یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٥

 

حوصله ام نمی رود به نوشتن این روزها ... آن چه که توی مغزم دارد هی راه می رود را نمی شود نوشت ... تو باور کن حرفم را که همیشه باورم داشتی ... مرور را دوست دارم ولی تو مکرّر نمی شوی ... نمی شوی ... نمی شوی ...

 

******************************************************

...

 

" من لبریز از گفتنم نه از نوشتن.
باید که اینجا روبروی من بنشینی و گوش دهی.
دیگر تکرار نخواهد شد."

 

 

 

 

هی فکر می کنم به این که: " اَلکَریم اِذا وَعَد وَفی " و یادم می افتد به آنچه که وعده کرده از هزار هزار لطفِ بی شائبه اش به بنده هایِ کوچک و کمی دلم قُرص می شود به این که :" لابد هر چه اتفاق بیفتد خیر در آن است " ... فقط بگذار برایت بگویم که جایی شنیدم:" تمامِ اعجازِ کویر در آن است که جایی در دلش چشمه ای پنهان دارد ... "  

همین ...

یا علی

 

بامداد جمعه 3 تیرماه 84

 

يکتا

****

مينوی من ... حرفها هست که شايد فقط می شود برای تو گفت ... بگذار اين روزها جايی نزديک تر می بينمت خانم ... سفر دارم همخانه ... سفر ...