پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦

چيزي شبيه زمزمهء باد و باغ باش ... *

«  سلام حضرت عاشق ترین غزلخوانی 

...

...

بگو میان غزلهات جای من خالی ست

بگو جوابِ دُعاهایِ این سُلِیمانی**

... »

...

چند روزي به كوه پناه مي برم كه يادم باشد هميشه طبيعت چيزي بيشتر از آدم، به او بخشيده ... مي روم كه يادم بيايد هميشه آدم چيزي بيشتر از ناسپاسي اش از طبيعت دزديده ...

اگر شمعي براي ۲۵ سالگي ام داشته باشم، امسال در تنهايي يك چادر، ميان خلوت آن دشت پاي كوه مخملين خاموشش مي كنم ... هميشه از رسيدن به پايان مي گويم امّا گاهي با خودم فكر مي كنم: اگر اين روز واقعاً روز پاياني باشد؛ چه؟! ... با خودم مي گويم: « هیچ » ... می نویسم برای خودم روی دیوار این اتاق جدید که:«آن وقت دیگرانی هستند که بنویسند: شاید روزی دیگر!» ...

....

یکتا

* و ** دو غزلی که سکه اش به نام زینب رزاقی خورد ... ـ اگر سکه ای باشد! ـ