جمعه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

چقدر هر که بيايد گمان کنند تويی؟ *

پرنده مرد

پرنده از اولش هم مردنی بود

پرنده مرد از بس که توی قفس بود و بال داشت

پرنده مرد از بس که آرزو داشت

پرنده خیلی مردنی بود

پرنده حواسش نبود که باید بال بزند نه بال بال

حواسش نبود که توی قفس نمی شود بال زد

پرنده اصلا خیلی حواس پرت بود ... پرنده اما بعدا فهمید که باید بمیرد

پرنده برای پرواز، باید فقط می مرد.. که مرد

پرنده ام پرواز را بلد بود ... نمی دانست امّا ... نمی دانیم

....

خیالت آسوده عزیز، پرنده را کسی نکشت .. پرنده خودش مرد

پرنده خیلی مردنی بود،خیلی

.

.

.

و دانه دانه ی بساط عشق

                                   روی دام ها پلاس شد

و لب زدن به دانه ها که موجب ِ هراس شد...

هرس شدیم ناگهان میان ِ گندم و زمین

و زندگی که باز هم

                         بدون ِ عشق  بی اساس شد

--------------------------------------------------

* مژگان بانو

مینو