پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥

 

امشب که بیاید ،
پیراهن یاسی ام را به تن خواهم کرد
و تو را با اطلسی ها و اقاقی ها و شب بو ها به خلوت خویش خواهم برد.

امشب که بیاید ،
به سقف آسمان رفتن و در میان ابرها گشتن را فراموش خواهم کرد
به تو خیره خواهم شد
و تو بی دریغ تر از هر ستاره ای به من چشمک خواهی زد،
و من تنها دختری خواهم بود که ستاره اش را در آغوش کشیده است.

امشب که بیاید
من در اتاقم
برایت یک استکان از غزلی که دم کرده ام می آورم با کمی از پولکی لبهام
-تو همیشه غزلهای مرا دوست داشته ای و من همیشه نگاههای تو را تا ته سر کشیده ام-

امشب که بیاید،
 کبوترهای دلمان تا صبح در آغوش هم لانه خواهند کرد. 
...
امشب که آمد
پیراهن آبی ات را به تن کن
و با خودت کمی باران بردار
و به خلوت کویری ام بیا

مینو