جمعه ٦ امرداد ۱۳۸٥

 

به یکتا... لی-لا ... و همه ی آدمهای این حوالی

۱.از سر دلتنگی، از زبان خواندن بابا و از این همه کتاب رنگی که دور و برش ریخته. از آهنگ حرف زدنش که حزن عجیبی دارد و انقدر با احساس کلمات را می گوید که انگار گوته به شعر خوانی آمده باشد... از خواندن لی-لا ،که یعنی واقعا کسی هوای من را هم می کند؟ و اصلا نمی دانم این یک خط کامنت چه داشت که از ظهر دریای افکارم را طوفانی کرده و هی موج به سینه ی این صخره های سکوت می کوبد...

۲. ۱۶ خرداد تا حالا یعنی ۳۱ روز +۲۱ روز ... یعنی خیلی ... یعنی خیلی حرف هایی که جمع کرده ام توی دلم ... یعنی خیلی سکوت ... و اصلا معلوم نیست من از چه فرار می کنم؟ از خودم؟...

۳. دل شکسته، چشمای گریون، حال پریشون، اشکای ارزون .... شب خیالی، بغض سفالی ،دستای خالی ... کاش می تونستم ستاره بچینم برای تو....

۴. یه دعایی هست که بین همه ی دعاهای ماه رجب یه جور دیگه دوستش دارم.... خاب الوافدون علی غیرک... خوبش اینجاست: عادتک الاحسان الی المسیئین

 Schau mal, ich bin-gefallen, hilf mir

مینو