شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٤

مثل باد ...

به احترامِ زمستانی که تو را ... تو را گرفت ...

 

دوباره مي آيي که بر صليبت کشند، که من آنجا بايستم و گريه کنم و باران بگيردُ خونها را بشويد وُ باز خون تازه بجهد بيرون... چرا تمام نمي شود اين همه جوشش مدام از درونِ تو که چقدر سرريزی و فکر

من را نمي کني که اشکهايم تمام مي شوند و بعد ... کاش مرا هم وصل کني به همان دريـــــــا ...

تمام شيارها را که مي گذارم کنار هم، باز همان تصوير محو صورتت را مي سازم که هيچ شباهتي

انگار ندارد به تو ... و از آن همه چه مانده؟! بعد از تو چه ماند؟!! ... چقدر نفهمیدم که چند نفر؟!!!
برای من امّا همين نامت لابد بس ...
همين روياي با تو بودن بايد همه اش باشد ...
همين هذيان گفتنهايِ من، شايد همين است ...
و همه یِ آن يگانگي همين است ... همين است ... همين ...
توی بهترين دردي که در سينه ام دارم، هنوز مي تپم! مي دانم، مي داني سکوت ... سکوت ...

مثل باد وقتي كه دستهايت را به من نشان مي دهي ناشيانه دركت مي كنم، نه آنچنان كه هستی

  دلش براي تو تنگ شده اين دل ...

يادم ميافتد كلمات فقيرند.
باز دلم ميريزد.


................................

چشمهایم را می زنی ...

 

نمي شود يک بازی ای بکنيم؟!
روی بالاترين جا، بالاترين نقطه قرار مي گذاريم و بعدش تو نمي آيي! »

يکتا