چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٤

اَنْتَ كَهْفي ...

 

امروز پُر بودم از نوشتن ... پُر بودم از گفتن و قصه گويِ قصه پسركان و دختركانِ ناكام شدم. پُر از نوشتن برايِ اين من، اين منِ دروغي ... اين منِ سراسر دروغ ... لعنت به اين همه دروغ كه اين حجمِ نرمِ صنوبري را سنگ كرد ... و باران باران خون كه هر شب ببارد از چشمهايم رويِ اين بالش كه مدتهاست خواب را به چشمهايِ اين دختر نديده است ...

تو كي مي فهمي خلوصِ اين همه محبت را نمي دانم ... نمي دانم و هر شب دارم برايت ختم مي گيرم كه: ” خدا! كجا بود دخترك آن موقع كه شعور را تقسيم مي كردي؟! ... كجا بود؟! “ ... اطمينان دارم كه روزي دركِ اين احساس تويِ تمامِ وجودت رخنه مي كند و شايد آن روز دير ... دير ... و آن وقت ديگر چه فرقي مي كند ...

هيچ وقت نمي فهمي ... نمي فهمي اين روزها با من چه كار كرد كه حالا ... راحت نگاه مي كنم تويِ چشمهايِ هر كسي كه تو بخواهي و مي خندم و حرف مي زنم و حتي ... حتي يادم نمي آورم كه چند روز است كه ... كه ... راحت، آنقدر راحت پنهان مي كنم هر چه هست و نيست را كه خودم شك مي كنم به اين كه: ” اين منم؟!! “ ... ***

شاهد ! تلك الايام نداولها بين الناس . ليعلم ا.. الذين امنوا منكم و يتخذ منكم الشهدا ... 

و شاهد مي گيرم من آن زمين را كه شاهد من بوده ... از تمامِ آنها كه نمي دانند چه گذشت اين زمين برايِ من كافي است ... 

 

***

( ... ) و ( ... ) و ( ... ) ... و  ( ... ) ... آقا اينجا فقط شما سيديد و من عجيب وقتي به اين ميله هايِ سبزِ حفاظ تكيه مي دهم دلم مي خواهد اين را به امامزاده ها هم بگويم ... بگويم كسي هست كه مي شود به نامش نذر كرد ... يادتان هست كه شما؟!

: "... تو الهه نازي, در بزمم بنشين, من تو را وفا دارم بيا كه جزاين ... " ... يادم نمي آيد كه هيچ وقت اين را برايت خوانده باشم ... اصلاً مگر هيچ وقت شد كه بگذارم راحت نگاه كنم تويِ آن چشمها كه وقتي مي خندند مي شوند دو تا خط خندان ... نگاه كن، اين روزها كه صدايت نيست صدايِ ياكريم ها هم بلند شده و تو نيستي ... نيستي كه گوش كني و من پُر از شوق شوم براي ديدنت ... براي قرارهايِ هر هفته ديدنت ... برايِ ... برايِ ... ” تيـــــ ... “ ـ ( بقيه اين واژه محرمانه است، خودش مي فهمد! ) ـ .

اين را امروز خواندم و عجيب به نظرم آشناست. نه خودِ جمله ... نه، حرفِ نشسته در تن اين حروف برايم عجيب آشناست. تو هم اگر توانستي بخوان. مزمزه اش كن. مزه حرفهايِ تو را مي دهد.           : ” ما هرگز از آنچه نمي دانستيم و از كساني كه نمي شناختيم ترسي نداشتيم. ترس, سوغات آشنايي هاست ...

آسان نبود ... آسان نبود اما؛                                                                                                : ” عاشق شدم ...

خوانده ايد كه گفت: ” ما را با او سّري ست که جز بر سرِ دار نمي توان گفت “ ؟! ... خوانده ايد؟! ... كمي زياد مانده تا برسم به اينكه راحت و آرام با همين فونت ظريف وسط همين صفحه بنويسم ...

بنويسم :

رضا بِرِضاكَ

...

 

يكتا

يا علي

 

*** مخاطبِ اين جمله ها خودم بودم ... خودگويي مي كنم اين روزها ـ تو بخوان خودزني، چه فرقي مي كند؟!!! ـ