چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٤

به نام او که مرا با تو آشنايی داد ...

بيست و سه سال ... گذشتِ زمان خيلي چيزها را كهنه نمي كند ... خيلي چيزها و اين يكي دو روز وقتي حواسم پرت مي شود و دستم مي رود رويِ ريموتِ تلويزيون و تويِ شبكه هايِ سيما دنبالِ يك صدايِ آشنا مي گردم كه مدتهاست عادت كرده ام همين حوالي منتظر شنيدنش باشم: ” ممد نبودي ببيني ... “ ... بعد دلم يك دفعه تنگ مي شود. يادِ جاسوييچي خرگوشم مي افتم كه آرام تويِ صندوقچه گنج هايِ كودكيم خوابيده و حدودِ بهار 65 وقتي رويِ شانه هايش ” قلمدوش“ ام مي كرد گذاشت توي مشتهايِ كوچكِ مشتاقم كه چند روز پيشش از پشت ويترين نشانش داده بودم ـ با همان انگشتهايي كه هميشه نگاهشان مي كرد و مي گفت: ” دايي اين انگشتا هنرمند مي شنا، از من گفتن. اين دخترُ حروم درس خوندن نكنين ... “ ـ .

راستش آن موقع ـ روزي كه يكباره و بي خبر راهيِ محلات شديم و يك دفعه چند خط پايِ چشمهايِ بابا اضافه شد ـ نفهميدم كه هيچ وقتِ ديگر درِ آن تك اتاقِ گوشه حيات حتي با وجودِ التماس هايم باز نمي شود كه: ” بابايي، امير ديگه اين جا نيست ... “ و هق هقِ بي صدايِ شانه هايِ بابا كه مي خواست اولين حقيقتِ تلخِ زندگيِ يكتايش را به او بفهماند ... راستش بابا نمي دانست همان روزي كه خواهرش پسرك ـ همان شانه هايِ محكمِ اطمينانِ كودكيهاي دخترك ـ را فرستاده بود كه بابا راضيش كند به ماندن وقتي كه برادر بزرگتر هم در خانه نبود ـ :” داداش راضيش كن لااقل تا وقتي كه درسش را تمام كنه  “ـ ... ميانِ بازيهايِ هميشه تازه اي كه برايم به همراه داشت، آرام آرام تويِ باورم ريخت كه ... كه: ” مي دونم گلدونا رو دوست داري، يادت نره ياس مُشكي رو دو روز در ميون آب بده حتماً.  جعبه تيله هام رو هم آوردم كه نگهشون داري. نه اينكه مواظبشون باشي ها ... نه! مالِ خودِ خودت باشن ...  ... و ... خُب ساده نبود تويِ دنيايِ كودكيِ 4 سالگي كه يادت بماند و ... يادم ماند!! هنوز هم ياسِ مُشكي تويِ اتاقم گُل مي دهد و هنوز هم تيله ها تويِ جعبه به هم تنه مي زنند ... و ... رفت!  

...

باور نمي كنم ... مي گفت: ” همه چيز فراموش مي شه ... تمامِ ثانيه هايي كه اين روزها تويِ التهاب مي گذروني ... “ و من ... من هميشه باور مي كردم كه هيچ چيز فراموش نمي شه ... به خصوص لحظه هايي كه تويِ تنهايي هاشون كساني كه بايد شريكت نمي شوند و بي صدا مي گذرند.

گاهي فكر مي كنم چيزي را گم كرده ام و گاهي يادم مي رود دارم دنبال چه چيزي مي گردم تويِ اين نگاههايِ پُر دلهره و وحشت زده ام به اطراف ...

خسته شده ام از اين همه آشنايِ دروغي. از اين دانشكده. از اين همه سلام و خداحافظ و لبخندهايِ دروغ تر از دروغ. حالم به هم مي خورد از ديدنِ اين آدمها. از اين همه آدم كه هيچ ربطي به من ندارند. از خودم. از خودم. از خودم. و به خدا كه حالِ من خوب است و لطفاً كسي نگران نشود كه نيفتاده ام تويِ دورِ تكرارِ جنونِ به قولِ شاعر ” ادواري “ ام. نه؛ فقط عينِ كسي كه تازه سوزِ يك مصيبت تويِ تنش نفوذ كرده باشد دارم همه چيزهايي كه گذشت را با تمامِ سلولهايم دوباره و از نو حس مي كنم. انگار رفته ام زير چادر اكسيژن و مجبورم كرده اند آن گاز نافذِ بدبو را نفس بكشم. حالا هي من داد بزنم كه نمي خواهم، كو كسي كه بشنود؟!

افسانه درناهاي كاغذي را كسي هست كه بداند؟! ... نشسته ام به ساختنِ پرنده هايِ سفيد و رنگي و مرورِ قصه اي كه ... ساداكو ... هزار درنا ... يك آرزو ...

... گاهي فقط يك جمله مي شود كه آرامم مي كند: ” اِن الله شاءَ اَن يراكَ قَتيلا ... “ ... و بعد فكر مي كنم خدا خواسته كه مرا اينگونه ببيند لابد كه ...

همين.

يكتا

يا علي