چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٤

 

حرفی ندارم مينو ... برايت از گذشته بگذار بنويسم ...

***

مانده ام توی غربت تک شاخه های خودم بی حضور سايه تک برگی که انگار همه خشک روی اين سنگفرش های تا هميشه ترک خورده ريخته اند ...

اشکهايمان را مدتهاست داريم ستاره می کنيم توی اين شبهايی که سنگين اند ... خيلی سنگين تر از آنی که عبورشان را تاب بياورم توی بيداری ...

قال ربِّ اِجعَل لی ءایة قالَ ءایتکَ الا تکلم الناسَ ثلث لیال سویا ...

کاش برايمان ـ برايم، برايت ـ آيه ای می فرستاد ... شايد هم فرستاده ... شايد نمی فهمم ...

می دانی ... ما را از يک سفره رزق داده و اين بيشتر درگير بودنت می کندم ...                      

       من به اين نقش های روی پيشانی ام مدتهاست که عادت کرده ام ... ـ کولی می گفت:" سی چه نگا بستی به ای جادّه که سوارِش خفته اوو دور دوورا؟! " ... کولی می گفت:" سبز شگون داره برات دختر ... تو چرا سيا پوشي؟!!" ... می گفت:" تو آدم خدافظی نيستی دختر ... تو گذاشتيش پشت سر تو تاريکی اوو شبات؟!! " ... هی نگاه می ريخت کف دستهام و هی روی پيشانی و هی حرف می ريخت ته نگاهم ... راست می گفت؟!!! ... نمی دانم ...  « ندا » دستم را می کشيد به رفتن و پيرزن کولی به گوش دادن ... " خو سی چه نمی ری پی زندگي؟!! موندی ايجا که چه؟!! قراره برگرده؟!!! هی ... هی ... نه دختر ... خُ می دونی نميی شه! ... خُ تو هم ميی دونيی که نميی شه! ... " ... کولی ... چيزی نگرفت ... فقط نشست حرف زد ... بلند شد و رفت ... از کجا می گفت اين حرف ها را ... راستش را بگو ... من را ... تو را ... می شناخت؟!!!!

***

صدای حزن انگيز مردی دارد تويِ گوشم می پيچد اين روزا ... " ... عزيزَم مَ با تونم ... مَ با تونم ... تونی حکيمم ... غَمَ غُصِه ای دونيا نکن نصيبم ... " ...

يکتا

يا علی