یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٤

 

يك هفته است كه قول داده بودم برايت بنويسم و اصلا نمي دانم كه چرا تا حالا نوشتن را عقب انداخته ام.حتي همين ديروز نشسته بودم به نوشتن متني كه قشنگ بود اگر تمامش مي كردم اما دوستش نداشتم.
مامان از آرايشگاه برگشته است و توي دستهاش سبزه و يك تنگ است با دو تا ماهي، يكي بزرگتر و يكي كوچكتر و از خريدنشان خوشحال است.
خيلي خسته و گرسنه شده است و من برايش غذا مي آورم كه شروع مي كند به قربان صدقه رفتن. نهارش كه تمام مي شود به آشپزخانه مي رود ؛ چرخي مي زنم
و دنبالش مي روم.كمي مكث مي كنم و مي پرسم:" مغازه ها باز بودند؟"
مي گويد: "آره ؛چيزي مي خواي؟"
مي گويم: "يه كتاب"
مي پرسد:"كتاب؟ براي چي"
مي گويم :" روي ماه خدا را ببوس،مصطفي مستور ،مي خوام عيدي بدمش به مصطفي"
مي گويد: "مي توني خودت بري و بياي؟"
بدون مكث مي گويم:" آره"
از آشپزخانه بيرون مي آيم؛ وضو مي گيرم؛ نماز مي خوانم و با سرعت حاضر مي شوم ؛ سويچ را بر مي دارم و از خانه بيرون مي زنم.هوا ابر شده است و من ته دلم انگار چيزي مي ريزد.به خودم اهميتي نمي دهم و با اعتماد به نفس ماشين را روشن مي كنم .
كتاب فروشي اول:" آقا ببخشيد از كتاباي مصطفي مستور چي داريد؟"
با لبخندي پر از كنايه مي گويد: "هيچي"
بيرون مي آیم، كتاب فروشي دوم هم همين جواب را مي گيرم و سومي. تقريبا دارم نا اميد مي شوم. به خودم مي گويم:" اين همه وقت رو ول كردي و حالا اومدي دنبالش؟"
بر مي گردم و مي روم توي كوچه تا سوار ماشين بشوم. توي ماشين كه مي نشينم قبل از هر كاري از توي داشبورد سي دي كريمي را در مي آورم. شروع به خواندن مي كند: "عمو نيومد ز سفر تا كه برات آب بياره... خدا كريمه پسرم شايد كه بارون بباره".
دل آسمان انگار مي شكند . قطره هاي ريز باران روي شيشه ي ماشين مي نشيند
و من هنوز دارم فكر مي كنم كه از كجا مي شود كتاب را پيدا كرد؟" كتاب فروشي مهرگان توي شريعتي ، ديپلمات تو پاسداران يا برم انديشه؟" همان جا بود كه تو برایم چند روايت معتبر را خريدي ، اما آنجا رفتن سخت است. يک دفعه ياد كتاب فروشي مي افتم كه توی چهار راه پاسداران از كنارش چند بار رد شده ام. بارها به كتابهایش خيره مانده ام.بدون معطلي راهنما مي زنم و از پارك خارج مي شوم و راه مي افتم به سمت چهار راه. هوا طوفانی است. كمی نگرانم . مطمئن نيستم بتوانم جاي پارك پيدا كنم.
بالاخره مي رسم. و بدون معطلي توي اولين كوچه ي بعد از چهار راه مي پيچم . همان ابتدای كوچه يک جاي پارك هست. خوشحالم.سريع پياده مي شوم و مي روم به سمت كتاب فروشي . به فروشنده نگاه مي كنم و بعد از سلام مي پرسم:"آقا شما كتاباي مصطفي مستور رو داريد؟" با لبخندي مي گويد: "بله"
با کمی نگرانی مي پرسم:" روي ماه خدا را ببوس رو هم داريد؟"
كه با همان آرامش خاص خودش مي گويد:" بله"
كتاب را مي خرم و با خوشحالي بيرون مي آیم. ضبط را روشن مي كنم: "جنگيدم به نفسهاي آتشينم
بعد از تو سالار نيزه نشينم... بعد از تو سالار نيزه نشينم".
اين صدا آرامش عجيبی به من می دهد.

كليد را مي اندازم كه در را باز كنم كه در از تو باز مي شود و مامان بزرگ دستهایش را باز مي كند و من خودم را پرت مي كنم توي آغوشش.آمده كه فردا با هم به مشهد برويم و من خوشحالم. لباسهایم را در مي آورم و مي روم سراغ كمد تا كاغذ كادو را در بياورم و كتاب را كادو پيچ كنم. اما دلم مي خواهد اولش براي مصطفي چيزي بنويسم. خيلي چيزها توی ذهنم می آيد و مي رود تا بالاخره تصميم مي گيرم برایش اين نوشته را كه قبل تر ها گفته بودم بنويسم:
"امشب به آسمان مي نگرم و وجودم سرشار از ستارگاني مي شود كه از تو نور مي گيرند
وجودت به نرمي آب رواني است كه مرا بارها با خود برده است
و من زلال تر از هر روز در چشمه ي چشمانت به استشاره مي نشينم
اين آيينه اي كه در قلب من كاشته اي سهم كوچكي است از تمام خوبيهايت
سوگند به وجودت بهار پيش كشي است كه بگويم دوستت دارم"
كتاب را مي بندم. اما وسوسه ي خواندن كتاب رهايم نمی کند. من بايد بخوانمش.كتاب را باز مي كنم، فصل اول....نمي دانم يكتا اما انگار دارم خودم را مي خوانم. گاهي ميان نوشته هاي مستور به حسوديم مي شود كه انقدر خوب تمام مشكلات را روي كاغذ می آورد و با آرامش
به رشته ي افكارم گره هاي كور مي زند و مي دانم كه تا آخر نوشته باز كردنشان را هم ياد خواهد داد...
مي خواهم فصل هفتم را شروع كنم  كه مامان بزرگ مي آید و مي خواهد با من حرف بزند... آرام كتاب را مي بندم و با لبخندي به حرفایش گوش مي دهم اما بيشتر از هر وقتي دلم مي خواهد اين حرفها تمام بشوند و من بدون اينكه ناراحتش كرده باشم بقيه ي كتاب را بخوانم.
نمي دانم چرا حس  مي كنم دارم جاي تمام شخصيت هاي داستان نقش بازي مي كنم: "من مهردادم وقتي كه سر ميز شام به علي و يونس مي گه دنياي عجيبيه هيچ وقت فكر نمي كردم بعد از اين همه سال با هم سر يه ميز غذا بخوريم، همين پنجشنبه بود كه با مرضيه و فهميه بعد از چهار سال دور هم جمع شديم اون هم كجا؟ كلكچال . من علي هستم وقتي كه مي گه خداي آدمها به همون اندازه ايه
كه ازش توقع داشته باشن. وقتي چند وقت پيش ياس بهم گفت فكر نكنيم خدا زورش به مشكلات ما نمي رسه و من بهش گفتم حتي يك لحظه هم شك نكردم
من يونسم كه  مي دونه خدايي هست و در آرزوي شنيدن صدای خدا مي پرسه خدايي هست؟"

فصل دهم. مصطفی به خانه برگشته است. مي آید توی اتاق كه كتاب را بين دفترم مخفي مي كنم.
من بغض دارم. كتاب ذهنم را به هم ريخته است. مي خواهم بزنم زير گريه كه برق مي رود. اصلا توقعش را نداشتم. چند صفحه بيشتر به انتهاي كتاب نمانده است. موبايلم را مي گيرم دستم و با فشار دادن دكمه هایش سعي مي كنم نورش را روي صفحه ي كتاب بياندازم تا بتوانم اين چند صفحه را بخوانم.مامان مي آید توی اتاق.مي گويد: تو اين تاريكي كه چيزي نمي خوندي؟ مي گويم: نه
وقتي بيرون می رود دوباره شروع مي كنم به خواندن. بادبادك به خدا مي رسد و كتاب تمام مي شود. حس مي كنم بدنم سرد است. انگار روحم از بدنم جدا شده و با فاصله و به زور دارد دنبال جسمم حركت مي كند. دوست ندارم به زور دستش را بگيرم و به بدنم پيوندش بزنم و مي گذارم خودش را نفس بكشد.
روي مبل مي نشينم. مامان و مامان بزرگ دارند حرف مي زنند. مامان بزرگ مثل هميشه از بچه هایش حرف مي زند، از دايي مسعود كه از دست زنش به خاطر رفتن به كلاسهاي شيريني پزي ناراحت است، از سارا كه به مامانش سفارش مي كند كه بابایش را كمتر اذيت كند... دوست ندارم به اين حرفها گوش بدهم.

تمام افكارم مشغول كتاب است.دارم به آن راننده ي تاكسي فكر مي كنم و به آن زن مسافر و اشك چشمهاش . و اينكه گفت: از طرف من روي ماه خدا رو ببوس. به اين كه حالا؛ توي اين شهر لعنتي چند تا زن بي پناه براي سير كردن شكم بچه هايشان بايد مسافر باشند؟
مامان بزرگ مي گويد: مسعود خيلي غصه مي خوره ولي نمي تونه كاري بكنه . مي گويد: راضيه گفته كه براي اين نقشه ي جديد 40 تومن پيش گرفته و 40 تومن هم آخر كار مي گيره.و به من نگاه مي كند. به مامان بزرگ مي گویم: "حالا با پولاش چيكار مي كنه ؟" مي گويد: مينو جون خرج مي كنن ديگه. اين پولايي كه داييت مي آره خونه كمشونه.به خدا نمي دونم چي بگم؟.نمي دونم چي مي شه؟"

اصلا نمي دانم چرا اين سوال را پرسيدم. فكر مي كنم مامان بزرگ بيخودي نگران است. اصلا او هميشه نگران است. ياد حرفهاي ياس مي افتم.همين ديشب می گفت : "تو معتاد ِ نگران بودني. ترك كن! "شايد اين نگراني دائم هم ارثي باشد... نمي دانم.
وضو مي گيرم كه نماز بخوانم. همه جا تاريك است.خدا خدا مي كنم برق نياید تا من بتوانم امشب را راحت فكر كنم. براي خودم باشم. و مجبور نباشم توي چشم
كسي نگاه كنم.ياد شعري مي افتم كه ديشب براي ياس خواندم. شعري كه نمي دانم چرا ولي به سرم زد و بعد برایش خواندم:

"ابري هست
بادي هست
مي نشينم سر كوه
گردش خاطره ها
آرزوهاي بلند
رفته به باد
"
مكث مي كند و مي گويد:" سهراب؟ نه. سهراب نيست"
مي گويم:" آبجيه سهراب"
مي گويد:" وقتي مي گي ابري هست بادي هست... خيلي راحت ؛هر چقدر هم كه شعرت خوب باشه داديش به سهراب."
لبخندم را نمي بينم. به خودم مي گويم چه فرقي مي كند كه شعر مال چه كسي باشد يا به چه كسی آن را بدهی.فقط دلم مي خواست حرفم را بزنم . هميشه همين طوراست.حرفي كه مي آید روي نورون هاي مغزم مي نشيند و من بدون ذره اي فكر كردن مي ريزمشان روي كاغذ. هيچ وقت هم تصحيحشان نمي كنم.

مي گويد:" به خودت سخت بگير .زياد بخون و زياد بنويس"
شايد يک روز به حرفایش گوش دادم و شايد هم...
دارم با خودم كلنجار مي روم كه صدايي مثل ريختن چيزي روي زمين رشته ي افكارم را پاره مي كند. گيج شدم. آنقدر كه نمي توانم بفهمم اين صدا چه صدايی است. همين موقع است كه مامان بزرگ به سمت تاريكي ِ گوشه ي پذيرايي مي دود و وقتي بر مي گردد ، توي دستش تنگ ماهی است. تازه مي فهمم كه يكي از
ماهيها هوس پرواز به سرش زده، پروازي كه هديه اش به جاي آزادي ؛ مرگ است.دنبال مامان بزرگ راه مي افتم تا آب تنگ را عوض كنيم. حس مي كنم ماهيها توی دستهاي مامان بزرگ جان مي گيرند. اوخيلي مهربان است.توي تاريكي
نور سفيدي چشمم را خيره مي كند... دانه هاي سفيد تسبيح مامان بزرگ كه دور دستش حلقه شده اند.
مي ايستم به نماز. مامان دارد با پيچ راديو ور مي رود.اخبار گو مي گويد:" امروز سه فروند موشك به كربلا اصابت كرد". دلم هري مي ريزد.
نمازم كه تموم مي شه. ياد ناصر مي افتم. دلم شور مي زنه.نكنه طوريشون بشه.تسبيحم را بر مي دارم و صلوات مي فرستم. آرامم مي كند.
"خوب شد كه امروز باهاش حرف زدم. چقدر اس ام اس اش خوشحالم كرد. خدا كنه بتونه بياد مشهد.ياد جوابي مي افتم كه بهش دادم: هر كي كه كربلا مي ره
از حرم امام رضا مي ره.... چقدر دلم مي خواست منم برم. خدا كنه با حرفام و شوخيام ناراحتش نكرده باشم. خيلي بهانه گير شدم. چند بار بهش گفتم
منم پاسپورتم رو بدم برام ويزا بگير؟ همش شوخي بود.اما پشت همه ي اين شوخيا يه دلتنگي بزرگه... بهش گفتم دست پر برگرد... بهش گفتم داري مي ري سفارش من رو به يكي بكن. مثل هميشه ساده و مهربون از كنار حرفام گذشت. خوب مي دونه چه طوري باهام حرف بزنه. هر وقت مثل بچه های نق نقو نشستم و باهاش حرف زدم؛ طوري رفتار كرده كه آخرش مثل يه خانوم با شخصيت و مودب از پيشش بلند شدم. يكتا من دلم براش ت ن گ مي شه"
بر ميگردم توي اتاقم.می نشينم روي تخت كه امروز را كه روشن ترين روز تاريك سالم بوده را برایت بنويسم،كه مامان صدا مي زند: "شام حاضره".
مي گویم :"مامان صبر كنيم برق بياد".
مي گويد:"نه بايد زودتر كارامون رو انجام بديم. فردا صبح زود بايد از خونه بزنيم بيرون"
با كمی تاخير مي روم سر سفره ي شام . برق آمد."باورت مي شه دختر؟ "
همه جا كه روشن مي شود. به تو فكر مي كنم. به كامنتي كه امروز خواندم از كسي كه براي يكتایش نوشته بود:" تو فصل پنجم زندگي مني... ". به تو فكر مي كنم
و به اينكه چقدر خوب است آدم فصل پنجم زندگيش را پيدا كند .. چقدر خوب است كه آدم فصل پنجم زندگي كسي باشد.... من اما دوست دارم فصل اول باشم-بهار -... من فقط گاهي دلم تنگ مي شود براي ِ ... خ د ا

"مينو"