سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٤

وَ الصُبح اِذا تَنَفَس ...

دوستت دارم _ مثلِ همیشه ای که داشتم و ... _

 

دلم طاقتِ چشمهایِ تو را ندارد؛ حالا هی بیا و خورشید را کنار بزن! آخرش یک روز کور می شوم!!! ... این روزهایی که تو به آن حقیقتِ محض نزدیک تر از منی _ آنقدر نزدیک که ناگهان گریه ام می گیرد از درکِ این حقیقت، که : " گریه هایِ حقیقی همیشه از درکِ هر چند تلخِ چیزی اتفاق می افتند ... " _ ... غبطه می خورم به آن مسابقه که برنده اش، تنها برنده حقیقی اش تو بودی و من ... باور بکنی یا نه، نشد! ... یعنی نه اینکه نشود، نه! نخواستم! آخر قبول کن نمی شد پشتِ آن همه شمشاد پنهان باشم و هی تو چشمهایت پشتِ تنه بید هایِ پارک را جستجو کند برایِ بازیِ بُردن _ نه بُردنِ بازی!! _  ... قبول کن جاهایِ بهتری هم بود برایِ پنهان شدن. که آنقدر دورت کند از جایِ چشم گذاشتنمان که خنده ام بدود تویِ صدایِ بادی که می پیچید لابه لایِ موهایِ همیشه سر به هوایت وَ : " سُک سُک! من بُردم ... !" ...

و حالا، باز هم مثلِ همیشه تو بُرده ای و من هیچ وقت ... هیچ وقت ... " السابقون السابقون ... " را تویِ این بازیها نمی فهمیدم و دل خوش می کردم به شوقِ دیدنِ خنده هایِ نجیبِ پسرکِ قصه ام وقتِ اصرار کردن برایِ عوض کردنِ پاکتِ قهوه ای فالِ حافظش با پاکتِ سبزم!! _ :" به این هم حسودی می کنی؟! نترس، رنگ چشمهات که نمی شود! "  ...

 ( یادت می آید راستی؟!! ... یادم نمی رود چرا؟! ... چرا؟! )

... و آرام پاکت را ببوسی و باز کنی و :" ... مَتی ما تَلق مَن تَهوی دَعِ الدُنیا و اَهمِلها ... " و ... آرام پاکت را ببوسم  باز کنم و : " ... تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم؟! ...  ". اشک تویِ چشمهایم چرخ بخورد و  .. تو بگو! حالا من جوابِ این بزرگترین گناه زندگیم را چه بدهم؟!! :" بی تو ماندن بزرگترین گناهِ زندگی ام بود، چرا نفهمیدم؟!!! " ... این روزها احساس می کنم سرزمینم را گم کرده ام* ... سرزمینم را گم کرده ام و شبیه تمام بیابانگردهای خشک ترین صحرایی که نمی شود حتی رویِ زمین پیدایش کرد تویِ نهایتِ این سراب ها گم شده ام ...

 

تو را به خدا یک بار جواب بده ... بلندترین ساختمان این شهر کجاست که تویِ صاف ترین شبهایِ خاموشِ این پشتِ بامِ هم نمی بینمت؟!! ... اصلاً تو فکر کن می خواهم خودم را بکشم! شوخی که نیست! وقتی قرار است یکی از همین روزها که خورشید فردایش از پشت این کوههای حسرت خورده سر می کشد به خلوتِ غُربت زده تهران، مرده باشم؛ پس حتماً می بایست این پله ها را یک بار هم که شده تجربه کنم ...

می خواهی باور بکن می خواهی هم نه؛ ولی گاهی می ترسم از این که بمیرم و دِل دِل کردنِ قلبِ کبوترها را دوباره تویِ دستهایم حس نکرده باشم ... حالا تو هی بخند به سادگیِ دخترکی که باورت کرد و  همین طور بی بهانه گذاشتی اش به امانِ خدایی که امانتش بودی ... فقط یادم باشد این دفعه فصلِ باران که رسید پیاده تمامِ آن مسیر را دوباره _ ولی این بار تنهایی _ بروم و برگردم و یادم باشد که برایت بنویسم: " ... راستی؛ من هنوز هم زیر باران چترم را باز نمی کنم ... " یعنی اصلاً این دخترک هنوز یاد نگرفته مانندِ خانم هایِ موقر و متین تویِ خیابان راه برود، پله هایِ دانشکده را دو تا یکی بالا و پایین نرود و حتی سه پله آخر را جفت پا نپرد که این همه چشم نگاهش نکنند و بی خیالِ همه این نگاهها شوقِ کودکیِ موقعِ راه رفتنش را تازه نکند ... یاد نگرفته باران که می بارد اول هول کند از ترسِ خیس شدنِ کیف و لباس و جزوه ها و بعد بدود برود زیر اولین طاقیی که پیدا می شود، یا این که آنقدر دوراندیشی داشته باشد که با دیدنِ اولین تکه ابرهایِ بارانی _ که خُب؛ راحت می شناسدشان از ابرهایِ عقیمی که این روزها آسمانِ شهرش را رَج می زنند _ چترِ نداشته اش را همراه بردارد و بزند به دلِ خیابان ... یاد نگرفته تابِ موهایش که باز می شود و از زیر مقنعه سرک می کشد، سریع جمعشان کند تا چشم غره هایِ این خانمِ غریبهء چادر سیاه به یادش نیاورد ... یادش می رود ... هی یادش می رود که حتی نباید اسمت را آرام بنویسد رویِ میز تحریر هایِ کتابخانه که بعد حسودیش شود و با پاک کن بیفتد به جانِ آن ها که کسی بعد از او اسمت را زیر لب زمزمه نکند ... یاد نگرفته ... 

این روزها مُدام صدایت را گوش می کنم که آرام دکلمه می کند:

 

, When tomorrow starts without me

And I am not there to see,

If  the sun should rise and,

find your eyes all filled with tears for me,

تو که غیب نمی دانستی. خودت هم خوب می دانی این را. ولی راستش هر کار می کنم نمی فهمم. خیلی چیزها را ... می دانی؛ وقتی این تکه هایِ پازل گونه را کنارِ هم می چینم تازه باورم می شود که:" خدا!!! با من چه کار کردی و من هنوز گاهی به حضورت شک می کنم!!! " ... تازه گاهی به درکِ اتفاق هایِ روزهای قبل از آن حادثه می رسم ... 

تا هزار ها فرسنگ اطرافِ این بیابان سکوت است و خلوتِ نبودنِ آدمها ... امروز از کتابخانه که بیرون آمدم، تویِ زیرزمین، فکر می کنی چه چیزی دیدم؟!! آن جا چه کار می کرد نفهمیدم: " گلِ قاصد! "

...

یادم باشد برایت بنویسم: " چشمهایت را به من پس ندهی، می روم تویِ عسل ترین رودخانه این شهر شنا می کنم که یادت بماند این طور امانت را رها نمی کنند به هوایِ سرسبز ترین سرزمینِ وعده دادهء خدا!! "

 

یا علی

...

 

*موطن آدمي بر روي هيچ نقشه اي نشاني نيست!

 

موطن آدمي تنها در قلب كساني است كه دوستش مي دارند!

 

احمد شاملو