شنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٥

به او که ...

...

عيدانه نيست آقا ... فقط محض اينکه بگويم چقدر ... همين ... کاملش را هم نمی نويسم اينجا که دوستش نداری ...

...

حواسم توی اين آبی ها هم دارد دودوی چشمهای بی قرارت را می زند که نيستی و هستی ... نمی خواهی و می خواهی و هی مدام توی سرم راه می روی ...

چرخ می خوری و سماع من با تو، توی قونيه ای که منم آغاز می شود ...

هی رقص می کنی ... چرخ می زنی و دلم انگار که زنان قوی پنجه باديه به مويه نشسته اند تو را توی خودش دوره می کند ...

به تماشا نشسته ام ...

افسانه ققنوس را شنيده ای آقای من؟!

....

يکتا