چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٤

 

....

من واسه چشمهای نازنين تو يه ديوونم

من دوست دارم ولی علتشو نمی دونم

حالا که می خوای بری بذار نگاهت بکنم

چون يه بار ديگه می خوام اين دلو ساکت بکنم

...

آدمها فکر می کنن شاعرا خيلی غم دارن

کاش فقط اين بود اونا خيلی کس ها رو کم دارن

عاشق کسی می شن که عاشقهاش فراونه

بين انتخاب عشقش عمريه که حيرونه

اونی رو که دوست داری چرا تو رو دوست نداره؟

شايدم دوست داره و به روش نمی آره

....

خب، راستش حرفهای تمام اين روزهايم همين ها بود،خيلی وقت بود که يادم رفته بود اين حرف ِ حساب سر بسته ام را. اين شعر هم که نمی دانم چه شد-با اين حال نزارش- عجيب به دلم نشست از لای ورقهای جزوه ها -که قرار است اين روزهای ِ چيزی نمانده به امتحان محض رضای خدا ورق بخورند-پيدا شد.

لابد خودت خوب می دانی مهربانم که درس خواندن، عزا دار بودن، امتحان داشتن و هزار تا از همين کلمات ِ هم خانواده و مترادف-که جای دوستت دارم دوستت دارم ِ آن وقت ها- صرف می کنم،بهانه است که گوشه ای بنشينم توی خلوت خودم،که از سرم بيفتد..-راستی هنوز هم دوستت دارم، فقط ذکر گرفته ام که لبخند ِ لبانت مدام باشد آقا، همين- لابد می افتد،هان؟

می بينی عزيز، انقدر که نوشتن ِ هم خانه ات اين روزها خون به دلت می کند،ننوشتنش .... دلم نمی خواهد با حرفهام دل کسی را بسوزانم- دل هيچ کس را!،می شناسيش که؟ -دليلش هم همين سينه ی سوخته ی خودم، که تمام برف های البرز هم مرحمش نمی شود...توی هوای سرد اين روزها بانو، دستمان يخ می زند،پايمان يخ می زند،گونه هامان يخ می زند، اما..اين دل، که بی بهانه شعله ور می شود-به هوای ِهوايی که نيست! - توی حلقه ی چشمانم اشک آرام آرام خانه می کند...خب،مهمان عزيزی است که به ناخوانده بودنش عادت کرده ام-يادم نيست چقدر...يک هفته..يک ماه..يک سال..يا روزهايی که هر کدامشان به اندازه ی يک سال گذشت...نگذشت...نمی گذرد..سنگين اند دختر..راستی خانوم مهندس حوالی سرزمين ِ آزاد ِ شما، اهرم ِ خوب پيدا نمی شود به اين چرخ دنده های زنگ زده ی قلبمان تکانی بدهد؟ سربار شده اند...حرفهای توی اين خط فاصله ها مثنوی هفتاد منی است که ...به خدا حيف ِ چشمهاتان بانو...حيف چشمهايی که اينها را می خوانند و نمی خوانند...به من می گويی که برای دو بيت ترانه ۳۸ و حالا هم که ۴۴ تا پيام دارم و مثلا دلتان سوخته و می خواهيد همبازی اين روزهای برفيتان را کوک کنيد بنويسد...به خدا که خوانده ام لای همين پيام ها که نوشته اند برايتان :وقتی خودت بنويسی می خوانيم...حق هم دارند...خانه ی شما با نوشته های شما عطر ديگری دارد که آدم را عاشق تر می کند...عاشق را ادب می کند...ياد می دهد که بايد دريا بود.....اصلا راستش را بخواهی بانو اين کفشهای پيش کش اندازه ی پايم نبود...لابد می بخشی ام- خيلی آرام شالم را تا زير چشمهام می کشم که مثلا هوا سرد است و دخترک سرمايی است، سرم را هم پايين می گيرم که چشمهای بارانی ام به سرما عادت ندارند-باد بزند سينه پهلو می کنند، غصه شان می شود، گرمايی اند خب...-و هزار و يک بهانه ی شاعرانه که يعنی تو را کم دارند-غمتان نباشد من خودم از پس اين بچه بازيهاشان بر می آيم، دعوايشان می کنم، يک روز من و آنها بچه های خوبی می شويم.. ديگر صدايمان هم در نخواهد آمد اينها همه يعنی ساکت و آرام...خيلی آرام، مثل بابا بزرگ که حالا خيلی آرام است!-...

بانو ببخش...اين حرفهايی که نداشتم بزنم !چقدر طول کشيد....راستی يکتا، تو هم قبول داری که "شاعرها خيلی کس ها رو کم دارن"؟ من...من فکر می کنم که -هيچ کس- را کم ندارند..او هميشه هست....هان؟

مينو