جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٥

 

راوی: غادة السّمّان

۱.

مرا در میان شیشه ی عطر در بند کردی
آنگونه که دیو را در شیشه می کردند و به دریایش می افکندند.
من از همان روز
پیام های یاری جستن ، فرستاده ام.
پس آیا یکی از آن ها را بر ساحل دریا یافته ای؟
و این خطوط را در آن خوانده ای؟
از آن هنگام که مرا در شیشه کردی
دیگر نیامدی تا مرا رها کنی
و من با شیشه ام خو گرفته ام:
در گوشه اش بساط نوشتن را بر پا کردم
و کاغذهایم را هر سو پراکندم
و روحم را به مسواکم آویختم
و شب هنگام
بر مرکب قلمم سوار شدم
همچون جادو گری که بر عصای خویش می نشیند
و در آسمان پر ستاره به پرواز در می آید.
من از همان روز
در خاطراتم تا دور دست ها پرواز می کنم
در جست و جوی پرسش هایی که سرگردان من اند
این که چگونه میان من و تو چنین شد؟
و چرا تو؟ .....
و من چه هنگام شیشه ی عطر تو را می شکنم؟
                                   و حافظه ام را باز خواهم یافت؟

 

۲.

مرکب چون عطر،
ما را به روزگاران ِ دیگر می برد
و ورق ِ سپید ِ کاغذ،
دستمال ِ خاطرات است
که با آن
اشک های دلتنگی را
از سطر ِ اول پاک می کنیم

 

۳.

جهان پیشینم را انکار می کنم
جهان تازه ام را دوست نمی دارم
پس گریزگاه کجاست؟
اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟

***

حرف ِ آخر:

خدا نخواست پرنده شبيهِ تو باشد

و من شبيه ِ زنی که اسير تو باشد

و قصه قصه ی تلخ ِ هبوط ِ يک آدم

خدا نخواست که آن سيب، چشم ِ تو باشد!

 

مينو