جمعه ٢٥ فروردین ۱۳۸٥

این سالنامه حدیثی را کسی نمی شناسد:

 

                                 

                                           نور

                                          1382

 

بالایِ این صفحه نوشته: شنبه 24 آبان 1382، 20 رمضان 1424

شاید اولین بار است که چیزی از گذشته ها را می گذارم تویِ این خانه هایِ مجازیِ حقیقی ...تاریخِ نوشته برمی گردد به برف ریز 1383 ...

...

 

سلام ...

 نشسته ام اینجا بی واهمه دُرُست تویِ چشمهایِ استادی که زُل زده درونِ جسارتِ این دانشجویِ بی ملاحظه اش _ که بی توجه به نگاههایِ معنی دارِ او دارد می نویسد ... _ ... دارم می نویسم ...

باور می کنید انتخابی نبود برایِ این صفحه که بازش کردم و خودش آمد؟! شبِ بیست و یکم نوشته آن بالا ... اصلاً حقیقتش را هم بخواهید نمی دانم به چه بهانه شروع کردم به نوشتن ...

اینجا استادی هست که دارد سعی می کند بقبولاندم که:" گینِ جریانیِ مدارِ اِمیتر مشترک ... " و من دارم فکر می کنم چه شد که ... اصلاً چه شد که خدا خواست "من" یی هم باشد؟! ... چه شد که "من" هم رفت درون مجموعهء همه چیزهایی که "کُن فَیِکون"؟!! ...

باورتان بشود یا نه دارم دست و پا می زنم تویِ معرفتی که هر چه می روم، نمی رسم ... نمی رسم به درکِ لزومِ بودنم ... به اینکه بغض ها، تنهایی ها، حرفها، نوشته ها و نانوشته ها، خنده ها و ... و گریه هایِ ممتدِ نیمه شبِ این دخترک به چه کار می آمد که هنوز نفهمیده ام؟!!

هنوز نفهمیده ام چرا اینقدر دارد نگاهم می دارد تویِ لجن بازاری که اسمش را آسوده و راحت گذاشته ایم « دُنیا » و هیچ کسی فکر هم نمی کند لابد این « دُنیا » با آن دنیایِ سرتاسر طراوتِ وعده داده شده تویِ رسالتِ تمامِ فرستادگان کمی فرق می کند ... کمی فرق دارد اینکه دستهایِ لرزانِ از بی کسیِ آدمها را بگیری و آنقدر نگاه داری که تویِ سرمایِ همیشگی دستهایت گرم شوند با اینکه تویِ سوزِ آدم کُشِ سیاهیِ دنیا، پنجره هایِ محفظه ات را محکم ببندی، نکند صدایِ کسی راهش را به دنیایت باز کند ...

دلم تنگ شده آقا ... دلم برایِ سرکشیِ بی وقفهء احساساتِ آدمها تویِ تنهایی های دیگر ساخته اشان تنگ شده ... برایِ آن روزِ نخست که همه بودیم و او بود و همه خودمان بودیم _ بی نقاب، بی چهره هایِ دست ساز _ ... دلم برایِ جسارتِ بودن ها تنگ شده ... حالا گاهی احساس می کنم بودن هایمان _ بودنم _ بیشتر از سرِ تسلیمی است که فرق دارد با آن تسلیم از سرِ رضایتِ «ابراهیمی» ... تسلیمی است از سرِ ناچاری ... که انگار اگر فرصتی بود و وعدهء عذابی نبود، کمتر کسی دریغ می کرد رفتن را ... این تسلیم عجیب فاصله دارد از آن پاسخِ «بلی» که گفته اند روزِ نخست گفتیم و شنید و نوشتند که گفته ایم ... "اَلستُ بِرَبِّکُم؟!" ...

حتی دیگر دارد یادمان می رود آن را در جوابِ کدام پرسشِ تاریخی گفتیم ... نکند همه اش خیال بوده؟! نکند داریم خودمان را فریب می دهیم با این جمله ها و بهانه هایِ به ظاهر قشنگ؟!! ... نه آقا! شما که خودتان بهتر می دانید ... حتی گاهی تویِ چهرهء آدمهایِ غریبهء تویِ خیابان که نگاه می کنم یک آشنایی قدیمی را تویِ صورتِ تک تکشان احساس می کنم و ناگهان یادم می آید که «خدا سالِ» پیش می شناختمشان و می شناختندم و ... گاهی هنوز یادم می آید و این است که ناگهان لبریزِ از شوق می شوم _ ناشناخته _ که سیر نگاه کنم تویِ این صورتهایِ عجیب آشنا ... و هی مرور کنم خاطرهء آن اتفاق نامکررِ جمعیِ تمامی آدمها را ...

زندگی ... چیزِ خوبی است اگر کاری باشد برایِ انجام دادن و اگر فهمیده باشی که رسالتت چیست تویِ این لحظه هایی که عقربه هایِ ساعت دارند می بلعند ... و گیج می خوری تویِ ندانستن ها ...

زندگی ... تقدیرِ مکررِ من و شما نیست انگاری ... که پیامی که در دستهایِ آدمیتمان گذاشته اند _ تویِ دستهایِ تک تک آدمها _ با هم فرق می کند ...

زندگی ... امّا سفر خوبی بود برای منی که هنوز نرسیده ام به درکِ این رسالتِ ناگفته ام ... سفرِ خوبی بود ... همین! درست شبیه تمام مسافرتهایی که هر چقدر هم خوش بگذرد، آخرش روزی می شود که دلت بهانهء برگشتن می گیرد ... دلت تنگ می شود برایِ در و دیوارهایِ خانهء خودت ... حالا ... دارم همین احساس را ذره ذره تویِ تمامِ سلولهایم راحت می بینم ... زندگی سفر خوبی بود برای من ... سرشار از همسفرانِ مهربان و دوست داشتنی ... ولی راستش را بخواهید دیگر مدتهاست که خسته ام ... دلم برایِ خانه ام تنگ شده ... بیست و دو سال سهمِ کمی نیست از بودن و ماندن تویِ لحظه هایی که دیر زمانی است زُل زده ایِ شان تویِ چهره ماه که کِی ... ؟! ...

باور کنید آقا! ... باور کنید این ها حرفهایِ از سرِ ناامیدیِ یک دخترکِ احساساتی نیست ... فقط دلتنگیهایِ سادهء کسی است که تنها دلش برایِ آسودگی و امنیت خانه تنگ شده ...

شما دعا کنید ... دعا کنید این دلتنگی زودتر به سرانجام برسد ...

                                        برف ریز 1383

......

 

امّا ... این ها را امروز که می خواندم دیدم هنوز هم همان دلتنگی _ شدیدتر _ تویِ تنم جا دارد ... خانه ام هنوز خالی است ... نرفته ام چرا؛ نمی دانم ... ولی او لابد می داند ... م ی د ا ن د ...