دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

 

 ... 

دوستش دارد ... برای همین و به همین سادگی تعلق دارد به زینب رزاقی کاشانی ...

 

که فقط خودش می داند و نوشته هایمان، که چقدر به هم شبیه ایم ...

:

 

 

 

 

دوست می دارمت عزیزِ دلم، من به جایِ تمامِ کولی ها 

 یا شبیه تلاطـم خـورشیـد بـر تلاقـیِ بـالِ مـاهی هـا

 دوست می دارمت؛ غمی کم نیست، عاشقم؛ مثلِ برف، مثلِ نسیم

مثلِ باران که بر تنِ دریا می چکد از فرازِ آبی ها

عاشقم، سرخ و زرد؛ جنسِ کویر، مثلِ خورشیدِ پر غرور و نجیب

پیچ و تابِ غریب رنگی گرم بر تنِ بی قرار ساری ها

 

بین این کوچه های تنگ و سیاه، می دوم با خیال تو خاتون

قصّه گویِ همیشه ام شده ای بینِ این رخوتِ لالایی ها

 

دخترِ سبزه روی تاج محل، وارثِ بی تسلسل بودا!

می روی و سپید می پوشم، در عزا مثلِ رسمِ هندی ها

 ...

یکتا

پی نوشت: ایراد قافیه ای دارد، نه که نشود بر طرفش کرد... دوست داشتم این قافیه ها همین ها بماند ... دلیل خوبی نیست برای اشتباه نوشتن...می دانم ... اما بهانهء خوبی هم نبود برای ننوشتنش.. همین.