دوشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٤

به احترام چشمهای شما ...

اين هايي كه اين جا مي نويسم مي شود گذشته هايي كه ... خُب، مي گويم گذشته و تو حالا مي تواني باور كني و مي تواني نه! ... شايد دِلمويه هاي دختركي كه حالا آرام و سر به زير دارد به حال فكر مي كند ... كمي آرام گرفته و كمي ـ فقط كمي ـ دلشوره ها و دلهره هايش كمتر شده ... و مي خواهم بگويم كه تمامِ اين آرامشِ اين روزها را مديون خدايي ام كه كسي برايم نوشت:” در همين نزديكي است “ و دختركي كه عجيب اين روزها و ثانيه هاي پُر دغدغه ام را سكوت كرد و گذاشت كه خواهرِ كوچكش كمي پا بگيرد. راحل؛ شايد هيچ وقت رو در رو اين ها را نگويم ولي ... خودت بهتر از من مي داني ... راحل باور کن که ياد گرفتم. ياد گرفتم بودنم محدود به بودن ديگری نشه هيچ وقت ... هيچ وقت ... تا وقتی باور دارم که خدايی هست ... هست ... هست ...

...
...

اجازه هست؟! ... مگر مي شود زندگي ـ تو بخوان خاطره ها ـ را با اشك شُست و بعد دُرُست از رويِ خطهايش تا كرد و گذاشت تويِ آن صندوقچه قديمي كه خودش كلي زندگي ـ خاطره ـ است و بعد نفسي از سرِ اطمينان كه: ” همه چيز تمام شد! “ ... اين را تو بگو ... تويي كه مي گويند و مي گويم رفته اي و بر نمي گردي و ... آخر مگر مي شود زندگي را با اشك شُست؟!!

مي خواستم قبل از آخرين بار ببينمت ... ببينمت و آن لبخندِ آرامِ از سرِ سادگي ات را زير لب زمزمه كنم ... مي خواستم ببينمت كه آخرين تصوير مانده در چشمهايم تصويرِ خنده ساده ات باشد كه ... كه نگذاشتند ... نگذاشتند ... و هميشه هي با خودم فكر كنم كه كاش بودي و ... و اگر بودي اين همه سايه احاطه ام نكرده بود كه من هي هر روز ساكت تر شوم و هر روز بيشتر تويِ حقيقتِ اين زندگيها گم شوم ... هر روز بيشتر و هر روز دورتر ... و هي با خودم فكر كنم كه اگر بودي ديگر چه كسي جرات بودن به خودش مي داد كه اين روزهايم اين طور جهنم شود ... حتي ... حتي ...

مي خواستم ببينمت و آن لبخند ساده را كه هر روز تويِ وجودم توان مي ريخت برايِ بودن و ادامه دادن و بودن ... بودن از سرِ خواستن، نه از سرِ اجباري كه بر گردنم گذاشته اند به صرفِ گناه بودن و شرمِ از خدايي كه ... ” كه همين نزديكي است ... “ ...

يادت هست خودخواهي و غرورم را به رُخت مي كشيدم و تو تنها سر به زير مي انداختي از خنده اي كه ... خنده اي كه بيشتر از هر جوابي خجالتم مي داد ... راستش حتي اين روزها دارم به حُرمتِ آن حادثه اي فكر مي كنم كه نتيجه اش شد آن ” تمام شدِ “ زرد رنگي كه در ميانه آن صفحه آبي رنگ نوشتم. يادت هست؟! ...

كودكي مي شناختم ساده ... ساده و سرخوش آن قدر كه با پر زدنِ ياكريم ها تويِ بالكنِ اتاقش دلش لبريز مي شد از حس دلتنگي برايِ تو و آن وقت دستش بود و شماره گيرِ اين گوشي كه فقط يادت بياندازد: ” الو! صدايِ بالِشون رو مي شنوي؟! ... گوش كن! ... “ ساده ... آنقدر ساده كه دل ببندد به معجزه آن همه سيم و سيگنال و روپوش سفيد ... دل ببندد به روزِ بعد ـ كه روز بعدي در كار نبود ـ ... باور كن كه كودكي را مي شناختم كه از اين منِ امروز هزار هزار سال انگار فاصله دارد ... انگار او را هم شبيه هزاران هزار حادثه ديگر تويِ قصه رفتنت جا گذاشتم ... اگر مي بيني اش بگو كه دلم برايش تنگ شده ... خيلي تنگ ... اگر مي بيني اش خوش به حالت كه عجيب برايش دلتنگ ام اين روزها ...

اصلاً يك چيز را هميشه يادم مي رفت بپرسم از تو و آن اينكه: ” هيچ وقت عاشق شدي؟! “ ... و هيچ وقت جراتِ سوال نبود و ترسِ از جواب هميشه زبانم را قفل مي زد ... ـ يادت هست هميشه مي گفتي چيزي را پنهان مي كنم؟! از كجا معلوم كه آن همين سوال مانده در گلويم نبوده كه اين روزها عجيب بغض شده تويِ نوشته هام ...

دوست دارم تو را شبيه خودت، دوست دارم تو را شبيه خدا

دوست دارم نشسته در قلمم، ... 

مي داني ... حتي آن تك بيت كه هي زير لب زمزمه مي كردي را اين روزها بعد از مدتها به يادم آمده است ... يادت هست، كه گاهي كه بلند نمي خواندي و پاپي مي شدم و صدايت بلند مي شد به:

  لطفش آسايش ما مصلحت وقت نديد

   ورنه از جانب ما دلنگراني دانست ...  “

و عجيب كه همه اينها را حالا مي شود انقدر قشنگ به هم ربط داد كه اشكهايم از حيرتش تويِ چشمخانه نگاهم خشك شود ... بگويم كه دلم برايت تنگ شده؟! ...                          

بگذار حقيقتي را برايت بگويم:حسرتِ بودنِ كسي را می خورم كه اگر بود شايد اين روزها هيچ وقت رنگِ بودن به خودشان نمي گرفتند ...هر چند ديگر دلم نمی خواهد ساده دست دراز کند به سمتِ كسي، چيزي كه مي تواند تكيه گاهت باشد ... به سمتِ اعتمادي كه در اوجِ شكست كنارت باشد ... و دارم فكر مي كنم به اين كه: ” نيست

و اگر ديوانه ام نداني مي خواهم بگويم برايت كه:

اني لاجد ريح يوسف لولا ان تفندون ...* ... من دارم بويِ يوسف ـ بويِ يوسفم ـ را حس مي كنم و ... و شايد روزي برسد كه در جواب آن همه كه گمراهم مي خواندي بگويم برايت :” ... من از خداوند چيزي مي دانم كه شما نمي دانيد ... *

                                                                    

* ... نقل به مضمون از آنچه كتاب خدا مي نامي اش ... مي دانمش.

يا علي