جمعه ۱٤ بهمن ۱۳۸٤

 

 

 

 

گنجشک کوچک من ...

يکتا لابد می بخشی من رو، نمی خواستم حاشيه بزنم به اين عکس ... نمی دونم... اما...من را ياد ِ رقيه انداخت..دختر سه ساله.. اين چند تا بيت از اون شعری که چند سال پيش گفته بودم... تقديم به معصوميتش:

...

دخترانش را به سيلی می برند

ياسهايش را اسيری می برند

خيمه هاشان را به آتش می کشند

گوشهای دختران را می کشند

...

در فراقش نوگلي، ياسی غريب

می کند دائم غريبی بی شکيب

تا که آخر در شبی در کوچه ای

می دهد جان چون کبوتر بچه ای

....

...

دستهايم مانده بر دامان ِ تو

نسترنهای دلم از آن ِ تو

مينو