پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٤

کبوتر سُرمه ای می زد ...

می دانی همسفره؛ ... _ همسفره شده ایم این روزها، خبر داری؟! _ ... این سحرها ... این غروب ها دم دمای ربّنای پیچیده در گوش جان همه مان، ... درست همان وقتی که دل دل می کنیم برای :" قبول باشد " های آشنای اطرافیان ... روشن تر از همیشه می شود نگاه کرد و دید ...

يادت هست آن دلهره نازک خنکای تنگ آب و چشم بستن به روی هر چه که می شد عطش کودکی را کنار بزند؟! ... یادت هست؟!

می دانی؛ ... حالا ... لبریز از صبر، نشسته به تماشای آدمها ... نشسته به تماشای صبری که از خودش درونمان به ودیعه گذاشته ... حضور هر لحظه اي كه انگار حالا نزديك تر حس مي شود ... نزديك تر ... نزديك تر ...

این روزها می شود بهترین بهانه باشد برای کنار زدن خیلی چیزها ... برای کنار گذاشتن دلتنگی های که گاه اندازه هیچ هم نیستند ... برای دیدن چیزهایی که شاید تا به حال ندیده ام، ندیده ای ...

هيچ فكرش را مي كردي اندازه این همه آرامش ریخته باشد توی دل این روزها و شبها ...؟! ... فکر می کردی بشود تاریکی شب را به این راحتی پیوند زد به گرگ و میش سپیده؟! باورت می شد؟!!

این روزها خواهی نخواهی نزدیکتریم ... راستش را هم بخواهی همین است ... نه اینکه فقط او هی نزدیک بیاید و هی ما پا را عقب بکشیم ... نمی شود ... اصلاً این مرام هیچ عشقی نیست ... مرام هیچ عاشقانه ی ابدیی نیست که؛ او هی بیاید و تو هی فاصله بگیری ...

این جا حرف حرفِ سلطه اش نیست که اگر بخواهد ... اگر بخواهد ... : ... لا يمکن الفرار من حکومتک ...

این جا حرف عاشقی است ... حرف دل بستن ... دل بستن نه آن طور که دل کندنی در بین باشد ... مطمئن ... مطمئن ...

...

این سحرهایی _ که بعد از اذان تازه بیدار می شوم از خواب یکی دو ساعته _ حیفم می آید چشم بر هم بگذارم، ... این سحرهایی که دلهره می ریزد بر تمام ثانیه ها، ... دلم می خواهد توی چشمهای این ستاره ها و ماهی که نمی بینم نگاه کنم و زیر لب نجوا کنم ... زمزمه ... که ... : " میهمانی آمده ام ... نه چنان که شایسته توست؛ میزبانیِ تو ولی، آن چنان که شرمسارم کند ..."

حواست باشد همسفره یادم بیاندازی روزی برایت بگویم که چه می گذرد توی این مهرورزی های جمعی مابین او و کسانی که ... یادم بنداز برایت بگویم ...

يکتا

يا علی