شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥

 

جنوب ... سکوت ... آبی ها و حریر  ِ یاد ِ تو که شانه های خسته ام را در خود پیچیده است....

یک روز من ساکن جنوب خواهم شد و لباسهای دخترانشان را بر تن خواهم کرد، نقاب خواهم زد و آنقدر بر آب ها خیره خواهم شد تا تو بیایی و آرام کنارم بنشینی و بعد مرا چه حاجت به آرامش این آبهای مهربان؟

یک روز به جنوب خواهم رفت، نقاب خواهم زد و در بین نخلها پی ِخیالی عزیز خواهم گشت ـ پی ِ بی کران ِ توـ و دامنم را پر از خرماها و خاطره ها خواهم کرد تا بهانه ای باشند برای سرانگشتان گیجم که کمی بد مستی کنند با لبانت و تو طعم گرم و شیرین ِ جنوب را از دستان من آغاز کنی ...

یک روز ... یکی از همین روزها که خودم را از درس و دانشگاه و تب ِ شهر رها کنم به جنوب خواهم رفت و در پستوی کاهگلی خانه ـ بدون ِ نقاب ـ تو را به انتظار خواهم نشست با سفالی پر از آب و پیاله ای که میان انگشتانت بنشیند ـ و جای انگشتان ِ مرا تنگ نکند ـ ... از حصیر برایت بادبزن خواهم بافت و از بازار ابریشم خواهم خرید تا هر وقت که به خلوتم آمدی پیشانیت را با آن خشک کنم و جایی برای بوسه های خودم باز ....  آرزو که عیب نیست ،هست؟

به سرم افتاده این روزها که هنوز جنوبی نشده ام بروم دست ها و بازوهایم را از حنا نقش بزنم ـ و دلم خوش باشد به اینکه هر جا که نقشی هست جای دستها ی توست ـ و یادم بماند که من جنوبی ام ... یعنی یک روز جنوبی می شوم

یک روز جنوبی می شویم

                               و خلاص                                                   

مینو