جمعه ۱٠ شهریور ۱۳۸٥

تو سورهء طه ی قرآن منی ... چه مهم که من موسی نمی شوم؟!

اين خط خطيها _ بدون ويرايش _ تقديم به تو:

باب اعجاز اگر بسته شد باب كرامت باز است. اين بار نه درخت و نه سينا ... خدا در ملكي زميني تجلي كرد ... فاخلع نعليك _ من كفشهام را در نياوردم از بس محو تو ام ... و نفهميده ام حتي، كه نهيب مي زني: كفشهاش رو _ انّك بالواد المقدس طوي ... و مگر سرزميني مقدس تر از بهشت وجود تو پيدا مي شود اين حوالي؟!!  

تو رفته اي و من نشسته ام به نوشتن تو در خلوتي كه هميشه دارمش، خلوتي كه گفته بودي پيدايش كنم ... لابد مي بخشي ام كه هميشه تو را از بر كرده ام.

اينجا ميان اين صندليهاي خالي كه تو هنوز هستي و حضور تو تمام اين اتاق را پر كرده است و ميان اين خيابان ها و آدمها و تمام شهر كه عطر نفسهاي تو هر روز در آن پراكنده مي شود، من چقدر تو را كم دارم و چقدر بيشتر ديدنت دلم را بيشتر تنگ مي كند.

حرف زدن با تو، نشستن با تو و نگاههايي كه نمي كني و مي دزدم از تو ... من در بهاري سبز به پاييز مي رسم انگار ...

آقاي خسته ي اين روزهاي تكراري و بي تاب فرداهايي كه انگار قرار نيست بيايند، چقدر دلم مي شكند وقتي تو مثل همه ي آدمهايي كه تعريف كرده ايم براي خودمان نمي تواني خوشحال باشي. من تو را خوشبخت ترين ها مي دانم و حالا تو به اندازه ي تنهايي من دلتنگي.

كاش مي شد با تو تمام شادي هاي نداشته ام را شريك باشم. كاش تمام غصه هايت را به من مي دادي . مي دانم غم هايت متبرك تر از اين هاست كه من صاحب آنها بشوم.

چقدر دست هام خالي است...

كاش پيدا كردنم، تو را همان قدر كه گفتي خوشحال كرده باشد... راستي، راست گفتي؟!!

يادت هست؟ _ حتماً نيست_ :"روزي تمام دلتنگي هايمان تمام مي شود ..." و بعد تنها چيزي كه مي ماند تقسيم لبخند هاست ... باور كن كه من هيچ سهمي نمي خواهم... سهم من شاديِ تو ، چراغاني چشمهات و بهار دلت ... روزي ثروتمند مي شوم ...

مینو