دوشنبه ٢ آبان ۱۳۸٤

 

آبان هنوز نرسیده،غافلگیرم کرد .سوز این سرمای عاشق کش پیچیده توی بند بند عاشقانه هایم .امروز هوای عاشقی در سر گلهای سرخ دیارتان
یخ زد. آفتاب نگاهتان قصد طلوع ندارد؟

.....

قرارم -با دلم- این نبود که این ها را جایی بنویسم و یا برای کسی بخوانم، اما ...قصد کرده ام این روزها که دلم عجیب هوایتان را می کند، به ضریح خاطره هایم -که از تو جان می گیرند- دخیل ببندم.

دلنامه ی مشهد-بخش پایانی:
نقاره ها به صدا در آمده اند و ماه هم به تماشا نشسته و انگار حشر می شود.این ها که خوابیده بودند -جز من- بیدار شدند و من دوست دارم که بیدار نشوم و این را به شما هم گفته ام که گمانم بهشت همین جا باشد،حوالی مهربانترین سلطان دنیا،جایی که توی هوایش نفس بکشی و پر کنی خودت را از هر چه خوبی است.
حالا می فهمم که توی هرچه سختی که داشته اید این آرامش، از کجا جوشیده-سرچشمه اینجاست-این آب دارد از زیر نگاه آقایی رد می شود که
گمانم مسیح از او یاد گرفت مسیحا دمی اش را.
...
یس من هم تمام شد. حالا آسمان روشن شده و ماه می خواهد جایش را به آفتاب بدهد و شما بی تاب رفتنید انگار-نمی دانم-دل دل نکنید، رفتنی باید برود و من هم که عادت کرده ام به این تنها ماندنها...
این چراغهای پر نور را که خاموش می کنند،خدا خورشیدش را می تاباند به این طلایی ها و عجیب که انگار قرار است توی روز بیشتر بدرخشند و بسوزند و خدام می آیند برای غبار روبی.
...
سرم دارد گیج می رود.خراب می شوم از اینکه این آقا هم مرا نخواهند .چه خوب که می شود به این آقا دل بست و اصلا مجبور نبود که دل کند و اصلا هم بد نباشد که عاشقشان شد!!!!
من معجزه می دانم که دولت روضه ی عباس بخواهد و برایت بخوانند،معجزه ای که کمتر نیست از شفا گرفتن دختری ترسا که همین پیش پای من و شما شیعه شد.عجیب بوی سیب می آید...بوی سیب می آید.
...
ببخشید که با این نوشتنم بی قرارتان می کنم و قرار نیست که شما این ها را بخوانید.بروید،بروید و چفیه تان را بیندازید روی سرتان و بگذارید اشک هایتان
روی این سنگ های خوب خدا بریزد،این طوری من هم راه را پیدا می کنم....

                                                                                                   مينو