خواهیم گرفت ...

 يا علی