یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٤

 

* اِی کاش بگیرند و ببندند و بسوزند ... *

 

سخت می شود نوشت و نگفت برای چه کسی ... یعنی سخت می شود اصلاً این صفحه را به هوایِ نوشتن باز کرده باشی و اکسیژنِِ نوشتن برایِ کسی تویِ این هوایِ همچنان مسمومِ شهر به سرت زده باشد و باز هم نگویی برایِ چه کسی ...

این روزها دارند باران می بارند ... نگو:" می دانم " که بهانه ام برایِ گفتنش ندانستنت نبود ... دارند باران می بارند و من هی یادم می افتد که " وای باران ... باران ... باران ... شیشه پنجره را بارن شُست ... " ... می دانی « هم سایه» دلم برایِ حضورت _ حضور جاری ات _ تنگ شده این روزها که نشسته ای تویِ خطوط مشتق های مرتبه چند و معادلات لاگرانژ و مسئله های ذهنیی که اِنگار قرار نیستند هیچ گاه به اسمِ هیچ کسی ثبت شوند ... _ شاید روزی به نامِ تو _ ... _ شاید روزی دخترکِ من هم از دانشکده اش برایم بگوید و از مسئله ای که نتوانسته بود حل کند و وقتی بپرسم:" کدام مسئله را؟! " بگوید فلان معادلهء « لیثی » ... شاید چند تا ناسزا هم دنبالهء نامِ مساله ات کند که البتّه امیدوارم ناراحت نشوی که آنها مخاطبشان مطمئناً تو نخواهی بود ... طفلکم خود مسئله را خواهد گفت آن موقع! ... _ و کمتر می نویسی و کمتر خط می زنی زیر نوشته ها ... و بیشترش را نگه می داری که بماند تویِ خاطرت و نمی گویی ...

داشتم می گفتم ... می دانی حامد ... یک روزهایی می شود که آدم انگار دلش می خواهد تمامِ دار و ندارش را _ که شاید هیچ هم نباشد _ بدهد که فقط یک اتفاق نیفتد ... بازهء این اتفاق هم می تواند به گستردگی جامعهء انسانی رویِ زمینِ گذشته و حال و آینده باشد ... مثلاً دلش بخواهد فُلان آدم را که فلان جا دیده بود هیچ وقت نمی دید ... یا هر چیزِ دیگری که اگر آدمها برایِ هم بگویند شاید نصفشان آن نصف دیگر را احمق هایی بیشتر تصور نکنند و آن نصفه هم نیمه دیگر را ... و همین هی پشت هم ... هی پشت هم ... این روزها همه مان یادمان رفته ... گاهی آنقدر دلم می خواهد فکر کنم خدا اگر می خواست این زمین را هدیه عشق آدم و حوا نکند، کجا را می گذاشت پیش پایِشان؟!! ... تویِ این اطلس ها هی فکر می کنم ... یادم می افتد هیچ کجا به قولِ این دانشمندان، شرایطِ زندگانیِ موجود زنده را ندارد ... دوباره یادم می افتد مگر نمی شود با یک سری نیازهایِ دیگر موجود زنده خطاب شد؟!! حالا اگر از ابتدا موجودات زنده ای که مثلاً ما هستیم جای اکسیژن، مونواکسید کربن نفس می کشیدند چه فرقی داشت با حالا؟!! ... حالا بگذریم از اینکه خیلی جایِ حرف دارد این چیزی که خیلی از ما ها داریم می گذرانیمش را می شود « زندگانی » نامید یا باید دنبالِ پسوندهایِ دیگری برایِ « زنده » گشت که بیشتر به حالِ روزهایمان بیاید ..

نمی فهمم ... این می شود که اصلاً خیالاتِ بچگی هایم که با آمدنِ آن موجود دوست داشتنیِ عجیب و غریب به داخل تلویزیون خانه امان _ اِی تی را یادت هست؟!! _، پا گرفت را فراموش که هیچ، حتی ردّشان هم نکرده ام ... یک روزی می شود که بالاخره کسی می آید ....

...

می دانی ... کسی می گفت:" توانِ دوست داشتن و دوست داشته شدن را گرفته ایم از خودمان یا گرفته اند فرقی نمی کند. مهم و تلخ این است که این روزها هیچ کدامِ ما به دنبالِ این واژه ها نه که نمی رویم بلکه حتی کوچکترین نشانه هایِ این معانی را با محکم ترین چوب هایِ چوگان می فرستیم به ناکجا آبادِ زندگی هایمان که ... " ... خندیدم و گفتم:" که درسِ عبرتی باشد برایِ آیندگان! " ... نخندید ... فقط تلخ نگاهم کرد ... آب شدم ... « گورورسن زمان گچیب! عاشق الونان گدیب

یادت هست روزهایی بود که می شد بخندی و دروغ نگفته باشی با خندیدنت؟! ... می دانی حامد ... این روزها گاهی خوبند و گاهی ... گاهی عجیب اهریمنی ... یعنی خودِ خودم می ریزد تویِ لحظه هام ... همین می شود که سکوت می کنم ... می دانی ...

من هم دلم برایِ آن روزها تنگ می شود ... دُرُست که خوبم ...دُرُست که آرام ترم از خیلی وقتها ... سینما می روم ... موسیقی ... ورزش ... حتّی دوباره کتاب پشتِ کتاب ... حتّی دوباره بعد از مدتهایِ خیلی دور  درس ... امّا ... امّا هنوز خیلی مانده تا آن موجود سَر زنده یِ سالهایِ نه چندان دور ...

...

دیده ای _ دیده ام _ که این روزها انگار موعدِ کوچ رسیده ... یکی بعد از دیگری ...نه لزوماً به دنبال هم ولی دارند می روند و کم کم داری _ دارم _ حس می کنی _ حس می کنم _ انگار هیچ کس دیگری نمانده. با وجود آن که شاید خیلی از آن ها که دوستشان داری هنوز همین جا ... روی همین خاک ... ولی خُب به هر حال سخت می شود ... آن طرف عالی رفت و این طرف آرشام ... از آن طرف علی ... از این طرف مهسان ... خُب ... زندگی قصّه رفتن شده انگاری و تو _ و من _ هم یا تَن می دهی _ می دهم _ به مثنویِ ماندن یا شاهنامه یِ رفتن ... نمی دانم ... بگذار فکرش را نکنم ...

 

* هر چه سفر و کوله و بار و چمدان را *

يکتا

يا علی