شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٥

 

من كه غسه نمي خورم. حوا هم خوب اصت. ضندگي خوب اصت. شب غشنگ اصت.خيلي. شعر خوب اصت. خيلي.ديدن تو خوب اصت .خيلي و هی خیلی.
وقطي مي آيي كه تمام بحانه هايم براي خوب نبودن را گم كرده ام. بحانه همان پفك است و من خودم اين را طوي قوتي رنگي خانه مان چند بار ديده ام.
من كه شكايتي ندارم و مي دانم كه پفك براي بچح هاي مريز خوب نيست.
راصتي ديروز گوشه دفطرم اين را نوشتم و گرفتمش طوي بغلم با كلي بغز:

" من تمامي مردم شهر را شناختم و با نسبتي ديرينه انگار هم قبيله شديم. اما نگاه من امروز به تمام چشم هاي آشنا غريبه مي آمد، الا به چشم ِ تو...
چَشم ، چَشم... سر به زير مي شوم
-مسيح سهم كسي نيست- ... زمزمه كنم: من كه هيچ كست شده بودم..."

مي دانم كه وقط اين هرف ها گزشته اصت و مي دانم مي دانم مي دانم  ، اما غول مي دهم بار آخرم باشد؛ تو هم غول بده نخاني، خب؟:

"دوستت دارم"

دلم گل نرگص می خواحد و اترت را کم دارد این ضندگی. به خدا حمه چیز خوب اصت خوب ِ من.چشمهایت را ببند می روم برایت آبناط چوبی بخرم با لواشک که بخوری و دلت درد بگیرد و من حم ببرمت دکطر.

مینو