جمعه ٥ آبان ۱۳۸٥

 

روزی تو را خواهم نوشت،
یکی از همین روزهایی که پشت این پنجره تمام دغدغه هایم را مثل دلتنگی هایم پاک کرده باشم.

روزی سبز خواهم پوشید
و برایت سیب خواهم آورد
تا مثل هیچ کدام از قصه ها، جای هبوط به ملکوت برویم
بهشت هم دلتنگ ماست
آنچنان که من مشتاق ِ تو

روزی تو را خواهم نوشت،
یکی از همین روزهایی که نگاهم دارد بی بهانه پی ِ نگاهت می گردد
پی ِ صدات
پی ِ لبخندهای بی قرارت

روزی آبی خواهم پوشید
به کنارت خواهم آمد
و بعد .... بعد ..هیچ
روزی آدم ها قصه ی دیده بوسی ِ دریا و ساحل را در کتاب ها  خواهند خواند !

پی نوشت: من به اندازه ی کوههای مهربانیت بلند نبوده ام
و به اندازه ی  *دیوار ِ دلت سر سبز، اما
یکی از همین روزهایی که نه دور باشد و نه خیلی دیر
از گردنه های ِ حیران ِ نگاهت خواهم گذشت
و به چشمهات ایمان خواهم آورد

* دیوار نام روستایی است میان آمل و بابل

مینو