پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٤

 

رمضان بود و آن نیمکت چوبی که نشستم و نَنِشستی
و چه خوب که بی پرده غرق خنده های شیرینت شدم و ندیدی پر گرفتن این سینه سرخ عاشق را!!!
به خودت گفته بودی که می آید و ....فراموش می کند لابد که....
فکر خوبی بود،درست یک سال می شود که این دخترک تمام این سالها را فراموش کرده! و دلش هم تنگ نمی شود!
فراموش کرده که چشم هاش هر شب بیدار کسی می ماند و لابد بی دلیل...هان؟
فراموش کرده که آمده بود  مسافرت باشد!
...
تو که یادت نمی آید -من هم که ...-سرت را پایین انداخته بودی و نمی دانم چه می گفتی با زمین که انگار توی آن جمع فقط زمین دردِ دلت را می فهمید .من غریبه بودم از همان اول و خودم را گول می زدم که ....
و اين نگاه خط خطیم هم ....-صفر-؛نقاش خوبی نبودم آقا معلم!! خواندی دلم را ...غریبه بودم که نگفتی و نفهمیدم ،حالا هم نمی دانم ...خیالت راحت
....
دارم بزرگ می شوم و حواست نیست که داری قد می کشی تويِ دلم.
غزل می گویی و نوشته هات تعبیر التهاب ثانیه هام می شوند-همین ثانیه های پر طپش- .....چشمهام این روزها عجیب بارانی است. دلم؟ تنگِ گل سرخی است که حتی شاخه های در هم تنیده و پر خارش را هم دریغ می کند!
تو داری با خودت چه کار می کنی مهربانم؟
...
حوالی چشمهات، آشیانه ای برای یک پرنده ی خونین بال سراغ نداری؟
 

مينو