یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٤

باورت نمی شود ولی؛ باور کن!

 

  کوتاه به بلندايِ دخترکِ راهِ دوری که مَحرَم شد و به مادر شدنش با حفظ سمتِ مجنون! ... خودش   

     می شناسد!

 :

       چشمهايم را می بندم.

        تو هم دلت را کمی آن طرف تر بگير.

      اين يک دروغ تاريخی است که :" زبانِ سرخ ... "!!

      نه آقا؛

      "" چشمِ سرخ، سر سبز به باد می دهد! "

    ***

 شايد باورت نشود ولی ... باور کن اين طور که اين روزها تويِ اين بر هم ريختگيِ اطرافم لَم داده ام رويِ امنيتِ‌ بودنش، شايد دليلش اين است که ... اين است که آرام آرام دوباره لمسِ دستهايش رويِ شانه هايم را حس می کنم ... آرام تکيه داده ام به حضور پر از امنيتش که تويِ اين چند سال قطره به قطره  باوراندم که:" هر اتفاقی که بيفتد من هستم. نترس ... نترس ... "  ... و من هی باور نکردم و او هی خواست دوباره نشانم بدهد و باز شانه خالی کردم از سرِ دريافتِ ساده اين جمله ... خُب قبول داشتم بزرگ می شدم ـ نه اين که حالا بزرگ شده باشم ها، ولي... ؛ ـ حالا اين آرامش را ذره ذره تويِ وجودم حس می کنم ... گفتم به کسی که: " نمی شود نگران نبود و دلشوره نداشت " ... ولی اين فرق دارد با آن تنش هايی که تويِ‌ اين چند سال مشابه اش را با تمامِ سلول هايم تجربه کرده ام ... حالا ... حالا ...

تو را به خدا نخند ... پوزخند هم نزن ... باور کن ... دارم ثانيه به ثانيه تجربه می کنم طعمِ شيرينِ اين را که تويِ دلت با خودت بگويی:

رضا بِرِضاكَ “ ... و اين به خدا که فرق دارد با رها کردنِ سرنوشت به دستِ باد که: هر چه بادا باد ... ولی باز هم فرق دارد با آن به هر در و ديوار کوبيدن برايِ شايد هيچ! ...

...

به کسی که می گفت فکر مخاطب بودن را نمی کند ...

:

وقتی از پشتِ اين همه راه صدايِ‌ کسی می پيچد تويِ گوشت و يادت می افتد چقدر زيادند کسانی که هنوز به قولِ خودت :" دوست اند و هوايِ آدم را دارند ... " ... تازه آن موقع نيمه شب دلت می خواهد بگويی که چقدر دوستش داری و ... بعد انگار نمی شود ... نمی شود و تو هی بغضت را حبس می کنی که نشنود صدايِ قدمهايِ اشکها را از اين همه فاصله مجازی ... و تصور می کنی و يادت می افتد دلت برايِ پشتِ بامِ‌خانه چقدر تنگ شده ... امشب می روی آن بالا؛ من مطمئنم دختر! من مطمئنم که ... چادر چقدر به قامتت می آيد دخترک! ... می شود لبخند بزني؟!

يکتا

يا علی