جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

خلق حسد می برند چون تو مرا می کشی...

این نورها چشمم را می زند ... به تاریکی خو کرده ام ...

یک زمان دیده ی من ره به سوی خواب برد
ای خیال ار شبی از رهگذرم برخیزی

تپه ی مشرف به نگاهت. سکه ی خنده ات رو کی به غم فروخته؟
نوشته ات را رو به رویم باز می کنم. مثل خانوم ها! آمده ام گره باز کنم. باران می زند روی "باد" روی "خلاص" گریه کن برای عاشقانه دیدن و تو نمی دانی که من چقدر پی این چند خط نوشته ات گشته بودم.و نمی دانی قصه ی پیدا کردنش را .. باران می زند ... حواست هست؟ واسه ما همیشه زود دیر می شه زنجیر می شه لحظه ،کاری کن نفس کشیدنت بیارزه  حواسم نیست و هی توی گوشم می خواند . به تو فکر می کنم اما نمی گذارد. با خودش می برد مرا. فکر می کنم :کجا شنیدمش؟کی خواندمش؟چقدر برایم آشناست.... حرف ِ تو بود برای من ،آخرین حرفت دم ِسال تحویل که از ترس می گفتم.حرف ِ تو بود و من نفهمیدمش آن وقت. حالا می فهمم...باد می زند ، سبزه ها تاب می خورند، به رهاییشان فکر می کنم. دست هام را زیرچانه ام گره می زنم و چشم ها را می بندم  و لحظه ای بعد باد من را مثل سبزه ها تاب می دهد.تاب می خورم توی خودم، کنار ِ تو، دور از تو ... صدای ساز دهنی همیشه آشناست و همیشه دلم برای خودم می سوزد و برای ساز دهنی ِ گوشه ی کمدم.چرایش بماند مثل هزار حرف ِ نگفته.خدا رو دوست دارم چون عاشق بودنو یادم داده خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده .داده؟ من تو را دارم؟ اگر ندارم پس چرا همیشه با منی؟
حضرت ِ باران با تو همیشه باران می آید ،همیشه،همیشه،همیشه.....
سکوت می کنم به احترام چشم های مواجت که غریق می طلبد،سکوت می کنم مثل باد ،مثل باران، مثل سنگ ،مثل آسمان .. مثل ِ ..مثل ِ چشم هام که غرق تو اند.

موجب ِ فریاد ِ ما خصم نداند که چیست
چاره ی مجروح ِ عشق نیست به جز خامشی

مینو