دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٤

 

برای کسی که ماه ها پیش خواست که بنویسم  و بنویسم که ببارد و هنوز هم نوشتنم به خاطر اوست که ... که از پشت هزار وسوسه برای ننوشتن باز قد علم می کند قلمم ... 

تمام بهانهء من برای اینجا نوشتنی عزیزی ...

یادت بماند که هنوز مانده تا اندازه تو زیبا ببینم ... مانده تا سفید شوند ... باران امسال غريبی می کند حالا که نيستی ...

باوراندی ام که:« و من یتق الله یجعل له مخرجا ...  »

چهارپاره ها بمانند برای خودم و دلی که اينجاست ... نوشته بودم يک روز برايت ...

دوباره بخوان ...

 

:

 «

سپيد ...

 نه! سياه مي نويسم ...

... حايط خانه تان را ... قدم نمي رسد ...

اين نرده ها را براي چشمهاي من گذاشته اي؟!! ... »

بگذار يادم بماند ...

بگذار آرام آرام آرام ... يادم بماند که ... يادم بماند که:" چه کسی را کجا، کی و چرا گم کرده ام ... " ... يادم بماند که هنوز دلم پَر می زند برای خلوت کوچه هايی با ديوارهايِ کاهگل ... برای عکسی که از امامزاده امان گرفتی و هيچ وقت نديدمش ... برای ... برای تيراژه ...

يکتا ...

يا من ... يا تو

يا علی