چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٤

يادي از نوشته هايِ توي صندوقچه كارِ اصفهانِ هديه تولدم ...

اينها نوشته هايِ گذشته اند ... خيلي قديم ... چند سال گذشته؟!! يادت هست؟!!!

...

 

خاطرم هست همين سال پيش بود كه تويِ خانه اي نه چندان دور از اينجا ـ حزن نگاهم را مي گويم ـ حوالي همين روزها برايت نوشتم ... برايِ روزِ تولد كسي كه تنها دلخوشي زندگيم بود و ... ـ اين ”   هست “ را تو نخوان! ـ ... يادم هست نوشته بودم مي ترسم از نگاههايي كه اولين دلخوشي زندگيم را  هدف بگيرند و مي ترسم از ... و جالب اين كه : از هر چه كه ترسيدم همان به سرم آمد ... ” لبخند بزن لطفاً! “ ...

يادت هست برايت نوشتم:

عرق شرم اگه از روی پيشونی آدما پاک بشه؛ جاش عرق بی شرمی می شينه! “ و تو خنديدي فقط؟!!

يادت هست؟! ... يادت هست زماني اهميت همه چيز به اين بود كه: تو همه چيز را بفهمي و اينكه ديگران عظمتِ احساسم را نمي فهمند و نمي بينند هيچ اهميتي نداشت؟!!

...

حالا؛ اين روزها كه آسوده لابد نشسته ام به تكرارِ قصه اي تازه ـ قصه اي از صندوقچه خاطرات در آمده ـ حرفهايي هست كه ... نترس آقايِ هزار قصه ناشنيده ... نترس ... اين روزها كه سخت ـ خيلي سخت ـ تمامِ مدت همراهم را به بهانه خرابي خاموش مي كنم، تلفن ها را جواب نمي دهم، سراغي از كسي نمي گيرم، جوري مي آيم و مي روم كه انگار اصلاً نيستم و هيچ وقت هم نبوده ام، مدام جوابِ مكاتبه هايِ دانشگاههايِ آن طرف را مي دهم ـ كه جوابِ درخواستهايم را برايم مي فرستند ـ، آرام و آرام راه مي روم اِنقدر كه صدايِ پايم را خودم هم نمي شنوم ـ بودنم را هم حس نمي كنم ـ، خودم را غرق كرده ام تويِ هزار صفحه جزوه و كتاب و ترجمه و پروژه و ...، لبخند را از كُنجِ خاطره هايم آورده ام و همان طور خاك گرفته نشانده ام رويِ لبهايم ... تمامِ اين روزها ... خيالت راحت ... نترس ... خيالت آسوده كه هيچ ديني بر گردنِ كسي نيست كه حتي اگر ديني باشد بر گردنِ من است كه لابد تو هيچ نقشي تويِ هيچ اتفاقي نداشتي!! ... و لابد هيچ وقت غير از يك همراه هيچ چيزِ ديگري هم برايت نبودم و ... و همان بهتر كه حقيقتِ حرفها و اتفاقاتِ مابينمان را هيچ كسي جز من و تو و خدايي كه اينجاست نمي داند كه آن وقت نمي دانم چطور مي خواستي اين فيلم سينمايي مستند را خدشه دار كني كه: تو هيچ وقت هيچ نقشي نداشتي لابد!! ... اينها هم حالا ديگر اهميتي ... نه؛ دروغ نمي گويم كه اگر مهم نبودند حتماً حالا داشتم از چيزِ ديگري مي نوشتم نه اينها ...

زماني تنها حرفِ مهمِ زندگي ام اين بود كه تويِ حرفهايم يادم نرود بگويم كه: ”... چقدر ... دارم ... “ و حالا هي مدام تمرين مي كنم كه وقتي جزوه ام را مي گيري دستهايم نلرزد كه يادت بياورد اين دستها هميشه از هيجان بودنِ در كنارِ تو ـ از همان فاصله چند سنگفرشي ـ آنقدر يخ مي كردند كه سرمايشان را نه فقط تو كه هر رهگذري هم احساس مي كرد ... مدام يادم مي آورم كه آن ملودي را از رويِ گوشي ام بردارم كه صدايش دوباره خيالِ لحظه هايي را يادم نياورد كه شارژِ اين گوشي تمام مي شد و حرفهايِ ما نه! ...

دلهره اين دخترك حالا ديگر اصلاً چيزِ عجيبي نيست، نه برايِ خودش نه برايِ اطرافيانش ... آنقدر كه اگر يك روز آرام باشد و تويِ صورتش ني ني مردمكهايش دودو نزنند گمان مي كند بيمار است و ... حالا خيلي وقت است روزهايش را روزه هم نمي گيرد ـ آن روزه ها روزهء شُكرِ بودنِ تو بودند و حالا ... خُب بايد فكر كند ببيند براي نبودنت هم مي شود روزه شُكر گرفت يا نه؟!! ـ ... بايد قرآنم را هم عوض كنم ... قرآني كه تويِ صفحه صفحه اش، كنار هر آيه اش تو را نوشته ام ... ـ چقــــدر آيه به نامت زدم!! ـ

يادت هست برايت نوشته بودم: ” ...

                              ماتم، نگاه مي كنم: اين جا نشسته ام

                              حالا چقــــــدر مانده، چقدر راه تا ... !!

                              ...

                              حتي نمي دهم به خدا هم تو را ... ! “

و جايِ اين نقطه چين هايِ رديف نامِ تو بود و هيچ كسي هم نفهميد!!

...

بخند! ... لطفاً بخند!! ...

فقط يك سفارش دارم هنوز هم!

: تو را به خدا قدر نجابتِ اين نگاه ها را بدان ... نگاهي كه زندگي ام را ساخت و هنوز هم ... هنوز هم ... نيستي ولي تويِ لحظه هايم جريان داري و من چقدر اين مصدر را دوست دارم ...

” حكمم را دل كردي!

  حالا نمي ترسم از ليلاجِ چشمهات...

    يك بار ديگر بُر بزن!

     توي اين بازي حاكم منم ... من عشق حكم مي كنم! “

و هنوز هم كه باز مي كنم كتابش ـ كتابم ـ را تويِ گوشم زمزمه مي كند كه: ” لَن تَنالوالبر حَتي تُنفِقوا مِما تُحبون “ ... خدايا، هنوز هم ...

...

چيزي بگويم و بروم ...

تمامِ اين ها بهانه اش نزديك شدنِ تو بود گمانم ... نزديك شدن روز آمدنت ... و دلهره من كه مثل همه سال هايِ گذشته، اين روزها تويِ دلم كبوتري بال بال مي زند ... مي شود خودت تويِ گوشت بشنوي صدايم را كه: ” تولدت مبارك! “ ؟!! ... بشنو لطفا!

يكتا

يا علي